#فودوشین504_نباید ڪارے میڪردے ڪہ مجبور بشم این راز چند سالہ رو بهت بگم. هیچوقت فڪر نمیڪردم یہ روزے…
انتشار: 2026/08/16 05:49 UTCدریافت: 2026/08/17 01:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 01:35 UTC
#فودوشین504_نباید ڪارے میڪردے ڪہ مجبور بشم این راز چند سالہ رو بهت بگم. هیچوقت فڪر نمیڪردم یہ روزے پیش ڪسے اعتراف بہ این بلایے ڪنم ڪہ سرم اومدہ ولے پیش تو... صداے گریہ ڪردنش بیشتر شد و بلاخرہ دست ڪشید از ادامهے پاڪ ڪردن من لہ ولوردہ. _اسمش رو بگو؟ سرش را پایین انداخت، دستم را بہ تندے از آغوشش پس ڪشیدم و تلاش ڪردم تا فریاد بزنم. رمق نداشتم. _بهم بگو چیڪارت ڪرد؟ با دستانش صورتش را پوشاند. زیر بار درد این دختر خم شدہ بودم و چیزے نماندہ بود بہ شڪستنم. _بهت حملہ ڪرد؟ چطورے؟ دیگہ دختر نیستے درسته؟دستهایش را گرفتم و از روے صورتش پایین آوردم. شانههایش افتادہ بود و جنس نفسهایے ڪہ میڪشید مصنوعے بود. براے لحظاتے دیدم تار شد و احساس سر درگمے خفیفے ڪردم. این چہ حالے بود ڪہ من داشتم؟! _برام تعریف ڪن آرامش... بگو بهم... تا اینجاش رو دووم آوردیم بقیهشم مثل سگ جون میدم و میشنوم... دیوونہ شدم ترسیدے ازم؟ باز هم دستم را محڪم در آغوش گرفت. ساعدم روے سینهاش بود و مشتم زیر چانهاش_طوفان بذار یہ ڪارے برات بڪنم اینطورے میمیرے چانهام لرزید. _من بیشتر از این نمیمیرم! و این زجرآورترین اعتراف من بود. در نگاہ ابرے من، او همچنان میبارید. _اگہ اینقدر رد زخمهام رو نمیگرفتے مجبور نبودم اینطورے برنجونمت. جان در بدن نداشتم. این بے جانے را قبلا تجربہ ڪردہ بودم. وقتے جلوے غسالخانہ منتظر بودم سنایم را بشورند و با ڪفن سفید تحویلم بدهند. _روح و جسم دخترے ڪہ من دلم نمے اومد حتے بهش دست بزنم تا یہ وقت اذیت نشہ رو ڪدوم حرومزادهاے پارہ پارہ ڪردہ؟ اصلا چطورے تونست؟ ها آرامشبا دستانش صورتم را قاب گرفت و توے چشمانم خیرہ شد. _قربونت برم تموم شد.دیگہ نیست. قول میدم خوِب خوب بشم. خودت دیدے ڪہ رفتم پیش روانپزشڪ. چند سالہ ڪہ میرم. عزیزدلم تو فقط... نعرہ زدم و بہ عقب هولش دادم. _ولم ڪن... منو خر نڪن آرامش... من آدم ڪنار اومدن با همچین گناهے نیستم. باید برام از اون زنازادہ بگے. باید همہ چیز رو تعریف ڪنے. حتے اگہ جلو چشمات با چاقو خودم رو هم زدم تو باز باید همہ رو بگے. طعم خونے ڪہ از تیغهے بینیام روے لبهایم میریخت را چشیدم و دست روے تن لرزانش ڪشیدم_باید بگے بہ ڪجاے بدنت دست زد. بہ دستات؟ بہ گردنت؟ بہ سینههات؟ گلویم پر شد از بغض. _بہ همهش دست زد درستہ؟ دستات رو گرفت و بہ جیغهات گوش نڪرد؟ پاهات رو گرفت و بہ اشڪهات نگاہ نڪرد؟ آرہ آرامش؟ تجاوز مگہ اینطورے نیست؟ صداے زنگے توے گوشهایم مے آمد. موقت بود و زود تمام شد. _طوفان چے شد؟ واے طوفان بہ قران تو دارے میمیرے. _اول اسمش رو میگے بعد همہ چیز رو تعریف میڪنے اونوقت منم قول میدم با هم بریم بیمارستان. میخواے نمیرم؟ پس بگو تا زودتر با هم بریم پیش یہ دڪتر#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby