:داستان شب :*عادله* _ـ نویسنده : شهپر تواضعی_*قسمت بیست و ششم : ⬇️*.به به عادله خانم میگفتی گاوی گو…
انتشار: 2026/08/15 18:08 UTCدریافت: 2026/08/16 03:42 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 03:42 UTC
:داستان شب :*عادله* _ـ نویسنده : شهپر تواضعی_*قسمت بیست و ششم : ⬇️*.به به عادله خانم میگفتی گاوی گوسفندی سر می بریدم عادله با لحنی سرد گفت مکه که نرفتم از روستا دارم میام..ولی چه بی خبر من چهار روز پیش آنجا بودم چیزی نگفتی.. خب دیدم دیگر لازم است سر و سامانی به زندگی ام بدم بچه هام باید دو هفته دیگر به مدرسه بروند هنوز هیچ کاری نکردم مگر خودت هم نگفتی بیا..؟ یک دفعه چشمش به پیشانی پانسمان شده کیوان افتاد ... سرت چی شده بیا ببینم یوسف پیشدستی کرد... خواست پدرش را ادب کند خودش ادب شد.. چی... کیوان گفت هیچی حالا بیا داخل شام که خوردیم برات تعریف میکنم کاوه دور حیاط می دوید و از خوشحالی جیغ میزد گلنسا بساط شام را با کمک فرنگیس آورد و روی میز چید عادله نشست بچه هایش حالا همه جمع بودند یوسف بعدازشام گفت من میرم توی حیاط یک کمی راه برم زیاد غذا خوردم وقتی رفت عادله روبه کیوان کرد... داستان زخمی شدن سرت را بگو ببینم ..مامان بابا کاملاً یک آدم دو شخصیتی شده وقتی آرام است باور نمی کنید که این همان پلنگ وحشی و غران باشد وقتی هم که دیوانه میشود کسی جلودارش نیست باور نمیکنی که این همون پدر است که سالها ما زیر بال و پرش بودیم و هرگز به ما از گل نازکتر نگفت از وقتی این زنیکه آمده. یه آدم دیگه شده.. زنه آمده بود این طرف اطراق کرده بود توی اتاق شما میخوابید گلنسا خودش دیده بود که لباس هایت را بیرون ریخته وتنش می کرده گلنسا غافلگیرش میکند و با داد و بیداد میاندازد ش بیرون قدغن میکند که دیگر این طرف نیاید اما باز هم آمد فرش پهن کرد و نشست توی ایوان گلنسا آمد و شرط و شروط را یادش انداخت من هم وقتی فهمیدم لباسهای تو را پوشیده عصبانی شدمیک دفعه بابا از راه رسید و این مارمولک زد زیر گریه که به دادم برس وای .. من را چنین و چنان کردند... خلاصه از این اداها من و بابا هم درگیر شدیم بابا جلوی اون کشیده ای توی صورتم زد من هم یقه اش را گرفتم که پرتم کرد به سمت نرده سرم به نرده خورد عادله لبها و چانه اش می لرزید ..خب کسی جلو نیامد... چرا آمدند ولی من دیگر چیزی نفهمیدم وقتی چشم باز کردم دیدم بیمارستانم منهم از آن به بعد دیگر کلامی با اون حرف نزدم حتی سلامش نمیکنم عادله مات و مبهوت نگاه می کرد... خدایا چرا اینطور متلاشی شدیم این چه بدبختی بود خودش به من قول داد برای این زن خانه بگیرد بزارید فردا صبح دوباره باهاش حرف میزنم خودش قول داده کیوان گفت.. قول مول را ولش کن اینها تا وقتی است که دستش به دست این جادوگر نرسیده باشد یوسف وقتی عادله خواب بود آمد صبح بعد از صبحانه لباس پوشید و آماده رفتن شد.. یوسف کجا؟ می خوام باهات حرف بزنم ..کار دارم زود بگو می خوام برم بعدلبه مبل نشست.. یوسف مگه قرار نشد برای نگارخانه بگیری دفعه آخری که آمدی حرف هایمان را زدیم ...گفتم اون موقع گفتم ولی حالا منصرف شدم عادله خانم برای خاطر کی؟ تو؟ یا پسر هایت؟ که دارند مرا قورت می دهند. نه کاری که خودم صلاح بدانم همان کار را میکنم کیوان از جایش بلند شد و به اتاقش رفت یوسف گفت ...دوبار روی من دست بلند کرده میفهمی ؟ من باید له اش می کردم کامبیز گفت... بابا کیوان هم مثل خودته وقتی عصبانی میشه حالیش نیست ولی تو چرا وقت حرف زدن همه را با هم جمع می بندی من دوماهه توی روستا گوشه یک اتاق نشستم و درس می خوانم کاری به کارتو داشتم؟ سارا که تو را ترجیح داد و با ما نیامد مادرم هم که به خاطر کاری که تو کردی خانه را ترک کرد یوسف با عصبانیت گفت توهم موقعیت گیر بیاری بدتر از اینها هستی همهتان گردن کلفت کردید که جلوی من وایسید همه تان الان من هنوزچهل وسه سالمه جوانم وای به حال ده سال دیگه من را از خانه بیرون میاندازید الان ببین زورتان به این زن بدبخت رسیده چه بلایی سرش میارید اجازه نمیدید توی این ایوان بشینه عادله گفت...او که روی تخت من هم خوابیده بلده چطور خودش را آوار زندگی ما بکنه... تخت تو ؟خانه تو ؟لباس تو؟ اینها را من خریدم من فراهم کردم حالا باید از همان گلنسا و فرنگیس هم برای همه چیز اجازه بگیرم نه اینطوری نمیشه خوب شد این موقعیت پیش آمد نشان دادید که چقدر ارزش و احترام برای من قائلید اصلاعادله کی اجازه داد تو برگردی؟یک دفعه همه سکوت کردند کیوان هم که داشت به حرفها گوش میداد از اتاقش بیرون آمد عادله گفت... یوسف یعنی من.. من .باید آنجا می ماندم من را از خانه خودم بیرون می کنی ؟چشمهایت را باز کن من عادله هستم زنی که بیست ساله کنار ت هستم حالا من را داری میفرستی روستا بمانم خانه ای که در آن چهار تا بچه برایت به دنیا آورده و بزرگ کرده ام ترک کنم انگار وارونه شده من به تو خیانت نکردم که مستوجب این تبعید و مجازات بشوم تو خطا کردی حالا هم توقع داری همه تحویلت بگیریم هه .. من را میخواهی بفرستی نفس راحت بکشی؟

