جنگ یک شوخی ستآتش پشت سرش راه افتاد بودآبآب را از کف دست خودش نوشیدتغزل پلاک خانه ام را کنده بودو م…
انتشار: 2026/08/06 20:36 UTCدریافت: 2026/08/14 11:06 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 11:06 UTC
جنگ یک شوخی ستآتش پشت سرش راه افتاد بودآبآب را از کف دست خودش نوشیدتغزل پلاک خانه ام را کنده بودو محزون بود و متفکر!و یکلیا کنار رود ابانه قدم می زد*تو او یا--پاشید آب پشت سرء سرباز وظیفه ایکه زود برگرددازجنگی دو سه بعدی که بر صفحه ی تلویزیونصورتکی برچهره داشتو می رقصید با فاحشه ای که فقطکودکان گرسنه می زاید! تا بودریار را بخنداند در آکواریومیکه فلاسفه سرگرم حل معما بودند !و کودک مرده گفت : من گرسنه امپس هستم!-سلام مادر!اما اینجاآن که میکروفن را به دست گرفته ستقصد به نیش کشیدن ذرت را داردفلز براقی ست ذرت که می برقاندصورت آدم های بر در حلقه ی دار و ندار راو خیابان ها خواب ندارند!" حالا مرا پنهان کنلابه لای دفتر شعرتکه خانهی مخروبه ی ساحلی رو به خزرمخیره در رفت و آمد موج ها"دید که روسری اش را انداخت در آتشء قرمزء آبی رنگ-دوستت دارم با این دو رنگ ء به یکرنگی ها!محبوب مرا ندیده اید ای ای دختران اورشلیم؟رنگ به رنگ شدند یک دو سه رنگی که به غروب پیوستند!شیطان کنار یکلیا نشسته بود**و رود ابانه در خودش قدم می زد!دید که دست برماشه گذاشت به غروبا غروب اودیوار روبه رو " تن" من بودو به علاوه ی منء " من" بودوشاعرانی که" با شمشیر آخته برمی انگیختندقرنی وحشت زده را"مالارمه بود و یک " دیگر" ی کهرگباری می نوشت سطرهای درخشان را درخشانترانی کهزمان ایستاده بود بانوک پستان هاش!۱۷بهمن ۱۴۰۲* و** نگاه کنید به: یکلیا و تنهای اوتقی مدرسی#علی_باباچاهی فروغ در زمان instagram.com/p/DbtkHQAOKpL/?igsh=MW12Ymd…
