اگر اتش دوزخ دنيا براي ابراهيم (ع) سرد است و براي اوليا و انبيا (ع) خاموش و بي اثر است از ان روست ك…
انتشار: 2026/07/19 02:00 UTC
اگر اتش دوزخ دنيا براي ابراهيم (ع) سرد است و براي اوليا و انبيا (ع) خاموش و بي اثر است از ان روست كه در دلشان آتش عشق به خداي رحمان و شراره توحيد بر افروخته اند ، آنگونه كه اشعه نيرومند كلام روحاني و جذبات آسمانیشان بهشتي از معرفت و گلستاني از صدق و صفا و نسيمي از عشق و فنا مي افريند و مايه رهايي بشر از « أسْفَلَ سافِلين » و شعله هاي سوزان جهنم طبيعت مي باشد .انسان کاملt.me/foroughemahtab
پستهای تلگرام — فروغ مهتاب
مقامی که امام رضا (ع) برایم می خواستسال ۱۳۳۹ در ايام سربازي که جواني پُر شور و حرارت و ورزشكار بودم ، يكي از بزرگترين خواسته هايم ، دست يافتن به مقام اول كشتي در مسابقات جهاني بود . از اين رو، براي رسيدن به اين خواسته ، به شدت تمرين مي كردم و در اوقات خلوت و تنهايي ، به خصوص در ساعات نيمه شب و سحرگاه ، دست به دعا برمي داشتم و از خدا مي خواستم كه نظر لطفي به من نمايد تا به آرزويم برسم . حدود چهار ماه که از آن همه تلاش و راز و نياز شبانه گذشت ، شبي در خواب ديدم درون حرم امام رضا (ع) رو به قبله و نزديك ضريح ايشان نشسته ام . احساس مي كردم كه حال و هواي معنوي خاصي دارم و براي گرفتن حاجتم بسيار جدي و مصمم هستم . با خود مي گفتم كه :« تا آقا مرادم را ندهد ، از اينجا نمي روم .» در همين فكر بودم كه ناگهان ندای هولناکی در حرم پیچید که مردم همه باید از حرم خارج شوند . به دنبال این ندا ، جوش و خروشی در بین زائران ایجاد شد و خادمان ، مردم را از حرم به بيرون هدايت نمودند . زائران نيز بدون هیچگونه مقاومت و بي هيچ اعتراضی ، یکی پس از دیگری آنجا را ترک کردند ؛ اما من که در فکر گرفتن حاجتم به سر می بردم ، همچنان استوار و محكم بر جايم نشسته بودم . گويي كه هيچ كس نمي تواند مرا از اينجا بيرون نمايد . بعد از آنکه حرم كاملاً خلوت و ساكت شد ، ديدم آقايي بلندقد با لباسي روحاني كه عمامه اي سبزرنگ بر سر داشت و عده اي نيز ايشان را همراهي مي نمودند ، وارد حرم شدند . با مشاهده سیمای نورانی ایشان ، متوجه شدم که آن بزرگوار ، امام رضا (ع) هستند .وقتی که آن حضرت ، به من رسيدند ، ايستادند و با لبخندی بر لب و نگاهی محبت آمیز به من فرمودند :« تو چه مي خواهي از ما ؟» و من با اين اعتقاد كه آقا همه چيز را مي دانند ، با چشماني پُر از اشك و کلامی جدی پاسخ دادم :«آقا ! خودتان بهتر مي دانيد كه من چه مي خواهم .» ايشان با همان نگاه پُرمهر خود فرمودند :« آنچه بايد به شما بدهيم ، داديم .»اين كلام ، مرا به يقين رساند كه آنچه را از به دست آوردن مقام جهاني در ورزش كشتي می خواستم ، به من عنایت فرمودند . آنگاه از زمين برخاستم . سپس ديدم كه امام و همراهانشان آرام آرام از جلوي چشمانم غیب شدند .من با دلي مطمئن و سرشار از يقين رفته رفته از حرم بيرون آمدم و در صحن ، مردم را با حال و هوايي زشت و زننده ديدم . آنها مشغول انجام اعمالي بودند كه با دين و دينداري سازگاری نداشت . بسيار افسوس خوردم كه چرا آنان بايد در چنين مكان مقدسي ، اين قدر بي توجه باشند. اما از آنجا كه حس مي كردم كسي مرا درك نمي نمايد ، نتوانستم ناراحتي خودم را با كسي در ميان بگذارم . به همین خاطر، از آن صحن مقدس بيرون آمدم و رو به صحرا و بيابان نهادم . پس از مدتی كه بدون اراده ، داشتم با همان حال و هواي معنوي و روحاني در پيچ و خم كوهها سير مي كردم ، به رشته کوههای بلند و در نهایت ، به کوهی عظیم رسیدم و آنگاه از اين رؤياي صادقه بيدار شدم .با وجود مشاهده اين رؤياي معنوي ، به واسطه مشكلات عديده زندگي و فقر شديد مالي ، بر خلاف انتظار از پيشرفت مطلوب در ورزش كشتي و رسيدن به افتخارات بالاتر بازماندم و پيوسته در حسرت عدم نيل به آرزوي خود به سر مي بردم . تا اينكه بعدها به سرّ عنايت امام رضا (ع) پي برده و متوجه شدم كه آن حضرت با تشخيص نياز حقيقي اين حقير ، در واقع ، از جانب خودشان وعده تحقق قهرماني معنوي در عرصه ولايت رحماني را دادند .شگفتی های مهتاب t.me/foroughemahtab
مقامی که امام رضا (ع) برایم می خواستشگفتی های مهتاب t.me/foroughemahtab
عنایات کریمانه امام رضا (ع) سال 1364 من و برادرم یوسف هر دو به اتفاق خانواده ، به همراه برادر بزرگترم ، رمضانعلی ، عازم زیارت امام رضا (ع) شدیم . یک روز عصر بعد از زیارتهای مکرر در حرم امام رضا (ع) ، قصد داشتیم دستهجمعی در صحن عتیق کنار سقاخانه اسماعیل طلایی بنشینیم . آن روز خیلی شلوغ بود . بهسختی در مقابل حرم آقا علی بن موسی الرضا (ع) جایی را برای نشستن پیدا کردیم . روبهروی ما گنبد طلا و سمت چپ ما هم نقارهخانه قرار داشت . همین طور که سرگرم چای خوردن بودیم، کبوتری از بالای بام نقارهخانه به پرواز درآمد که نظرم را به خود جلب کرد . در همان موقع با صدای بلند گفتم : این کبوتر را میبینید که بالای سرمان میچرخد؟ همه گفتند : بله . گفتم : این کبوتر از طرف آقا امام رضا (ع) پیامی برای من دارد و تا چند لحظه دیگر روی شانه راستم مینشیند . همه اطرافیان با حیرت و تعجب به بالا نگاه میکردند تا ببینند این گفته حقیقت دارد یا نه ! کبوتر بعد از آنکه چند دور بالای صحن امام زد ، آرامآرام پایین آمد و از میان انبوه جمعیت روی شانه راست من نشست . همه خانواده و همراهان و اطرافیانم با تعجب مینگریستند و من کبوتر را گرفته و روی کف دستم گذاشتم . بعد از نوازش ، به او گفتم : تو پیکی از طرف آقا هستی . سلام مرا به آقا برسان . آنگاه روی سرش دست کشیدم و بعد دستم را به سمت بالا بردم تا پرواز کند . کبوتر سرش را به طرفم گرداند ، نگاهی به من کرد و به سوی نقارهخانه پرواز نمود . همین طور که به آن کبوتر نگاه میکردیم ، روی بام نقارهخانه نشست و بعد از یکی دو دقیقه ، از آنجا به سمت گنبد طلا پرواز کرد و از دیدمان پنهان شد . چهار روز قبل از بازگشتمان به تهران ، از انگشترفروشی کنار خیابان ، یک انگشتر عقیق زرد خریدم و به دستم کردم . طبق معمول هر روز ، سحرگاه به حرم مشرف میشدم . یک روز بعد از نماز صبح موقع خارج شدن از حرم ، ناخودآگاه چشمم به انگشتر افتاد که دیدم روی آن آیه بسیار مهمی از قرآن با آب طلا نوشته شده بود و حتی بعد از چند مرتبه حمام رفتن و نیز شستوشوی دست و صورت با آب و صابون ، نوشتههای آن پررنگتر و شفافتر شد . با گذشت چهار روز آخر ، در مسیر برگشت با اتوبوس به سمت تهران ، رمضانعلی برادر بزرگم چشمش به انگشتر و نوشتههای روی آن افتاد و پرسید : انگشتر دیگری خریدی ؟ گفتم : نه ، این همان است . با تعجب گفت : پس چرا آیات قرآن روی آن نوشته شده ! وقتی ماجرا را تعریف کردم ، توجهاش به انگشتر جلب شد و اصرار داشت آن را با قیمت بالاتری از من بخرد ؛ ولی من نپذیرفتم . در حال گفتوگو بودم که یکمرتبه چشمم به انگشتر افتاد ؛ قلبم میخواست از حرکت بایستد ؛ چرا که انگشتر به صورت اولش ، بدون نوشته درآمده بود . به همین دلیل ، برادرم از خریدن انگشتر منصرف شد . من هم متوجه شدم که نباید رمز و راز این موضوع را برای کسی بازگو میکردم .شگفتیهای مهتاب t.me/foroughemahtab
عنایت کریمانه امام رضا (ع)شگفتی های مهتابt.me/foroughemahtab
ما منادیان عشق و عرفان راستین، با شعار «لا اله الا الله، محمد رسول الله» قول، قلم و قلبمان را از سرچشمه همیشه جوشان پدر نیکسیرتِ آسمانیمان سیراب نمودهایم و از مبدأ حق مکلف شده ایم هرگز نشانهای از شرک و نفاق و کفر در ما پدیدار نگردد و تا ابد منفصل از دنیا به مکتب نورانی و روحانی پدرِ رحیمیمان متصل باشیم.صحیفه مقدس روحعارف صاحبدل یعقوب قمری شریف آبادی



