خیلی یهویی یادم افتادپارسال یه تایمی خونواده رفته بودن مسافرت و من تنها بودم، یکی از همون روزا، از…
انتشار: 2026/07/23 09:05 UTC
خیلی یهویی یادم افتادپارسال یه تایمی خونواده رفته بودن مسافرت و من تنها بودم، یکی از همون روزا، از سرکار که برگشتم، دیدم کوچهمون رو دوباره آسفالت کردنو عزیزانِ شهرداری، بدونِ توجه به اینکه این آسفالتِ بالا اومده که اضافهش ریخته لبه ی در، وقتی سرد بشه، مانع باز شدنِ در میشه، جمع کرده بودن رفته بودن!اول که کلید چرخید و باز نشد تعجب کردم، بعد از چندبار چرخوندن کلید تازه متوجه شدم و آه از نهادم بلند شدسر ظهر، خسته، گرم، تشنه، تنهامونده بودم پشت دربا یه کیسه خوراکی که خریده بودم واسه فیلم دیدندرحالی که دیگه بغضم داشت بالا میومد رفتم با همسایه بغلیمون درمیون گذاشتم و اقای همسایه اومد اول با کلید، بعد با زور، بعد با پیچ گوشتی، و درنهایت با تیشه و کاردک هنر شهرداری رو برداشت و در باز شدمنم به نشانه تشکر خوراکیامو دادم به پسر کوچولوشون🚶🏻♀


