قسمت سی و سوم اومد سمتم گفت: - من باید برم اتاقم کار دارم کلی عقب افتادم ببخش که نمیتونم کنارت بمون…
انتشار: 2026/07/02 09:02 UTCدریافت: 2026/08/15 04:56 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 04:56 UTC
قسمت سی و سوم اومد سمتم گفت: - من باید برم اتاقم کار دارم کلی عقب افتادم ببخش که نمیتونم کنارت بمونم.. جای اعتراض نزاشت. بیحال گفتم: - اشکال نداره منم خوابم میاد راحت باشید. لبخندی زد و رفت. انقدر خسته بودم که نفهمیدم چطور خوابم برد. صبح که بیدار شدم همون…قسمت سی و چهارم نفهمیدم چطور خودم و جمع کردم ،یه لحظه نگاهم به صورت و.حشتناک شهروزخان افتاد و سرم رو از ترس پایین انداختم که چشمم بهش نیفته پس بیفتم.از جلوی در اومد جلو و با خشم گفت:- چه غلطی میکنی شیرزاد این تو اتاق تو چیکار میکنه!؟شیرزاد نمیدونست چی بگه همین که اومد حرفی بزنه شهروزخان سیلی محکمی زد که نفس تو سینهام حبس شد و شوکه به گردن کج شیرزاد نگاه کردم.- دو روز نبودم فقط دو روز نبودم چه غلطی میکنی صدای هرهر و کرکرت سالن رو برداشته اگه کس دیگهای بجای من وارد میشد چه غلطی میکردی!؟مگه نگفتم این حق نداره از اتاقش بیاد بیرون چرا الان اینجاست؟ با اجازه کی گذاشتی خواهرش رو ببینه اگه بهش گفته باشه چی؟اصلا حالیته کی هستی بفکر آبروی خانوادمون هستی یا با دوتا عشوه این زنک خام شدی بفکر خوشی افتادی!؟نمیتونستم ببینم شیرزاد اینجوری بخاطر خطای نکرده جلوی چشمهام تحقیر و توهین بشنوه.نفهمیدم چطور جرئت کردم یه قدم جلو برم و روبروی شهروزخان بایستم و با جدیت بگم:- شیرزادخان خطایی نکرده که شما اینجوری توبیخش میکنید.شیرزاد سریع چشم و ابرو اومد و گفت:- حرف نزن...ولی من با عصبانیت از برخورد برادرش ادامه دادم:- من ازشون خواستم بزارن خواهرم رو ببینم چون دلیلی برای ندیدنش نمیبینم شما شرط کردید کسی رازمون رو نفهمه منم گفتم چشم دیگه این کارها برای چیه چرا من زندانیم حق ندارم خواهرم رو ببینم.الان هم من اشتباه کردم اومدم اتاق شیرزادخان.گناه که نکرده اینجوری میکنید غیر اینکه داره از خودگذشتگی میکنه تا شما وارث دار بشی این سیلی جای تشکره!شیرزاد توبيخگر منو کشید عقب و غرید:- بسه تمومش کن.- خوبه... خوبه تحویل بگیر شیرزادخان همینمون مونده بود یه الف بچه تو روی من بایسته.شیرزاد سریع برگشت سمت برادرش و گفت:- ببخشید خان داداش من معذرت میخوام شما به بزرگیتون ببخشید به من ببخشیدش بچهاست حق با شماست من اشتباه کردم توضیح میدم.دست من رو گرفت و به آرومی هول داد سمت در و گفت:- برو اتاقت...میدونستم ترسیده برادرش بزنه لهم کنه خودمم مثل چی ترسیده بودم.برای همین بی چون و چرا فرار کردم از زیر نگاهش ولی نزدیک اتاقم بودم که با صداش رعشه به جونم افتاد:- دختر...سرجام ایستادم و با ترس برگشتم سمتش که با خشم گفت:- فکر نکن قسر در رفتی به وقتش...╭❤️╰─► @hamsarane_beheshti


