غم و سودااگر یارِ مرا از من غم و سودا نَبایستیمرا صد در دکان بودی، مرا صد عقل و رایستیمولوی، دیوان…
انتشار: 2026/08/16 08:39 UTCدریافت: 2026/08/17 01:58 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 01:58 UTC
غم و سودااگر یارِ مرا از من غم و سودا نَبایستیمرا صد در دکان بودی، مرا صد عقل و رایستیمولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۱مولانا میگوید ما هر لحظه به جای تجربهٔ زندگی تجربه غم و سودای همانیدگی ها را میکنیم. در حالیکه شادی، اصل و ریشه ماست. شادییِ که از فضای گشوده شده و فاصلهٔ دو فکر میآید.چون فرو گیرد غمت، گر چُستیایزآن دَمِ نومیدْکن وا جُستیایگفتیاش: ای غصهٔ مُنکِر به حالراتبهٔ اِنعامها را زآن کمال گر به هر دَم نهات بهار و خرّمیستهمچو چاشِ گُل تنت انبارِ چیست؟ چاشِ گُل، تن، فکرِ تو همچون گلابمُنکِر گُل شد گلاب، اینت عُجابمولوی، مثنوی، دفتر ششم، از بیت ۱۸۲۳راتبه: دائم، ثابت، مستمریچاش: غلّهٔ پاک کرده، خرمن کوفته، در اینجا مطلق خرمنعُجاب: چیز عجیب و شگفتانگیزمولانا میگوید اگر چُست باشی، در هنگام آمدن غم، فضاگشایی میکنی و از او سوال میکنی که این دمِ ناامید کننده و انقباض چییست؟ چرا غم به مرکزم آمده؟. مولانا میگوید از غم سوال کن: ای غصه ای که زندگی و شادی را منکر میشوی، مستمری من از زندگی فقط شادی است، پس این غم چییست؟ این انکار چیست؟مولانا میگوید، دم به دمِ ما بهار و خرمیست و تمام وجود ما انبار گُل است.و مگه نه اینکه گلاب را از گُل میگیرند، پس این خیلی عجیب است که فکر بصورت گلاب بخواهد اصل و ریشه خودش را منکر بشود.پس نتیجه اینکه هر موقع که براساس منذهنی فکر و عمل میکنیم در واقع داریم اصلِ خودمان را انکار میکنیم. و این کار ناسپاسی ماست.چونکه غم بینی، تو استغفار کنغم به امرِ خالق آمد، کار کن استغفار: معذرتخواهی، طلبِ بخشش و مغفرت کردنمولوی، مثنوی، دفتر اول ، بیت ۸۳۶پس اگر این غم خودش را بصورت انکار خداوند نشان داد، استغفار کن، فضا را باز کن و حتی غم را در آغوش بگیر و بگو من تو نیستم. من، منذهنی و غمهایش نیستم.این غم به امر خالق آمده و پیامش این است که، باید روی خودم تمرکز کنم، روی شادیِ بی سببیِ، که اصل و ریشه من است.زآنکه بی لذّت نرویَد هیچ جزوبلکه لاغر گردد از هر پیچْ جزو(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۹۸)پس نتیجه اینکه هیچ جزوی در جهان نیست که بر اساس شادی از عدم پدید نیامده باشد. اما در اثر همانیده شدنِ انسان، شادی بی سبب از بین رفته و تبدیل به شادی با سبب شده که نتیجهی اون همین غم و سودا شده است که در غزل ۲۵۲۱ مولانا از آن صحبت میکند.از کَپیخویانِ کفران کَهْ دریغبر نَبیخویان نثارِ مِهر و میغ(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۲۸)کَپیخو: بوزینهصفتکَهْ: کاهمِهر: خورشیدمیغ: ابربه همین دلیل دچار ناسپاسی و ناشکری شدیم. بوزینه صفت منذهنی دچار فراموشی شده که به جای فضاگشایی فضابندی میکند و غم و درد را تجربه میکند. منذهنیِ که حتی کاه هم برای او زیادی است.با سپاس ❤️از برنامه ۱۰۶۱فریده از هلندt.me/GanjeHozourMessages




