' رسولان فربه 'هیچ سری میانِ دو دست نیستهیچ سری به یقین ندارمشرحِ اشارات مندرجمبا منافع محفوظ به حی…
انتشار: 2026/08/08 13:27 UTCدریافت: 2026/08/14 11:06 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 11:06 UTC
' رسولان فربه 'هیچ سری میانِ دو دست نیستهیچ سری به یقین ندارمشرحِ اشارات مندرجمبا منافع محفوظ به حیامتکثرم در دالانهای مخوف رنجوارونه در دهلیزهای خونیبا قلبی فسردهگروهی ایستاده در صف کشتارگروه دیگر رام و مسخ در فلاکت دوران متواریمن آن گروه رام میشناسمآن شرورهای مبتذلنیمی منم نیمِ دیگرش منهای سرکوب و هلاکدر بهشت لایزالی سورههای قرن خیزان آمدهبا رسولانِ فربهو خدایانِ مجهولِ بیشکلیکان یکان بخوانیم سطور منزه کتابهای مقدس و در شرارت دیگری مغروق با فرشتگان روسپی در هم آمیزیمبچگانی نه چندان مرتب بتراود از کف دست این است معجزات روسولان ما!پاشیدهایم دانهها و معترفیم به اجابتکبوتران بر بامهای یائسه کوشیدهاند به توارثتا خون مبارک دیگری به عرش برند ومرثیه خوان عوالم غیب باشندو ماذرات خشنی لای ورقهای مورخینغبارِ روییده بر ذهن ستارگانبه هوای خفه ریخته روی آبهای روان به رقص آمدهپس از یک آشوب جمعی تهنشینمثلهبیبدنبدون صدابه عمیقِ چاههای ویل درآییماین است معجزات رسولان ما!ببین چگونه مرگ بین دو دست گرفتهجهانِ تاریکتری به شفق میبریم سینههای ستبر میشکافیمتا خون بیشتری روی صفحات ارغوانیِ دهر بپاشدمرغانِ صحرا بگریند! پدران بکارند درختهابیاویزند دعاها بر شاخههابیارایند برگهاو در هجوم نامتعارف فصلهازمستانهای بیشماری بگذرد از میان انگشتانشانخدایانِ جهان در گورها خفتهاندو نجات دهنده در شعری ما را به سمت نور خواهد بردبا علفهایی از بهشت برینشراب و نگاه نافذ مرغان کبریاییو خورشید عز وجل بر نافش هشته بچگان خجل از گربههای اخراییچشم گشوده بر لمبران مهتابی دلبرکانِ هرجاییستارهها غنوده بر دامنتا دلِ ما بچه شمنها غش رودبرویمبیفتیم به پای شر مبتذل البته با مرگی میان دستانمان[اگر سری بودتکیه میدادمش به دست و تمام رنجهاانکار میکردم ومیگذشتم از هیاهوی جنگها و مردان سیاست.]افتادهام جایی گنگکف دست جراحتیست نامأنوسبه جبر مکان میخزم چون مارانِ غاشیههر دم به گوشهای و امکانِ پنهانم نیستبه یاد میآورم چگونه از خیابان، شلوغم را به خلوت بردمسر نبود و پای گریز نیزشکل مرعوبشدهی کلماتشعری آویخته بر گردن دارشبهوشِ گوشوارههای گریخته از گوش،بیداراما جهان میان دو دست میچرخید و خیال روز تهمتی بود بر گردههای زمانملال من بودم و خوابی که از من میگریختچون جوانِ نیمه عریانی که در مصبشبجانِ روشنش کف دست نهادهآزادی را بدون معطلی سر میکشد توی مفرغ چشم ملال من بودم ودو شانهی پرنده که در افیونی ملالانگیز اتاقزمزمه میکرد:آزادی اگر سری بود میان دو دست؟!سمیه جلالی۱۱ مرداد ماه سال ۱۴۰۵t.me/forough_dar_zaman
