قسمت سی و پنجمنگاهش رو که ازم گرفت نموندم و سریع وارد اتاقم شدم و با ترس در رو بستم.قلبم مثل گنجشک…
انتشار: 2026/07/02 09:03 UTCدریافت: 2026/08/15 04:56 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 04:56 UTC
قسمت سی و پنجمنگاهش رو که ازم گرفت نموندم و سریع وارد اتاقم شدم و با ترس در رو بستم.قلبم مثل گنجشک خودش رو به سینهام میکوبید. گوشم رو چسبوندم به در بفهمم چی میگن ولی صدایی نمیاومد.یه دفعه صدای شهروزخان اومد:- همهاش بهونه بهونه... تو چرا حالیت نیست اگه کسی بفهمه هرچی رشته کردیم پنبه میشه.صدای شیرزاد آروم بود متوجه نمیشدم چی میگه ولی صدای شهروزخان واضح بود.آخرش با جدیت گفت:- تمومش کن شیرزاد تمومش کن تا سرماه کارهاتو بکن و برو تا کار دستمون ندادی، تا وقتی هم من اجازه ندادم دیگه حق نداری پاتو بزاری تو اتاقش.-....- کاریش ندارم نترس...هنوز حرفش تموم نشده بود که یه دفعه در باز شد و خورد به کلهام و افتادم زمین.نمیدونستم بفکر درد سرم باشم یا شهروزخان که مثل عزرائیل بالا سرم ایستاده بود.در رو بست و قفل کرد که با درد ایستادم.چهرهاش هنوزم خشمگین بود.- گوش وایستاده بودی!؟آب دهنم رو به زور قورت دادم و سرم رو پایین انداختم که یه قدم جلو اومد و گفت:- فعلا کاریت ندارم میزارم هرجور دلت میخواد تو این اتاق پیش شیرزاد بتازونی ولی زیاد طول نمیکشه عمر این روزهات خیلی کمه دل نبند...اینو گفت و رفت بیرون.با ناراحتی به در قفل شده بین خودم و شیرزاد نگاه کردم.دلم گرفت با اینکه از حرفهای شهروزخان ترسیده بودم ولی بیشتر برای شیرزاد کلافه بودم که بخاطر من کلی حرف شنیده بود.یاد جمله شهروزخان افتادم که گفته بود دیگه نمیتونه بیاجازه بیاد پیشم.مطمئن بودم دیگه نمیزاره شیرزاد پیشم باشه.غم عالم به دلم نشسته بود.نمیدونم چیشد انقدر برام مهم شد.دیگه حوصله هیچ کس و هیچ چیزی رو نداشتم.یکم بعد صدای چرخیدن کلید اومد.ترسیده بلند شدم به خیالم شهروزخان بود ولی رباب بود.سینی صبحانه دستش بود.سلامی داد که بدون جواب پرسیدم:- چطور در رو باز کردی؟- روم به دیوار خانوم شهروزخان دادن خانوم گفتن هر وقت اومدم در رو با این باز کنم رفتنی هم ببندم.اخمی کردم که با ناراحتی گفت:- خانوم خدا شاهده من کارهای نیستم.- مهم نیست رباب در باز باشه یا بسته چه فرقی داره کجا میخوام برم، تو برو.- چشم خانوم... راستی خانوم آقا گفتن من بیشتر پیشتون باشم اگه چیزی لازم داشتید به من بگید اتاقم همین بالاست.- باشه... صبحانه نمیخورم سینی رو با خودت ببر.- ولی خانوم...- برو رباب حال ندارم.╭❤️╰─► @hamsarane_beheshti


