*یکی از قشنگترین حکایتهای صادق هدایت :* *در یک جمع بیحوصله نشسته بودم* *طبق عادت همیشگی مجله را…
انتشار: 2026/08/08 14:06 UTCدریافت: 2026/08/15 01:23 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:23 UTC
*یکی از قشنگترین حکایتهای صادق هدایت :* *در یک جمع بیحوصله نشسته بودم* *طبق عادت همیشگی مجله را ورق زدم تا به جدول رسیدم* *همین که در دلم خواندم سه عمودی**یکی گفت بلند بگو**گفتم یک کلمه سه حرفی است* *ازهمه چیز برتر است**حاجی گفت: پول**تازه عروس مجلس گفت: عشق**شوهرش گفت: یار**کودک دبستانی گفت: علم**حاجی پشت سرهم گفت : پول، اگه* *نمیشه طلا، سکه* *گفتم: حاجی اینها نمیشه* *گفت: پس بنویس مال**گفتم: بازم نمیشه* *گفت: جاه**خسته شدم با تلخی گفتم: نه نمیشه* *دیدم همه ساکت شدند**مادر بزرگ گفت: "عمر".**سیاوش که تازه از سربازی آمده بود گفت: کار**ديگری خندید و گفت: وام**یکی از آن وسط بلندگفت: وقت**یکی گفت: آدم**خنده تلخی کردم و گفتم: نه* *اما فهمیدم**تا شرح جدول زندگی کسی را نداشته باشی* *حتی یک کلمه سه حرفی آن هم* *درست در نمیآید !!! باید جدول کامل زندگیشان را داشته باشی.* *بدون آن همه چیز بیمعناست!!!**هرکس جدول زندگی خود را دارد.**هنوز به آن کلمه سه حرفی جدول خودم فکر میکنم.**شاید کودک پا برهنه بگوید: کفش**کشاورزبگوید: برف* *لال بگوید: حرف**ناشنوا بگوید: صدا**نابینا بگوید: نور**و من هنوز در فکرم**که چرا کسی نگفت: " خدا "* *«صادق هدایت»*@fardadireh
