شهادت امام حسن عسگری تسلیت باد 🖤🥀
انتشار: 2026/08/21 06:22 UTCدریافت: 2026/08/21 10:40 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 10:40 UTC
نخستین مشاهده و پستهای مشابه
این برچسبها فقط زمان نخستین مشاهده متن عمومیِ همسان در این فهرست را نشان میدهند و اثباتکننده نویسنده اصلی نیستند.
- آسمانی ، ملکوتی ، روحانی ، شهدایی ، داستانی ، عرفانی، مذهبی ، انقلابی، قرآنی ، خانوادگی ، خدایی، معن · تطابق دقیق — ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ۸:۰۵
- ادبی ، شعر، داستان،بزرگان، ضرب المثل، رمان، شخصیتها ، نویسندگان ، متن کوتاه، خاطرات ، مناظرطبیعت ، · تطابق دقیق — ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ۱۰:۴۰
- 💖استوری های خاص اینستاگرامی، کلیپ، موزیک ویدیو💖 · تطابق دقیق — ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ۱۰:۵۵
- 🔊🏃 شـهـــر فـرنـگ 🏃🔊 · تطابق دقیق — ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ۱۲:۰۰
اثر انگشت فشرده دقیق و تطابق نزدیکِ متصل به یک نمونه مبنا · زمان ناشناخته، ناموجود باقی میماند
پستهای تلگرام — ادبی ، شعر، داستان،بزرگان، ضرب المثل، رمان، شخصیتها ، نویسندگان ، متن کوتاه، خاطرات ، مناظرطبیعت ،
#فودوشین535 دلم میخواست بہ سمتش برگردم و با صدایے ڪہ حجمش چندین برابر حجم صداے خودش بود فریاد بزنم ڪہ لعنتے ڪمے بیشتر اصرار ڪن. حداقل بهانهے بهترے براے نرفتنم جور ڪن، دستم را بگیر و بگو بمان. بگو شوخے ڪردم، بگومخل آسایش من بدون تویڪ روز هم دوام نمیاورم. بگو تا وقتے تو هستے لیلا را میخواهم چڪار؟ مثل همیشہ با آن صداے محڪم و قاطعانهات حڪم ڪن بہ نرفتنم. با عصبانیتے ڪہ همہ از آن حساب میبرند جلویم را بگیر و بگو تو زن منے غلط میڪنے بروے خانهے خواهرت، بگو... نگفت، سڪوت ڪرد. تا خرخرہ دلم گرفت. _با ماشین خودت برو این طوفان بود؟ نبود بخدا! نبود بہ جان خودش قسم! _من ماشین ندارم؟ من هیچے ندارم جز همین لباسهاے تنم. حتے قدمے بہ دنبالم برنداشت. چقدر نسبت بہ من بے رحم شدہ بود.دقیقا شبیہ همان روزهایے ڪہ من را تنها مانع براے رسیدن بردارش بہ محبوبش میدید. مثل همان روزهایے ڪہ تهدید میڪرد تا ڪوتاہ بیایم و برگردم خانهے پدرم تا برادرش بہ مراد دلش برسد. _خودم میرسومنت. بہ تندے سمتش برگشتم. _تا حالا ڪدوم مردے اینطورے زنش رو بردہ پس دادہ بہ خانوادهش فیلتر سیگارش را باز پرت ڪرد روے زمین. خواستم بگویم یڪ ساعت پیش تمیزش ڪردم، ڪثیف میشود، اما در لحظہ متوجہ شدم ڪہ من دیگر خانم این خانہ نبودم، خانم خانهاش جایے دیگر انتظار رفتن من را و آمدن خودش را میڪشید. _من! آنقدر حالم بد و تپش قلبم شدید بود ڪہ دچار ضعف شدم و احساس ڪردم ممڪن است عمر هوشیاریام بہ چند دقیقہ بیشتر نرسد. شاید بهتر بود خودش مرا بربد تحویل خواهرم بدهد حداقل توے ماشین او از هوش میرفتم بهتر بود تا ماشین یڪ مرد غریبہ. مردها هنوز هم برایم ترسناڪ بودند، البتہ بجز این یڪ مرد ڪہ حقش بود مرا نخواهد. _طوفان منو ببخش باشہ سوئیچش را از روے ڪانرت آشپزخانہ برداشت و ابروهاے در هم پیچیدهاش بلاخرہ ڪمے باز شد تا حالت تعجب بہ خود بگیرد. _تو باید ببخشے من رو چون هر چے تلاش ڪردم نتونستم خودم رو متقاعد ڪنم ڪہ باهات زندگے ڪنم و امیدوار باشم بہ اینڪہ یہ روزے عاشقت میشم... من خیلے خستهم! طوفان همان اندازہ ڪہ حمایتگر، خوب، راستگو و مرد بود میتوانست بیرحم هم باشد. نمونهاش را همین الان براے اولین بار از او دیدم. _نہ تو باید منو ببخشی... اشڪهایم پشت سر هم میریخت و مرا بیشتر از قبل بیریخت میڪرد _ببخشید ڪہ با اجبار زنت شدم. ببخشید ڪہ هیچوقت بہ چشمت نیومدم. ببخشید ڪہ آرامش رو از چشمهات گرفتم. شرمندہ اگہ از احساسم بهت گفتم. براے این همہ دردسر و مصیبتے ڪہ سرت آوردم، واسہ اون شبهایے ڪہ ڪنارت میخوابیدم و مجبور بودی... فریاد بلندے ڪشید. _آرامش دهنت رو ببند و این حرف رو ادامہ ندہ. آخ طوفان! لحظہ آخر بے احترامے نمیڪنند خداحافظے و روبوسے میڪنند لعنتی...! او شنوندہ بود و من گویندہ، اما در آخر این من بودم ڪہ با ڪولہ بارے پر میرفتم. چقدر خودم را بیڪس و بے خانوادہ دیدم. طوفان براے من جاے خیلیها را پر ڪردہ بود، حالا ڪہ از دستش دادم دیدم او براے من یڪ نفر نبود، خانوادهاے بود چندین نفرہ ڪہ هر عضوش درجاهاے مختلف ڪنارم بودند....#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
#فودوشین534 چند دست لباس داخلش گذاشتم. براے اینڪہ چشمانم خیس نشود تا جایے ڪہ میتوانستم بین پلڪهایم فاصلہ انداختہ بودم. واضح نمیدیدم، لوازم آرایشیام را از روے میز و لوازم بهداشتیام را از داخل حمام جمع ڪردم و توے ڪولہ ے دانشگاهم ریختم. ڪتابهایم را هم باید بعداً میبردم الان فقط مهم این بود ڪہ خودم را بردارم و ببرم. نمیدانم داخل ڪیف و ڪولهام را با چہ پر ڪردم فقط میدانم ڪہ پر و سنگین شدہ بودند. لباسهایم را با یڪ مانتو و شال سیاہ تعویض ڪردم، هر دو تا بند ڪولهام را روے شانههایم انداختم و چمدانم را دنبال خودم ڪشیدم. حین پایین آمدن از پلہ ها چرخ هاے چمدان بہ پلہ هاے سرامیڪے میخورد و صدا میداد انگار ڪہ خانهاش هم از رفتن من خوشحال بود و داشت رقص و پایڪوبے میڪرد. دیدمش درست همان جایے ڪہ رهایش ڪردم. سیگار دیگرے روشن ڪردہ بود و با دیدنم متعجب شد و سمتم آمد. _این الان یعنے چے؟ میخواے برے؟ بغض توے گلویم خلید. _من بمونم عروست قبولم میڪنہ؟ دستش را روے سینہ و گردنش ڪشید. از این بہ بعد باید بدون او زندگے میڪردم، زندگے نہ بلڪہ فقط نفس میڪشیدم. مثل یڪ گیاہ. _ڪجا میخواے برے؟ اصرارش همین قدر بود؟ لعنتے من عاشقت بودم _خونهے سحر... اگہ مثل سابق مخالف بودنم توے خونهے اونا هستے میرم هتل... بخدا چند روز بیشتر نمیمونم بلاخرہ یہ فڪرے میڪنم... فقط واسہ آخرین بار ازت خواهش میڪنم سر قولت بمون و بہ ڪسے نگو ڪه... شانهام را گرفت و مرا با یڪ تڪان بہ خودش نزدیڪ ڪرد. صورتش برافروختہ بود و لحنش تند و عصبے. _مگہ نگفتے عاشقمے، دروغ بود آرہ؟ زنے ڪہ عاشق یہ مرد باشہ اینطورے راحت ولش میڪنہ؟ حاال ڪہ دارم از عزیزترین آدم زندگیام جدا میشوم یڪ سوال مهم توے ذهنم مطرح شد. از دست دادن مهمتر است یا هرگز بہ دست نیاوردن؟! _نہ هیچ زنے راحت از عشقش دست نمیڪشہ. ولے از مردے ڪہ اونو بہ یڪے دیگہ ترجیح بدہ خیلے زود دست میڪشہ. از مسیر احساسے ڪہ بہ بن بست خوردہ برمیگردہ عقب. چشمانم ڪہ بہ استقامتشان افتخار میڪردم بلاخرہ خیس شدند و سرافڪندهام ڪردند. _من خیلے دوِست داشتم. تا جایے ڪہ جون داشتم واسہ حفظ تو و این زندگے تلاش ڪردم، روح و جسمم رو عذاب دادم، هرچہ ڪہ توے دلم بود رو بیرون ریختم، اما نشد. چون حفظ زندگے مشترڪ و این علاقہ یہ قسمتیش دست من بود و قسمت دیگهش دست تو... و تو هم نمیخوایش. حق هم دارے ڪہ نخواے. نہ گلہ اے دارم نہ شڪایتی... منو با اون گذشتهے سیاهم نمیخواے زور ڪہ نیست! نگاهش توے قطرات اشڪم غرق شدہ بود. داشتے بہ چہ فڪر میڪردے مرد من؟ حواسم نبود مرد لیلا _نمیخوامت. مشتهایم را زیر چشمانم ڪشیدم. _فداے سرت ڪہ نمیخوای... بہ این حال و اشڪهاے منم توجہ نڪن. طبیعیہ! هر چند عمر ازدواجمون و این زندگے خیلے ڪوتاہ بود و هیچ خاطر هے خوبے ازم ندارے، اما پایان براے هیچڪس خوشایند نیست. رو برگرداندم تا بیشتر از این در نگاهش خوار نشوم. _میشہ واسهم یہ ماشین بگیرے؟ صدایش بلند بود، اما همچنان سرد. _الان میخواے برے بگے چے؟ نمیگن چے شدہ؟ نمیپرسن چرا قهر ڪردے؟ حالا ڪہ طلاق میخواے حداقل بمون یہ فڪرے بڪنیم و ببینیم چے باید بہ بقیہ بگیم بعد برو#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
#فودوشین533 لبخندے زد. لبخندے ڪہ من خیلے خوب طعمش را توے دهانم احساس ڪردم، مثل زهر هلاهل بود. _چقدر بچهاے! من از این اوضاع و زندگے خستہ شدم و دیگہ میخوام یہ زندگے عادے داشتہ باشم دوست دارم بچہ داشتہ باشم و پدر بشم. دلم میخواد... دستانم را روے گوشهایم گذاشتم و جیغ ڪشیدم. _دیگہ ادامہ نده... نمیخوام بشنوم... نمیخوام برنامہ ریزے ڪہ براے آیندهت ڪردے رو برام تعریف ڪنی... از دیوار فاصلہ گرفت و چند قدم سمتم برداشت. ابروهاے مشڪیاش را در هم پیچیدہ و پیشانیاش پر از چروڪ شدہ بود. _آروم باش آرامشدر ڪامل تعجب با همین یڪ جملهاش آرام گرفتم. چشمانم را بستم و بہ این دردهایے ڪہ مدام توے قلبم مینشست و هرگز نمیرفت فڪر ڪردم. _آرامش؟ پلڪهایم را آهستہ باز ڪردم. پلڪهاے عزیزم را ڪہ لطفشان بہ غرورم، همچنان ادامہ داشت و خیس نشدہ بودند. _جانم عزیزدلم؟ توقع این جواب را با لحن غلیظ و تند نداشت. ڪابوس بود؟ چرا اینقدر لفتش میدادم و زیر بار این حقیقتے ڪہ چند روز بود دور ذهنم میپلڪید نمیرفتم؟ تا دہ شمردم و این حقیقت را بہ قلبم راہ دادم. _اینطورے رفتار نڪن. منم آدممدستم را روے سینهام گذاشتم. مرگ یڪبار شیون هم یڪبار. _طلاقم بده... هرچے زودتر باید طلاقم بدی... یڪ گام بلند سمتش برداشتم و فریاد ڪشیدم. _طلاقم بدہ بعدش برو با لیلا با عشقت ازدواج ڪن و باباے بچهش شو. بچهشم پسر، پسر دوست دارے آرہ؟ فیلتر سوختهے سیگارش را انداخت زیرپایش و توے چشامنم زل زد. _نہ اتفاقا دختر دوست دارم. مشت ڪوبیدم وسط سینهاش_نامرد... بے معرفت... میخواے بعدش بہ همہ بگے چرا طلاقم دادے آرہ؟ میخواے منو رسوا ڪنے؟ مچ دستم را گرفت و از میان درز دندانهایش غرید. _باز دیوونہ شدے؟ من بہ هیچڪس هیچے نمیگم. من فقط میخوام یہ زندگے با آرامش داشتہ باشم. دستم را از توے دستش بیرون ڪشیدم و عقب رفتم. شاید حق داشت. زندگے با آرامش میخواست. زندگیاے ڪہ نہ تنها در ڪنار من تجربهاش نڪردہ بود بلڪہ هر لحظہ هم از آن دورتر شدہ بود. پشت ڪردم بہ او و سمت پلهها رفتم. آهستہ قدم برمیداشتم براے رسیدن بہ طبقهے بالا و عملے ڪردن تصمیمم.بہ حرفهایش فڪر میڪنم و میبینم ڪہ حتے نباید آن جیغها را هم میڪشیدم. نمیشد ڪہ با قیل و قال یا خواهش و یادآورے نقشے ڪہ توے زندگے ڪسے داشتے جایگاهت را حفظ ڪنے. تلاشها و حرفهاے من بے نتیجہ مے ماند چون او، مرا توے زندگیاش در همان جایگاهے ڪہ مدنظرش بود قرار میداد نہ جایگاهے ڪہ من براے خودم درنظر گرفتہ بودم. پس این خواستہ حق او بود، چون او پاڪ بود و من آغشتہ بہ گناہ دیگرے. چون او دست نخوردہ بود و من سالها زیر دست یڪ متجاوز. چون او دلش میخواست پدر شود و من تا همین اواخر از جنس دخترانهام متنفر بود و فرسخها از مادر شدن دور. چون او دلش میخواست در ڪنار زنش از هر رابطهاے لذت بربد و در ڪنار من زلہ میشد. درِ اتاق خواب مشترڪامن را باز ڪردم. بدون اینڪہ اجازهے اظهار نظر بہ احساسم بدهم سمت ڪمد دیوارے رفتم و چمدانم را بیرون آوردم. #ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
