• نام کتاب: #ارثیهی_ابدی• نویسنده: #سروناز_روحی• خلاصه:الیاس دل در گرو پریچهر، دخترعمهاش، داده ول…
انتشار: 2026/08/14 12:04 UTCدریافت: 2026/08/14 22:53 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 22:53 UTC
• نام کتاب: #ارثیهی_ابدی• نویسنده: #سروناز_روحی• خلاصه:الیاس دل در گرو پریچهر، دخترعمهاش، داده ولی پریچهر که دانشجوی پزشکی است، الیاس دیپلمه را در سطح خودش نمیبیند و علیرغم اصرار پدربزرگ برای ازدواج، در شب نامزدی، پریچهر با رامین، همکارش، فرار میکند. دو شخصیت دیگر، امیرعلی، عموی الیاس، و جانان، همکار الیاس، وارد داستان میشوند و ماجراهایی بهوجود میآید؛ الیاس درگیر بدهی چندمیلیاردی و سفتهای میشود که دست برادرشوهر سابق جانان دارد.• ژانر: #ایرانی #عاشقانه@fazayeadaby 📘☕️
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 8 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — ادبی ، شعر، داستان،بزرگان، ضرب المثل، رمان، شخصیتها ، نویسندگان ، متن کوتاه، خاطرات ، مناظرطبیعت ،
#فودوشین508 متوجهے حالم شد. دستش را توے موهایش ڪشید و التماس ڪرد. _طوفان یڪمم بہ فڪر حال من باش. نمیبینے وضعیتم رو؟ بیا ببرمت بیمارستان بعد برمیگردیم با هم حرف میزنیم. حرفهایش توے مغزم نمینشست. _اون ڪوروش بے غیرت چہ جورے نفهمید؟ آنقدر نگرانے براے حال من و فشار عصبے براے اوضاع بینمان را تحمل ڪردہ بود ڪہ مدام از ڪورہ در میرفت و فریاد میڪشید. چطور دلش آمدہ بود از تن یڪ دختر بچہ سواستفادہ ڪند؟ _لعنتے ڪوتاہ بیا! یہ بارم تو ڪنار بڪش... بہ سمتم خیز برداشت. _یہ بارم تو بہ حرف من گوش بدہ و بیا بریم بیمارستان. چند ساعتہ ڪہ خونریزے سرت قطع نشدہ، با آب شستیش بدتر شدہ. اگہ چیزیت بشہ من بہ خانوادهت چے بگم؟ بگم بہ خاطر من بود؟ سرم روے گردنم آویزان شدہ بود. نزدیڪتر شد، نگاهش ڪردم. چشمانم خوب نمیدید، ولے حالا با این وضعے ڪہ داشتم هم دیگرمیتوانستم نگاہ ویران شدهاش را ڪہ همیشہ برایم عجیب و سوال بود ببینم، میتوانستم روح و روانش را ببینم ڪہ چگونہ در چنگال یڪ شیطان اسیر شدہ بود و ستمے ڪہ در حقش شدہ بود چقدر ترسویش ڪردہ بود، تاثیر تمام دردهایے ڪہ نمیگفت و من میدانم ڪشیدہ بود را میتوانستم روے چهرهاش ببینم. _طوفان؟ نہ خون از سر من نہ اشڪ از چشمان او خشڪ نمیشد. _میخواے اذیتم ڪنے؟ میدونے اینجورے جلو چشمم باشے و مسبب این حالت باشم چیڪار با من میڪنہ؟ من تحمل بیشتر از این رو ندارم، خونهت رو خراب ڪردم، خودت رو خرابتر. من ڪہ میدونستم طاقت شنیدن دردم رو نداری... چرا اینقدر اصرار ڪردے؟ چرا؟ من حالا چیڪار ڪنم؟ با این همہ فڪر و بدون تو؟ صدایش مثل باران بود، اولش سنگین و با غرش و بعد آرام میشد و همراہ با التماس _با خودت این ڪار رو نڪن... بہ خاطر من خودت رو زجر ندہ. ڪف دستم را محڪم ڪوبیدم بہ دیوار پشت سرش و لحنم پر از خشم و حرص شد. _حالیتہ چے میگے؟ انگار بہ آتیش بگے نسوز! تہ ماندهے انرژیام با این صدا تہ ڪشید و روے زانوهایم خم شدم. دستهایم رو ے زانوهایم خشڪ شد... احساس ڪردم یڪے تمام استخوانهایم را جلوے چشمان خودم از هم جدا ڪردہ و صداے آرامش ڪہ توے گوشهایم تڪرار میشد صداے خرد شدن استخوانهایم میشد. هر چند دقیقہ یڪبار ذهنم خالے میشد و بعد برمیگشت بہ سمت همان واقعیتے ڪہ باورش نمیڪردم. چطور باور میڪردم این دختر، این آدمے ڪہ جلویم ایستادہ چنین گذشتهے تاریڪ و پر از گناہ عذابے داشتہ! تجاوز بہ دختر بچہ ها را حتے دوست نداشتم توے روزنامہ ها و گوشیام هم بخوانم! از ڪجا میدانستم ڪہ یڪ روزے بہ سر خودم میآید؟ ڪہ بہ سر زنم آمدہ؟ نہ! من نمیتوانم... چند قطرہ خون از داخل موهایم روے سرامیڪ جلو پایم ریخت. صداهاے آرامش را ڪہ در ڪمترین فاصلہ از گوشهایم بود را هم نمیشنیدم. شانههایم را سمت عقب دادم تا قامتم راست شود، ولے نشد. من درختے شدم ڪہ با تبر از وسط نصفش ڪردہ بودند. با بدبختے و ڪلے زور زدن توانستم ڪمے سرم را بالا بگیرم. دیدمش ڪہ حیران و سر گردان اطراف من میچرخد. #ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
#فودوشین507_تو فداے من بشے؟ چے با خودت فڪر ڪردے طوفان خانِ من؟ ڪہ بندازمت وسط گرداب و بعد از دور وایستم و دست و پا زدنت رو ببینم؟ _نہ! دور وایسا تا گند اون گرداب باز نپاشہ بہ سر و تنت. سرش را جلو آورد و ڪف دستش را روے سینهے برهنهام گذاشت. پوستش بدون هیچ واسطهاے با قلبم تماس پیدا ڪرد. چشمانش را بست و چند بار تلاش ڪرد تا نفس عمیقے بڪشد. نتوانست، مثل خودم ڪہ داشتم تلاش میڪردم یادم بیاید نفس ڪشیدن چہ شڪلے بودہ! _میگم اون آدم مردہ. میخواے برے از توے قبر بیرونش بڪشے؟ از میان دندانهایم ڪہ روے هم چفت شدہ بود غریدم_آرہ میرم و با چنگ و دندون سنگ و خاڪش رو میڪنم. _بعدش چے؟ تڪلیف من و تو چے میشہ؟ دستم را گذاشتم روے همان دستش ڪہ روے قلبم بود. حس میڪردم نیرویے خارج از بدنم بواسطهے دستان او دارد بہ قلبم تزریق میشود. _تو یاد گرفتے دروغ بگے، ولے هنوز اینو بلد نشدے ڪہ وقتے بہ من دروغ میگے یہ جورے بگے ڪہ من باورم بشہ. اونقدر ڪنارم نفس ڪشیدے، اونقدر ڪنارت نشستم ڪہ بلدمت دختر! من بدبخت توئہ بیچارہ رو بلدم. دستش را از زیر دستم بیرون ڪشید و چند قدم عقب رفت. _جواب اون سوالم رو ندادے؟ بعدش چی؟لبهایش لرزید. _حق دارے منو نخواے، ڪدوم مردے میتونہ با زنے ڪہ بارها... نعرہ ڪشیدم. _خفہ شو... گفتم اینقدر اون ڪلمہ رو بہ زبونت نیار. نمیبینے دارم جلو چشمهات مثل سگ جون میدم؟ نمیبینے؟ _دارم میبینم ڪہ طوفانم چہ طوفانے شدہ! میفهمم ڪہ از دیشب تا حالا نگاهت و رابطهے بینمون زیر و رو شدہ. نسبتمون با هم از اعتبار ساقط شدہ. آرہ؟ دیوارها و وسایل اطرافم شروع ڪردند بہ دور رسم چرخیدن... دردهاے من استخواندار بودند! _اسمش چیہ#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
#فودوشین506پس قلب من چه؟! _یعنے همسن سنا بودے؟ هق زد. _ڪمتر از اون. با ڪف دست ڪوبیدم روے سرم. درد نفسم را برید. _واے خدا! واے! چے میگے تو آرامش؟ مگہ یہ بچہ بہ اون سن و سال جثهاے دارہ؟ مگہ میفهمہ این چیزا... لعنت بہ من ڪہ اینقدر بے اختیار شدہ بودم و باز زدم زیر گریہ. _چطورے دووم آوردے آخہ؟ چطورے لعنتے؟ _دووم آوردم ولے چہ جورے؟ منو نگاہ ڪن طوفان؟ من شبیہ آدمیزادم؟ من شبیہ دخترهاے دیگہ هستم؟دیگر نمیخواستم بیشتر از این بشنوم. یعنے قدرتش را نداشتم. بدنم انگار خالے شدہ بود. خالے ازهر عضو و حسے. آرامش ڪودڪ را تصور میڪنم ڪہ بہ جاے بازے و خندیدن زیر دستان یڪ بے شرف جیغ میزند. دستم را بہ دیوار گرفتم و برخاستم. آرامش بدون معطلے همراہ من برخاست. تصورش ڪردم با لباسهاے رنگے و صورت معصومش درآن سن ڪم، چقدر شبیہ سنایم شدہ بود توے روزهاے آخرے ڪہ دڪترش گفت هرچے دوست دارد بدهید تا بخورد چون روزهاے آخر زندگے اش است. برگشتم سمت دیوار و باز مشت ڪوبیدم بہ آن. اگر روے وجب بہ وجب دیوارهاے این خانہ هم مشت میزدم باز ڪافے نبود، باز دلم میخواست جاے بیشترے ترڪبردارد. با چہ زبانے بہ خدا و بندهاش بگویم ڪہ من دیگر نمیتوانم؟! _طوفان نڪن تو رو خدا... آرامشِ الان را نمیدیدم. آرامشے ڪہ داشت بہ آن تجاوز میشد را میدیدم. _خیلے درد داشت نہ؟ فقط فریاد میزد. _ولش ڪن طوفان... اصلا بهش فڪر نڪن دیگه... من برم؟ برم از خونهت؟ باز هق زد. _برم تا جلو چشمت نباشم؟ آرہ قربونت برم؟ من میرم میگم سینا بیاد میگم مصطفے و زهرا بیان میگم..برگشتم سمتش، دست انداختم دور گردنش و بہ خودم نزدیڪش ڪردم. _اونا بیان و تو برے؟ ڪجا برے؟ پیش اونے ڪہ بهت چند بار تجاوز ڪردہ؟ پس من چے؟ من یادم میرہ؟ خودت یادت میرہ؟ اشڪم بے صدا از چشمانم ریخت پایین. سردرد داشت دمار از روزگارم در مے آورد. _تو برے و طوفان ڪڪش نگزہ چے بہ سر زنش آوردن؟ یادش برہ روح و روان زنش رو تیڪہ تیڪہ ڪردن؟ براش مهم نباشہ ڪارے باهاش ڪردن ڪہ از پدرش و شوهرش هم میترسہ؟ ڪہ شوهرش نمیدونست دردش رو و مجبورش ڪرد روے اون تخت ڪوفتے ڪنارش بخوابہ؟ آرہ آرامش؟ من دست توے یقهے عزرائیل مشت ڪردم واسہ حفظ جون عزیزم. منو اینطورے نبیناز خودم بدم آمد ڪہ وسط این حرفم تعداد قطرههاے اشڪم بیشتر شد. _زور عزرائیل بیشتر بود، چون خدا پشتش بود، زمینم زد و خردم ڪرد. ولے این دفعہ طرف حسابم فرق میڪنہ. باید اون حیوون رو تحویلم بدے، باید نشونم بدے و بعد بڪشے ڪنار. باید یہ ڪلامم نپرسے چے شد فقط برے و دور از همہ چیز بایستے. خندید و دست ڪشید روے صورتم. ڪف دستانش را با خون ابهے روے صورتم خیس ڪرد و بعد بہ تمام صورت خودش مالید#ادامہ_دارد 📚@fazayeadaby
🖐 پنـج اصل را در زندگیـت به خاطـر بسـپار؛1⃣ غـرور ⇜ مانع يادگيـری2⃣ خودبزرگبینی ⇜ مانع محبوبیـت3⃣ کمرويی ⇜ مانع پيشرفـت4⃣ خودشیفتگی ⇜ مانع معاشـرت5⃣ عادت کردن ⇜ مانع تغيير است📚@fazayeadaby
🎀این داستان زیبا را حتما بخوانید🎀 آرزو داشتم تنها پسرم با دختر خواهرم ازدواج کند، اما او در دوران دانشجویی به دختری از خانوادهای مستضعف که با هم همکلاسی بودند علاقهمند شد و دختر مورد علاقهاش را به عقد خود درآورد. سلیم از ازدواج با سکینه خیلی خوشحال بود. اما هر موقع نامزد او به خانه ما می آمد سردرد می شدم و احساس می کردم این عروس یک لاقبا در شأن خانوادگی ما نیست. من هرچه با خودم کلنجار رفتم تا مهر و محبت این دختر را در دلم جای دهم فایدهای نداشت و خواهرم نیز با نیش و کنایه هایش آتش بیار این معرکه شده بود. متاسفانه پس از گذشت مدتی، نقشه شومی کشیدم و با کمک پسر خواهرم فردی را اجیر کردیم تا ادعا کند قبلا با عروسم آشنایی و رابطه داشته است. ما با این تهمت های ناروا توانستیم سلیم را نسبت به همسرش بدبین کنیم و او نامزدش را طلاق داد. من بلافاصله دختر خواهرم را به عقد پسرم درآوردم اما سلیم و دخترخالهاش خیری از زندگیشان ندیدند چون آن ها صاحب دو فرزند معلول شدند و عروسم که تاب و تحمل مشکلات زندگی و جمع و جور کردن این دو طفل بی گناه را نداشت پس از گذشت ۱۵ سال به پسرم خیانت کرد و دنبال سرنوشت خودش رفت. از آن به بعد من و پسرم خودمان را به پرستاری از این دو بچه معلول سرگرم کردیم... ولی هر روز که می گذشت من به خاطر ظلم و خیانتی که در حق عروس قبلی ام کرده بودم عذاب وجدان بیشتری پیدا می کردم و خیلی دنبال سکینه گشتم تا او را پیدا کنم و حلالیت بطلبم ... ولی هیچ آدرس و نشانی از او پیدا نکردم. 💠 تا این که برای سفر زیارتی به مشهد آمدیم. در این جا هنگام عبور از خیابان با یک موتورسیکلت تصادف کردم و وقتی که برای مداوا به بیمارستان انتقال یافتم باورم نمی شد پرستار مرکز درمانی همان کسی باشد که سال ها دنبالش می گشتم.💠 سکینه با مهربانی از من پرستاری و مراقبت کرد و زمانی که دست هایش را محکم گرفتم و با شرمندگی برایش تعریف کردم مرتکب چه گناه بزرگی شده ام، او با لبخندی معصومانه دستم را بوسید و گفت: مادرجان حتما قسمت این طوری بوده است و من از شما هیچ دلخوری و ناراحتی به دل ندارم و همین جا شما را بخشیدم. 💠 زن ۶۵ ساله گفت: از این که می بینم سکینه با فردی شایسته ازدواج کرده است و ۲ دختر زیبا و دوست داشتنی دارد خیلی خوشحالم و برایشان دعا می کنم خوشبخت و سعادتمند بشوند. امیدوارم خدا هم از خطاهایم بگذرد.📚@fazayeadaby
