#فودشین502بالاے سرو ڪوبید وسط سالن. دستم را روے گوشهایم گذاشتم و جیغ ڪشیدم. ڪنار نیامد با این حقیقت…
انتشار: 2026/08/15 17:33 UTCدریافت: 2026/08/16 02:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 02:15 UTC
#فودشین502بالاے سرو ڪوبید وسط سالن. دستم را روے گوشهایم گذاشتم و جیغ ڪشیدم. ڪنار نیامد با این حقیقت و هرچے جلوے دستش بود را شڪست... تمام خشمش و حال ویرانش را از توے ذهن و جسمش بیرون ریخت. _واے خدا... وای... من اینو تحمل نمیڪنم... و صدایش را تا جایے ڪہ تارهاے صوتیاش ظرفیت داشتند بالا برد. _یڪے بیاد منو برگردونہ بہ چند روز پیش بہ یڪ ساعت قبل بہ وقتے ڪہ تمام دردم فهمیدن دردت بود... میز شیشهاے را ڪوبید بہ دیوار. خانهاش را ویران ڪرد، خانهاش را روے سرش خراب ڪردم. یقهے تیشرتش پارہ بود و جاے ناخنهایش را روے سینہ و گردنش دیدم،زخمهاے باریڪ و خونینے بہ شڪل خطهاے نامنظم روے سینہ و گردنش بود. درد ڪدام یڪ از ما بیشتر و سنگینتر بود؟ من ڪہ داشتم بہ عزیزتریم آدم زندگیام در بدترین حال ممڪن نگاہ میڪردم یا او ڪہ داشت بہ بلایے ڪہ سر زنش آمدہ بود فڪر میڪرد و با تصورش اینطورے بہ جان خودش و اسباب خانهاش افتادہ بود؟! سرش را محڪم ڪوبید توے دیوار. یڪ بار، دو بار... دویدم سمتش و هر دو دستم را دور دستش حلقہ ڪردم و زار زدم. _طوفان تو رو خدا اینطورے نڪن. بخدا الان قلبت وایمیستہ. نڪن این ڪار رو... تو رو روح سنات قسم نڪن... تو رو جون من نڪن..عقب ڪشید و نگاهم ڪرد. دیدم چیزے را ڪہ هرگز تصورش را هم باور نداشتم. چشمانش پر از اشڪ بود. اشڪے ڪہ مسببش من لعنتے بودم. _گفتم آخرش دیوونهم میڪنے دستانم را روے صورتش ڪشیدم. جوے باریڪے از خون از داخل موهایش سمت پیشانیاش ڪشیدہ شد. _دیوونهت ڪردم قربونت برم سرش را بالا گرفت و صورتش را بہ جهت دیگرے تغییر داد. تا نبینم اشڪش راڪہ از چشمان پر از خونش ریخت. _با تو چیڪار ڪردن؟ با زنِ منسرم را روے سینهاش گذاشتم و با صداے بلند زار زدم. ازتہ دل ویڪ دل سیر. طاقت نیاورد وعقب ڪشید. بہ موهایش چنگ زد و حتے بہ تابلوے روے دیوار هم رحم نڪرد. تاوان گناہ و هوس یڪ نامرد را مرد من داشت اینطورے از خودش میگرفت...! طوفان: خم شدم و گردنم را زیر آب سرد نگہ داشتم. آب با قدرت و سرعت تمام از شیر دوش روے سرم ریخت ودرد شدیدے در تمام وجودم پیچید. حالت تهوع شدیدے داشتم، هرزگاهے وضعیتے ڪہ در آن قرار داشتم رافراموش میڪردم و تمام وجودم دردے میشد ڪہ توے سرم جمع میشد. پارہ شدن پوست ڪف سرم و برخورد و.قطرات آب با آن دردش را غیرقابل تحمل ڪردہ بود. دستم را بہ علم دوش گرفتم و همراہ با فشار دادنش فریاد ڪشیدم. در دم ڪم نشد، هیچے از خاطرم پاڪ نشد... حرفهایے ڪہ همین چند ساعت پیش شنیدہ بودم دستم را گرفتہ و پرت ڪردہ بود توے ڪابوسے ڪہ چند شبہ پیش دیدہ بودم... چشمانم را بستم و سرم را جلوتر بردم. خودم را توے دنیابے نامعلوم، تاریڪ و بے اندازہ سرد پیدا ڪردم! ناگهان بہ خاطر دردے ڪہ توے سرم و استخوانهاے دستم قوت گرفتہ بود انگار از یڪ ارتفاع خیلے زیاد، از یڪ برج صد واحدے پرت شدم پایین... شبیہ سقوطے ڪہ توے ڪابوسم تجربہ ڪردہ بودم!#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby