برشی از انسان بودن | ۳بوقنوشته و روایت: ژیلا علیمحمدیصدای بوق ماشینها لرزهی خفیفی در اندامش میا…
انتشار: 2026/07/31 10:01 UTCدریافت: 2026/08/14 23:27 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 23:27 UTC
برشی از انسان بودن | ۳بوقنوشته و روایت: ژیلا علیمحمدیصدای بوق ماشینها لرزهی خفیفی در اندامش میانداخت.نور چراغ ماشینها در خیابانِ پیچدرپیچ، روی صورتش میلغزید.نگاهش را مدام این سو و آن سو میکشاند. با دقت، همان نگاهها را تکرار میکرد؛ انگار میخواست حواسش را همانجا قفل کند، مراقب باشد و از آن آشوب جان سالم به در ببرد.عرق روی پیشانیاش زیر نور چراغها میدرخشید. گاه با شالش آن را پاک میکرد. دستش را جابهجا میکرد؛ انگار دنبال دستی میگشت تا بگیرد، اما هر بار محکمتر کیفش را میچسبید.گاه تندتند راه میرفت، گاه میایستاد، گاه عقب برمیگشت...اما بالاخره از خیابان عبور کرد.نمیدانم چه چیزی او را آن وقتِ شب، با آن حالِ پریشان و تنِ ضعیف، وسط آن خیابان کشانده بود.اما انگار او هنوز دلیلی داشت که به خاطرش عبور کند.و شاید به مقصدی آنسوی خیابان رسیدن، فقط شروع داستان آشتی با تنهاییاش بود.مدرسه ی فرزندپروری رشد☘️@farzandparvaryroshd





