♥️♥️من صندوقدار یک فروشگاهِ موادِ غذایی هستم.شیفتِ شب کار میکنماز ساعت ۱۰ شب تا ۶ صبحوقتی شبها کار…
انتشار: 2026/08/09 04:47 UTCدریافت: 2026/08/11 11:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/11 11:20 UTC
♥️♥️من صندوقدار یک فروشگاهِ موادِ غذایی هستم.شیفتِ شب کار میکنماز ساعت ۱۰ شب تا ۶ صبحوقتی شبها کار میکنی، معمولاً آدمهای ثابتی را می بینی؛بی خوابها،کارگرهای شیفتِ شب، آدمهایی که کسی منتظرِ آنها نیست و عجله ای ندارند به خانه های شان برگردند!حدودِ دو ماه پیش، مردی ساعتِ ۲ بامداد به صندوقِ من مراجعه کرد و دقیقاً به یاد دارم که ۱۷ دلار و ۲۳ سِنت پول خریدش را با یک اسکناسِ ۲۰ دلاری پرداخت کرد.وقتی بقیه پول و رسیدش را به او دادم، یک دقیقه کامل به رسید خیره شد.بعد به من نگاه کرد و گفت: «میتونم یه چیزِ عجیب ازت بخوام؟»گفتم: «حتماً.»گفت: «میتونی چیزی روی این رسید بنویسی؟... هر چیزی.فقط چیزی که یک انسان برای یک انسان دیگر نوشته باشه.»گیج شده بودم.گفتم: «مثلاً چی؟»گفت: «هر چیزی؛ اسمت، وضعیتِ هوا، یه شکلکِ لبخند... فرقی نمیکنه. فقط به یک نشون نیاز دارم که بفهمم امروز یه نفر منو دیده!»این حرف را خیلی معمولی زد، به نظرم درخواستِ عجیبی نبود.یه خودکار برداشتم و روی رسیدش نوشتم: امیدوارم شبِ خوبی داشته باشی! مارکوسرسید را با دقت تا کرد و داخل کیفِ پولش گذاشت. گفت:«ممنونم. تو شش روزِ گذشته، تو تنها آدمی هستی که با من حرف زده !»بعد رفت...نمی توانستم از فکرِ آن اتفاق بیرون بیایم.شش روز بدونِ هیچ ارتباطِ انسانی و گفتگو با کسی؟!...چطور ممکن بود؟این ماجرا باعث شد به حال و احوالِ سایرِ مشتریان نیز بیشتر توجه کنم!زنی که حدودِ ساعتِ ۳ صبح می آید غذای گربه میخرد، هیچوقت حرف نمی زند.مردی که دور و برِ ساعتِ ۴ صبح قهوه و دونات میگیرد، همیشه هدفون در گوشش است.دخترِ نوجوانی که غذا برای یک نفر می خرد، همیشه نگاهش پایین است.همه اینجا هستیمهمان فروشگاه،همان ساعتها،اما هر کدام در خلوت و تنهاییِ خودمان!پس شروع کردم کاری انجام دادن؛نوشتنِ پیامهایِ کوچک روی رسیدها:- تو مهم هستی!- تو تنها نیستی- تو چقدر دوست داشتنی هستی- یک نفر هست که تو را ببیند- از دیدنت خوشحال شدم- امیدوارم فردا روزِ بهتری باشد- و ....و این کار را ادامه دادم.یک شب همان زنی که غذایِ گربه می خرید آمد، نزدیک به ساعت ۳ صبح بود. ...رسیدش را گرفت، خواند و سرش را بلند کرد. برای اولین بار بعد از چندین ماه، چشم در چشم شدیم.گفت: چه خوب که اینها را می نویسی؟سرم را تکان دادم.شروع کرد به گریه کردن!همانجا پشتِ صندوق.گفت:«دارم طلاق می گیرم. بعد از ۳۲ سال زندگیِ مشترک! این یادداشت ها تنها حرف های مهربانانه ای هستند که در چند ماهِ گذشته شنیده ام! همه شان را نگه داشته ام. چهارده تا از آنها را رویِ یخچالم چسبانده امعکسی را در گوشی اش نشانم داد.یخچالش پر بود از رسیدهای فروشگاه، با دستخطِ من رویِ همه شان.گفت: تو داشتی با من حرف می زدی.من فقط نمی دانستم چطور جوابت را بدهم....نوشته های رو رسیدها باب گفتگو را بین مشتریان با من و گفتگوهای دو سه نفره بین خودشان با هم را باز کرد ....! مدیرِ فروشگاه متوجهِ قضایا شد و پرسید:چرا مشتریان ساعت ۲ و ۳ صبح اینجا دورِ هم جمع می شوند؟گفتم: تنها هستند. جایی میخواهند که بتوانند آنجا دورِ هم باشند.فکر کردم قرار است به دردسر بیفتم، اما مدیر کاری کرد که انتظارش را نداشتم.سه تا نیمکت جلویِ فروشگاه گذاشت و نوشت:نیمکت برای مشتریان شبانه! برای هر کسی که جایی برای نشستن میخواهد. آدمها ساعتِ ا، ۲، ۳ و ۴ صبح میآیند اینجا !وقتی خوابشان نمی برد، وقتی دیگر تحملِ تنهایی را ندارند .وقتی فقط نیاز دارند بدانند یک نفر آنها را می بیند. می نشینند،حرف میزنند،و کنارِ هم هستند.همه اش از جایی شروع شد که یک نفر خواست رویِ یک رسید، کلمه ای، جمله ای ، شکلکی چیزی برایش بنویسم که احساس کند تنها نیست!چون تنهایی یک احساسِ همه گیری است که خیلی ها با این مشکل مواجهند اما درباره اش حرف نمی زنند. ...من هنوز روی رسیدها می نویسمروی تک تک شان....هر بار جمله ای دلگرم کننده برای یک مشتری که برایِ فرار از تنهایی نیمه شب به بهانهء خرید به فروشگاه سر می زند.شاید برای دیده شدن ...شاید برای دو کلمه گفتگو با کارکنانِ فروشگاه یا تک و توک مشتریانی که آنها هم برای فرار از تنهایی در این موقعِ شب به فروشگاه پناه آورده اند!چون دیده شدن مهم است. چون وقتی احساس کنی کسی هست که با تو همدلی کند می تواند نجات بخش باشد. پیک دوستی ....❤️❤️#تحلیل_زمانه 🌍 @TahlilZamane
