❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۷۳» نزدیکم شد و لباسمو کنارم پرت کرد. گفت: - تو هم بپوش... با این لباس…
انتشار: 2026/08/06 18:31 UTCدریافت: 2026/08/08 05:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/08 05:10 UTC
❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۷۳» نزدیکم شد و لباسمو کنارم پرت کرد. گفت: - تو هم بپوش... با این لباس اذیت میشی. دندون هام داشت به هم میخورد.... لحظاتی نگاهم کرد و بعد دور شد و روی تشک بی تفاوت دراز کشید... پاهاشو از هم باز کرد و در حالی که چشمهاشو می بست اون چراغ هم ببندی ممنون میشم.... فاصله گفتن این حرف تا خوابیدنش به دقیقه هم نکشید.... تمام حس های بد دنیا به یکباره تو دلم ریخته بود... زانوهامو تو شکمم جمع کردم و تکیه دادم به دیوار تو خواب عمیقی فرو رفته بود.... بی خیال از همه چیز... برای اون چه فرقی میکرد؟ اون که چیزی رو از دست نداده بود. اشکهام تمام صورتم رو خیس کرد و سرم از فکرهای زیادی به یکباره پر شد. نگاهی به النگوهای طلا تو دستم انداختم. اصلا چرا باید میموندم که فردا وقتی خستگی از تنش رفت بخواد کاری بکنه؟@hamsardarry💕💕💕





