❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۷۲» تموم قلبم ایستاد اما درست همون لحظه ای که از ترس چشمهامو بسته بودم…
انتشار: 2026/08/05 21:06 UTCدریافت: 2026/08/08 05:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/08 05:10 UTC
❤️️🍃❤️#داستان_زندگی_مرجانه«۷۲» تموم قلبم ایستاد اما درست همون لحظه ای که از ترس چشمهامو بسته بودم قهقهه زد و گفت: نه... نه پشیمون شدم امشب خیلی خسته ام سرگرمی دو ساله.... بذار امشب بخوابیم فردا کلی بهت حال میدم خیلی هم بهت حال میدم... من کارمو خوب بلدم..... همه دخترها عاشقمن..... کلی با هم خوش میگذرونیم .... با تعجب چشم باز کردم و نگاهش کردم... چرخیده بود. رفت سراغ طاقچه و لباسهای راحتی ای که براش گذاشته بودند برداشت..... گفت: - اینها برای منه؟ دستمو روی قلبم گذاشتم و نگاهش کردم. حالش بد بود و بی اختیار . حتی نمیتونست درست سرپا بایسته.... متوجه نگاهم به خودش شد و خنده کنان گفت: همونجوری میخوای نگاه کنی؟ میخوام لباسهامو عوض کنم....@hamsardarry💕💕💕





