🛑 زندگی نامه نادر شاه افشار🔺 پسر شمشیر ، سردار نا آرام*قسمت پنجاه و چهارم*جمسون فریزر ، تاریخ نگار انگلیسی در کتاب خود آورده ، هنگام بازگشت سپاه ایران ، زنان هندی که به همسری سربازان و سرداران ایرانی درآمده بودند بخاطر دوری از وطن خود ، بنای شیون و زاری براه انداختند ، وقتی خبر به نادر رسید بخشنامه ای به این مضمون صادر کرد*احدی از سربازان و سرداران ایرانی که همراه قشون (سپاه) هستند حق ندارند به عُنف (با زور و جبر) همسران خود را به چنین سفری بیاورند ، مگر کنیز یا برده ای که به وجه نقد خریده باشند ، از هم اکنون اگر بشنوم یک زن هندی ، بر خلاف خواست خود ، همراه کاروان ما باشد بیدرنگ شوهر او را در برابر چشمان زنش ، سَر می بُرَم*دستور ، دستور نادر بود و هیچکس جسارت و جرات مخالفت نداشت ، حتی اگر آن شخص ، خود نادر باشد ، اندکی پس از صدور بخشنامه ، نادر با اینکه ستاره را بسیار دوست داشت نزد او آمد و به وی اختیار داد که بماند یا بازگردد ، ستاره بی آنکه لحظه ای بیندیشد در برابر دیدگان اطرافیان در مقابل نادر زانو زد و گفت ، من تا ابد کنیز شما خواهم بود و چنانچه مرا بازگردانید مانند این است که دستور قتل مرا صادر کرده اید ، نادر او را با احترام از زمین بلند کرد و به او گفت ، امروز بهترین روز زندگی من است*صحبت های این زن شجاع و با صداقت ، لاف و گزافه گویی نبود ، او تا لحظه آخر زندگی خود مانند چشمانش از نادر محافظت و جان شیرینش را نیز در همین راه ، قربانی کرد*سپاه ایران با سختی بسیار ، و با اموال غنیمتی بی شمار ، بسوی ایران براه افتاد و پس از طی یکصد فرسنگ (ششصد کیلومتر) و چهل روز راهپیمائی به پیشاور رسید ، ناگفته نماند سپاهیان ایران که سیزده هزار صندوق بزرگ طلا و نقره و جواهرات و اشیاء نفیس و گرانبها با خود حمل می کردند در طول راه چندین و چند بار نیز توسط راهزنان هندی مورد هجوم قرار گرفتند که بجز یکی دو مورد ، راهزنان موفقیتی بدست نیاوردند و بهلاکت رسیدندپس از رسیدن به پیشاور ، نادر زکریا خان والی قبلی کابل را که در چند جنگ از وی شکست خورده و مورد بخشش قرار گرفته بود و زندگی خود را مدیون نادر می دانست را بعنوان والی (استاندار) پیشاور برگزید و سپس بسوی تنگه خیبر به راه افتاددر تنگه خیبر نیز سپاه ایران در چند نقطه مورد هجوم سخت راهزنان قرار گرفت که با هوشمندی و شجاعتی مثال زدنی تمامی حملات را دفع و بدون حادثه قابل توجهی پس از یکماه ، با ادامه این مسیر سخت و صعب العبور به کابل رسیدهنوز یکهفته از ورود سپاه ایران به کابل نگذشته بود که خبر رسید خدایار خان فرماندار سِند از فرامین دولت ایران سرپیچی نموده و عُلَم طغیان برافراشته ، نادر بیدرنگ با پنجاه هزار سوار آماده بازگشت و تاخت و تاز به ایالت سند که طی پیمان صلح با محمدشاه ، بتازگی به ایران ملحق شده بود گردید ، دو ماه طول کشید تا نادر توانست از کابل به نزدیکی ایالت سند برسدنادر طبق معمول سخت ترین راه را برای رسیدن به ایالت سند و سرکوبی خدایارخان برگزید و از راه میان بر ، سپاه پنجاه هزار نفره خود به قلب جنگل های وحشی و خطرناک که بجز جانوران وحشی ، از در و دیوار آن مارهای زهرآگین و سمی پائین و بالا می رفت ، کشانیددر جنگل های هند گهگاه ، درختان به اندازه ای درهم پیچیده و بلند بود که حتی در میانه روز ، نور خورشید به پائین نمی رسید و مانند شب ، تیره و تار بود ، ولی هیچ یک از این انبوه خطرات ، قادر نبود جلوی اراده نادر را بگیرد پس از هفت روز ، نادر توانست با تحمل سختی ها و مشقات فراوان از آن جنگل هولناک ، به سلامت عبور کند و خود را به منطقه لارکانه و سپس به شهداد پور برساند ، خدایارخان وقتی شنید نادر توانسته از راه جنگل به نزدیکی او در گُجَرات برسد دانست با چه اعجوبه ای روبروست ، این بود که شبانه از گجرات گریخت و به عمرکوت رفتنادر پس از آگاهی فرار خدایارخان ، بسیار خشمگین شد و به سپاه خسته خود دو روز استراحت داد و روز سوم بسوی عمرکوت به راه افتاد ، فاصله عمرکوت با گجرات سی فرسنگ (صد و هشتاد کیلومتر) بود ، خدایار خان وقتی به عمرکوت رسید چون پنداشت نادر او را رها کرده ، با خیال آسوده شروع به تجدید قوا و برنامه ریزی برای آینده گردیدبدستور نادر ، سواران ایرانی ، فاصله یکصد و هشتاد کیلومتری گجرات تا عمرکوت را با راهپیمائی سریع و بدون حتی یک لحظه استراحت و ایستادن در مسیر ، پیمود و به عمر کوت رسید (همانطور که در شماره های پیشین بعرض خوانندگان ارجمند رسید ، راهپیمائی سریع نادر به این ترتیب بود که خواب و خوراک و حتی قضای حاجت - دفع ادرار - سواران بر روی اسب انجام می شد و هر سوار یک یا دو اسب یدک برای تعویض اسب خود بهمراه داشت تا اسب از پای در نیاید)