وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم، شروع کردم به ترک کردن چیزهایی که سالم نبودند. «یعنی آدمها، مش…
انتشار: 2026/08/10 07:18 UTCدریافت: 2026/08/15 01:23 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:23 UTC
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم، شروع کردم به ترک کردن چیزهایی که سالم نبودند. «یعنی آدمها، مشاغل، عادات و اعتقاداتی که مرا کوچک و حقیر نگه میداشت را کنار گذاشتم» قبلا فکر میکردم این کار به معنی بی وفایی است ولی در واقع معنای آن دوست داشتن خود است.کشتیها به خاطر آباطرافشان غرق نمیشوند بلکه آنها به دلیل آبی که داخلشان جمع میشود غرق میشوند هیچگاه اجازه ندهید که حرفهای منفی آدمهای پیرامون شمابه داخلتان نفوذ کند.#کیم_مک_میلن@fardadireh
پستهای تلگرام — فردا دیراست!
بگذاریم هر کس، چه زن، چه مردگاهگاه احساس کند که میتوانیم از او صرف نظر کنیماین کار، دوستی را مستحکم میکند. #در_باب_حکمت_زندگی✍🏻 #آرتور_شوپنهاور پ.ن:وقتی کسی سعی میکنه شما رو از دست بدهبپذیرید، کمکش کنید، رهایش کنید و تمام.@fardadireh
*یکی از قشنگترین حکایتهای صادق هدایت :* *در یک جمع بیحوصله نشسته بودم* *طبق عادت همیشگی مجله را ورق زدم تا به جدول رسیدم* *همین که در دلم خواندم سه عمودی**یکی گفت بلند بگو**گفتم یک کلمه سه حرفی است* *ازهمه چیز برتر است**حاجی گفت: پول**تازه عروس مجلس گفت: عشق**شوهرش گفت: یار**کودک دبستانی گفت: علم**حاجی پشت سرهم گفت : پول، اگه* *نمیشه طلا، سکه* *گفتم: حاجی اینها نمیشه* *گفت: پس بنویس مال**گفتم: بازم نمیشه* *گفت: جاه**خسته شدم با تلخی گفتم: نه نمیشه* *دیدم همه ساکت شدند**مادر بزرگ گفت: "عمر".**سیاوش که تازه از سربازی آمده بود گفت: کار**ديگری خندید و گفت: وام**یکی از آن وسط بلندگفت: وقت**یکی گفت: آدم**خنده تلخی کردم و گفتم: نه* *اما فهمیدم**تا شرح جدول زندگی کسی را نداشته باشی* *حتی یک کلمه سه حرفی آن هم* *درست در نمیآید !!! باید جدول کامل زندگیشان را داشته باشی.* *بدون آن همه چیز بیمعناست!!!**هرکس جدول زندگی خود را دارد.**هنوز به آن کلمه سه حرفی جدول خودم فکر میکنم.**شاید کودک پا برهنه بگوید: کفش**کشاورزبگوید: برف* *لال بگوید: حرف**ناشنوا بگوید: صدا**نابینا بگوید: نور**و من هنوز در فکرم**که چرا کسی نگفت: " خدا "* *«صادق هدایت»*@fardadireh
12قانون کارما چه هستند و چه درسهایی برای ما در زندگی دارند؟کارما در زبان سانسکریت به معنای عمل است.معنای کلی کارما این است که رفتارهای انسان بر کیفیت زندگی او در این دنیا و دنیای بعدی تاثیر میگذارند.1. قانون بزرگ علت و معلولیتمام افکار و اعمال شما (چه خوب یا بد) عواقبی دارد و هر ارتعاشی را که شما به جهان هستی میفرستید، در نهایت به خود شما باز میگردد.2. قانون آفرینشما با کائنات یکی هستید و آفرینش نیازمند همکاری و همراهی خود شما است. بنابراین زندگی مورد نظرتان به خودی خود اتفاق نمیافتد و شما باید آن را خلق کنید.3. قانون تواضع و پذیرشامتناع و سرپیچی از پذیرش هر اتفاق و موضوعی، جلوی پیشرفت شما را میگیرد. برای تغییر دادن هر چیزی و هر شرایطی، در ابتدا باید آن را پذیرفت.4. قانون رشدرشد از درون شما شروع میشود. زمانی که خودتان را تغییر دهید، زندگی شما نیز از همین قانون پیروی میکند و خود به خود تغییر خواهد کرد.5. قانون مسئولیتهمه افراد در زندگی باید مسئولیت رفتار، گفتار، اعمال و عواطف خود را به طور کامل به عهده بگیرد و در قبال وظایف خود مسئولیت پذیر باشد.6. قانون اتصالهمه چیز در جهان از بزرگ و کوچک آن به هم ربط دارند و گذشته، حال و آینده به هم متصل هستند.7. قانون تمرکزشما نمیتوانید به طور همزمان به دو موضوع متفاوت فکر کنید. تمرکز همزمان روی چند مطلب مختلف، سرعت شما در رسیدن به هدف تان را کم میکند.8. قانون بخشش و هدیه دادناگر در زندگی تان فرصتی برای کمک به دیگران پیش میآید بهتر است به آنها کمک کنید. بخشش و هدیه دادن به دیگران باعث ایجاد جریان انرژی در کائنات میشود.9. قانون لحظه حالزندگی در لحظه حال جریان دارد. اگر به گذشته نگاه کنید، نمیتوانید در این لحظه حضور داشته باشید. برای رسیدن به آرامش روانی، در زمان حال زندگی کنید.10. قانون تغییرتاریخ تکرار میشود تا زمانی که شما از آن درس بگیرید و مسیر خود را تغییر دهید. برای متوقف کردن این چرخه تکراری باید در رفتار خود تغییر ایجاد کنید.11. قانون صبر و پاداشرسیدن به باارزشترین پاداشها در زندگی، نیازمند پشتکار و مداومت در تلاش است. برای ایجاد تغییر در سرنوشت آینده باید اهداف خود را به صورت مستمر دنبال کنید.12. قانون اهمیت و الهامانرژی و نیتها ارزش عمل شما را تعیین میکنند و هر کسی میتواند با الهام از درون خود سهمش از عشق و شادی را از جهان هستی دریافت کند.@fardadireh
این پست ارزش چند بار دیدن و تأمل داره 😰😩@fardadireh
ارسطو بعد از خواندن و نوشتن دهها کتاب فلسفه و یک عمر تجربه نهایتا به مردم این توصیه ها را کرد:*با دوستانتان بحث سیاسی نکنید؛ سیاست دوستیها را خراب میکند ،در حالیکه سیاستمداران، راهشان را ادامه میدهند اما شما دوستانتان را از دست خواهید داد.*در ٤٠ سالهگی، افراد با تحصیلات کم و زیاد مثل هم اندحتی ممکن است افراد با تحصیلات کمتر، پول بیشتری را در بیاورند؛*در ٥٠ سالهگی، زشت و زیبا مثل هم اند.مهم نیست چقدر زیبا باشید ، در این سن، کم کم چروکها و لکه های تیره روی آشکار میشوند؛*در ٦٠ سالهگی، مقام بالا و پایین مثل هم اند.بعد از بازنشستگی، حتی یک پیاده هم از نگاه کردن به رئیس اش اجتناب میکند؛*در ٧٠ سالهگی، خانه بزرگ و کوچک مثل هم اند.*درد مفاصل، سختی حرکت، فقط یک محیط کوچک برای نشستن لازم است؛*در ٨٠ سالهگی، پول داشتن و نداشتن مثل هم اند.*حتی موقعی که بخواهید پول خرج کنید، نمیدانید کجا خرج اش کنید؛*در ٩٠ سالهگی، اگر زنده باشیم ،خواب و بیداری مثل هم اند.بعد از بیداری نمیدانيد چی کار كنيد؛*زندگی را آسان بگیرید.*هیچ معمایی نیست که بخواهید حل اش کنید.*در طولانی مدت همه ی ما مثل هم هستیم*@fardadireh
پیرزنی هر صبح، پیش از طلوع آفتاب، به بانک شهر میرفت.نه حسابی داشت، نه پولی برای برداشت. او روی یکی از صندلیهای سالن انتظار مینشست، ساعتها به در ورودی خیره میشد و عصر آرام به خانه برمیگشت.کارمندان بانک سالها او را میدیدند، اما کسی علت آمدنش را نمیدانست.تا اینکه یک روز، کارمند جوانی کنارش نشست و با مهربانی پرسید:«مادرجان، اگر کاری دارید، بفرمایید تا انجام دهیم.»پیرزن لبخند زد و گفت:«من کاری با بانک ندارم.»کارمند با تعجب پرسید:«پس هر روز برای چه اینجا میآیید؟»پیرزن آهی کشید و گفت:«سی سال پیش، شوهرم کارگر سادهای بود. یک روز حقوقش را از همین بانک گرفت و به خانه برنگشت.»کارمند نگران شد.- «یعنی چه شد؟»پیرزن آرام گفت:«در راه خانه، تصادف کرد و همان روز از دنیا رفت.»چشمانش پر از اشک شد._ «آخرین جایی که او را سالم دیدم، همین درِ بانک بود. از آن روز، هر وقت دلم خیلی برایش تنگ میشود، به اینجا میآیم. انگار هنوز صدایش را میشنوم که میگوید: “منتظرم باش، زود برمیگردم.”»کارمند چیزی برای گفتن نداشت.فقط سکوت کرد.چند روز بعد، وقتی پیرزن دوباره آمد، یکی از کارمندان برایش چای آورد.دیگری صندلی راحتتری گذاشت.کمکم همه کارکنان بانک او را مثل مادر خودشان دوست داشتند.اگر یک روز نمیآمد، نگرانش میشدند.تا اینکه یک صبح، نیامد.روز دوم هم نیامد.روز سوم، کارمند جوان نشانی خانهاش را پیدا کرد و به دیدنش رفت.در خانه نیمهباز بود.همسایه گفت:«دیشب، آرام از دنیا رفت.»کارمند بغضش را فرو خورد.همسایه پاکتی را به او داد و گفت:«قبل از رفتنش گفت اگر بچههای بانک سراغم را گرفتند، این نامه را به آنها بده.»کارمند نامه را باز کرد.روی کاغذ، با دستخطی لرزان نوشته شده بود:«فرزندان عزیزمشاید فکر میکردید من برای گذشته زندگی میکنم.اما حقیقت این است که شما، آخرین سالهای تنهایی مرا به زیباترین روزهای عمرم تبدیل کردید.هر سلام شما، برایم مثل سلام پسر و دخترهایی بود که هرگز نداشتم.اگر روزی پیرمرد یا پیرزنی را دیدید که بیدلیل جایی مینشیند، او را قضاوت نکنید.شاید او منتظر کسی نباشد. شاید فقط آمده تا خاطراتش را دوباره نفس بکشد.خاطره، آخرین خانهای است که هیچکس نمیتواند آن را از انسان بگیرد.»تمام کارمندان بانک اشک میریختند.روز بعد، همان صندلی را خالی گذاشتند. روی آن، یک شاخه گل سفید قرار دادند و تابلویی کوچک نصب کردند که رویش نوشته بود:«این صندلی، یادآور زنی است که به ما آموخت گاهی انسانها برای انجام کاری به جایی نمیآیند؛بلکه برای زنده نگه داشتن عشقشان میآیند.»سالها بعد، هر کارمند تازهای که وارد آن بانک میشد، داستان پیرزن را میشنید.و از آن روز به بعد، هیچ سالمندی در آن بانک، احساس غریبه بودن نکرد.گاهی بزرگترین هدیهای که میتوانیم به یک انسان بدهیم، نه پول است و نه کمک…فقط چند دقیقه گوش دادن، یک لبخند و این احساس که هنوز برای کسی مهم است.@fardadireh
