#فودوشین493خیلے خب... نہ خیالت راحت... تورج؟... نمیدونم... خیلے خب... باشہ. تماس ڪہ قطع شد سرش را س…
انتشار: 2026/08/14 05:53 UTCدریافت: 2026/08/14 12:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 12:20 UTC
#فودوشین493خیلے خب... نہ خیالت راحت... تورج؟... نمیدونم... خیلے خب... باشہ. تماس ڪہ قطع شد سرش را سمت من چرخاند. _ما روبرسون تا اون باغ و بعدش برو دنبال ڪار خودت. برخاستم و سمت پلہ ها رفتم. _زود آمادہ میشم و میام. لباسهاے تنم را با یڪ تیرشت سفید و جین مشڪے عوض ڪردم و برگشتم طبقهے پایین پیش نگین. _من تا شب درگیر باغ خودمم. فردا اگہ تونستے بیا باز ببینمتڪیفش را برداشت و در ویلا را باز ڪرد. _میام خیالت راحت. نمیخوام حالا ڪہ بهم احتیاج دارے ولت ڪنم. این چند سال بے خبرے نباید باز تڪرار بشہ. در ویلا را قفل ڪردم و با هم سمت ماشین رفتیم. آسملن داشت آرام میبارید. _هواے شهرتون با حالم سر جنگ دارہ. بہ در جلوے ماشین تڪیہ داد و بند ڪیفش را روے ساعدش انداخت. _من واسہ این شهر میمیرم طوفانخان! اگہ رشت بہ شهر بارانهاے نقرهاے مشهور شدہ بہ خاطر همین بارندگیهاے زیادش هست. دستم را پشت گردنم ڪشیدم_نگین الان دارم با تو در مورد هواے شهرت حرف میزنم ولے ذهنم یہ جا دیگهست... یادم نمیآد ڪے تونستم باخیال راحت یہ استراحت درست و حسابے بہ جسمم و روحم دادہ باشم. در ماشین را باز ڪرد، اما سوار نشد. _اون دختر اگہ شانس بیارہ و بتونہ تو رو تا آخر عمر واسہ خودش داشتہ باشہ خیلے خوشبخت میشہ. همیشہ مرام عاشقے و دوست داشتنت با همهے مردهاے اطرافم خیلے فرق داشت. تو یا یڪے رو دوست ندارے یا وقتے ڪہ دوست داشتہ باشے ڪارے میڪنے واسهش ڪہ همہ انگشت بہ دهن بمونن. فقط ڪافیہ یڪے بہ چشمت بیاد. خندهام گرفت. زیادے مرا خوب و بزرگ دیدہ بود. _واے از اون روزے هم ڪہ ڪسے از چشمم بیفتهبہ سمت جلو چند قدم برداشت. _لیلا هم رسید. با اسنپ اومدہ! بہ سمت جایے ڪہ نگاہ نگین اشارہ ڪردہ بود، برگشتم و دیدمش. مثل همیشہ با ظاهرش جلب توجہ میڪرد. ناخودآگاہ با آرامش مقایسهاش ڪردم، آرامشے ڪہ این روزها سادہ بود و گاهے هم هپلے هپو... آرامش در نگاہ من زیباتر بود با هر وضع و شڪلے! برایمان از دور دست تڪان داد. من نہ، ولے نگین برایش دست تڪان داد. توے این سہ روزے ڪہ آمدہ بودم رشت این دومین بارے بود ڪہ میدیدمش آن هم با حضور نگین و تصمیم گرفتہ بودم آخرین بار هم باشد و بعدش بے خبر برمیگشتم تهران پیش خانوادهام، ڪنار دخترے ڪہ داشتم وادارش میڪردم تا جاے زخمے ڪہ باعث دردش شدہ بود را نشانم بدهد._سلام بچہ ها ببخشید اگہ دیر رسیدم. توے ترافیڪ گیر افتادم، ماشین خودمم ڪہ میدونید تعمیرگاهہ و... مژههایم شبیہ انگشتان دستم شدند و پلڪهایم را گرفتند و بیشتر از هم باز ڪردند تا واقعیت این دنیا را بهتر و از نزدیڪ ببینم. تا دیگر بہ خوبے بفهمم ڪہ چهرهے واقعے آدمها و همینطور ذاتشان را وقتے ڪہ بہ آنها نیاز دارے نمیتوان شناخت بلڪہ وقتے ڪہ بہ تو نیاز دارن باید شناخت. این لیلایے ڪہ اینطورے با لبخند و چهرهے مهربانے ڪہ بہ خودش گرفتہ بود سمت ما میآمد را نمیشناختم، ولے یڪبار دیگر هم این شڪلے دیدہ بودمش، وقتے با لباس عروس سوار ماشین هرمز شد تا برود محضر براے عقد#ادامه_دارد.....📚@fazayeadaby