#فودوشین533 لبخندے زد. لبخندے ڪہ من خیلے خوب طعمش را توے دهانم احساس ڪردم، مثل زهر هلاهل بود. _چقدر…
انتشار: 2026/08/21 06:14 UTCدریافت: 2026/08/21 10:40 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 10:40 UTC
#فودوشین533 لبخندے زد. لبخندے ڪہ من خیلے خوب طعمش را توے دهانم احساس ڪردم، مثل زهر هلاهل بود. _چقدر بچهاے! من از این اوضاع و زندگے خستہ شدم و دیگہ میخوام یہ زندگے عادے داشتہ باشم دوست دارم بچہ داشتہ باشم و پدر بشم. دلم میخواد... دستانم را روے گوشهایم گذاشتم و جیغ ڪشیدم. _دیگہ ادامہ نده... نمیخوام بشنوم... نمیخوام برنامہ ریزے ڪہ براے آیندهت ڪردے رو برام تعریف ڪنی... از دیوار فاصلہ گرفت و چند قدم سمتم برداشت. ابروهاے مشڪیاش را در هم پیچیدہ و پیشانیاش پر از چروڪ شدہ بود. _آروم باش آرامشدر ڪامل تعجب با همین یڪ جملهاش آرام گرفتم. چشمانم را بستم و بہ این دردهایے ڪہ مدام توے قلبم مینشست و هرگز نمیرفت فڪر ڪردم. _آرامش؟ پلڪهایم را آهستہ باز ڪردم. پلڪهاے عزیزم را ڪہ لطفشان بہ غرورم، همچنان ادامہ داشت و خیس نشدہ بودند. _جانم عزیزدلم؟ توقع این جواب را با لحن غلیظ و تند نداشت. ڪابوس بود؟ چرا اینقدر لفتش میدادم و زیر بار این حقیقتے ڪہ چند روز بود دور ذهنم میپلڪید نمیرفتم؟ تا دہ شمردم و این حقیقت را بہ قلبم راہ دادم. _اینطورے رفتار نڪن. منم آدممدستم را روے سینهام گذاشتم. مرگ یڪبار شیون هم یڪبار. _طلاقم بده... هرچے زودتر باید طلاقم بدی... یڪ گام بلند سمتش برداشتم و فریاد ڪشیدم. _طلاقم بدہ بعدش برو با لیلا با عشقت ازدواج ڪن و باباے بچهش شو. بچهشم پسر، پسر دوست دارے آرہ؟ فیلتر سوختهے سیگارش را انداخت زیرپایش و توے چشامنم زل زد. _نہ اتفاقا دختر دوست دارم. مشت ڪوبیدم وسط سینهاش_نامرد... بے معرفت... میخواے بعدش بہ همہ بگے چرا طلاقم دادے آرہ؟ میخواے منو رسوا ڪنے؟ مچ دستم را گرفت و از میان درز دندانهایش غرید. _باز دیوونہ شدے؟ من بہ هیچڪس هیچے نمیگم. من فقط میخوام یہ زندگے با آرامش داشتہ باشم. دستم را از توے دستش بیرون ڪشیدم و عقب رفتم. شاید حق داشت. زندگے با آرامش میخواست. زندگیاے ڪہ نہ تنها در ڪنار من تجربهاش نڪردہ بود بلڪہ هر لحظہ هم از آن دورتر شدہ بود. پشت ڪردم بہ او و سمت پلهها رفتم. آهستہ قدم برمیداشتم براے رسیدن بہ طبقهے بالا و عملے ڪردن تصمیمم.بہ حرفهایش فڪر میڪنم و میبینم ڪہ حتے نباید آن جیغها را هم میڪشیدم. نمیشد ڪہ با قیل و قال یا خواهش و یادآورے نقشے ڪہ توے زندگے ڪسے داشتے جایگاهت را حفظ ڪنے. تلاشها و حرفهاے من بے نتیجہ مے ماند چون او، مرا توے زندگیاش در همان جایگاهے ڪہ مدنظرش بود قرار میداد نہ جایگاهے ڪہ من براے خودم درنظر گرفتہ بودم. پس این خواستہ حق او بود، چون او پاڪ بود و من آغشتہ بہ گناہ دیگرے. چون او دست نخوردہ بود و من سالها زیر دست یڪ متجاوز. چون او دلش میخواست پدر شود و من تا همین اواخر از جنس دخترانهام متنفر بود و فرسخها از مادر شدن دور. چون او دلش میخواست در ڪنار زنش از هر رابطهاے لذت بربد و در ڪنار من زلہ میشد. درِ اتاق خواب مشترڪامن را باز ڪردم. بدون اینڪہ اجازهے اظهار نظر بہ احساسم بدهم سمت ڪمد دیوارے رفتم و چمدانم را بیرون آوردم. #ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
