#فودوشین503 طاقتم طاق شد و سرم را از زیر آب عقب ڪشیدم. دستم را بہ دیوار گرفتم و با تڪیہ بہ آن بلند…
انتشار: 2026/08/16 05:49 UTCدریافت: 2026/08/17 01:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 01:35 UTC
#فودوشین503 طاقتم طاق شد و سرم را از زیر آب عقب ڪشیدم. دستم را بہ دیوار گرفتم و با تڪیہ بہ آن بلند شدم. چہ بلند شدنے! من در این لحظہ احساس میڪنم ڪہ دیگر تاآخر عمر سرپا نمیشوم. ڪف حمام پر شدہ بود از خون ابہ. تیشرت خیس و پارہ را از تنم بیرون ڪشیدم، با تڪان دادن سر و گردنم انگار میخ داغ فرو ڪردند توے پیشانے و چشمانم. شلوارم تا نزدیڪے زانوهایم خیس شدہ بود و قدمهایم را سنگین میڪرد. براے چند بار تعادلم را از دست دادم و نزدیڪ بود زمین بخورم... منے ڪہ بہ خاڪ سیاہ نشستہ بودم! من هر دردے را تجربہ ڪردہ بودم. هر مصیبتے را بہ چشم دیدہ بودم، رخت هر عزایے را پوشیدہ بودم، جگرم سوختہ بود، اما این بلایے ڪہ امشب فهمیدہ بودم سر زنم آمدہ مثل طوفان زد و زندگیام را زیر و رو ڪرد، پرتم ڪرد وسط دریا و هرچقدر دست و پا میزنم بہ جاے بالا آمدن دارم غرق میشوم. نفس ڪم مے آورم و احساس میڪنم توهم زدهام! من با این درد هیچ آشناییاے نداشتم، قدرت ایستادن مقابل فهمم از این واقعیت را ندارم، من هر چقدر هم زور بزنم، باز تهش بہ هیچے نمیرسم جز زیربار نرفتن. من نمیتوانم تصورات وحشتناڪے ڪہ سالها از ڪلمهے تجاوز توے ذهنم نقش بستہ بود را حالا در گذشتهے دخترے ببینم ڪہ زنم بود و برایم باارزش. من مرد ماندن توے مسیر این درد نبودم، آدم طاقت آوردن زیر باراین مصیبت هزارتُنے نبودم. تصور تن آرامش زیر دست و... فریاد ڪشیدم تا ذهنم ادامہ ندهد این تصورات لجن و شڪنجہ آور را. دستم را روے سرم گذاشتم. ورم و گرمے خون را زیر پوست دستانم حس ڪردم. من تا ظهر نشدہ میمیرم. با آرنجم ڪوبیدم وسط درِ حمام، باز شد. سرم گیج رفت، چند ثانیہ صبر ڪردم و بعد داخل اتاق شدم. _واے طوفان... جلوے در حمام ڪشیڪ مرا ڪشیدہ بود و با دیدنم دستش را روے دهانش گذاشت و چشمانش از ترس گشاد شد. _طوفان تو رو خدا بیا بریم بیمارستان... طوفان اشتباہ ڪردم نباید..دستش را ڪہ سمتم آمد پس زدم. حالم دست خودم نبود و هر لحظہ امڪان داشت بیفتم روے او. سمت در اتاق رفتم بہ دنبالم آمد و حرفهایش را توے دل جیغهایش جا داد. _طوفان وایسا... تو رو خدا نرو... توے قاب در اتاق خواب دیدم ڪہ تواناییام براے متمرڪز ڪردن چشمانم روے نقطهاے را از دست دادهام. دستانش را دور بازویم پیچید و رهایم نڪرد. بہ دیوار ڪنار دِراتاق چسبیدم وآرام سُر خوردم سمت زمین._طوفان رنگت مثل گچ شدہ تو رو خدا حداقل اجازہ بدہ زنگ بزنم اورژانش احساس سبڪے در سرم میڪردم. _بیا بشین اینجاسریع آمد و ڪنارم زانو زد. دست زخمیام را در آغوش گرفت و با انتهاے پیراهنش صورتم را خشڪ ڪرد. _طوفان از سرت دارہ خون میاد. هے میگے خودش بند میاد ولے این دارہ بدتر میشہ. حرڪات چشمانم غیر طبیعے بود، باید زور میزدم تا بتوانم نگاهم را روے صورتش نگہ دارم. این همہ اشڪ را از ڪجا مے آورد؟ چشامنش دریا بود ڪہ خشڪ نمیشد؟ _ڪے بهت... اسمش رو بگو بهم. پارچهے آبے پیراهنش خونے و ڪثیف شدہ بود. باز بہ این سوالم توجهاے نڪرد و خون روے دستانم را هم خشڪ ڪرد#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby