شرح حالی در وبگاه میدل ایست آی *چرا در تهران ماندم؛ روایتی شخصی از بمباران تهران توسط آمریکا و اسرا…
انتشار: 2026/07/26 08:19 UTCدریافت: 2026/08/15 01:39 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:39 UTC
شرح حالی در وبگاه میدل ایست آی *چرا در تهران ماندم؛ روایتی شخصی از بمباران تهران توسط آمریکا و اسرائیل* ۳۰ آوریل ۲۰۲۶ (۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵) بخش دوم در طول ۱۸ روز جنگ، قبلاً هم بمبها نزدیک ما فرود آمده بودند – و هر بار، آهسته شهادتین را زمزمه میکردم، میگفتم…شرح حالی در وبگاه میدل ایست آی *چرا در تهران ماندم؛ روایتی شخصی از بمباران تهران توسط آمریکا و اسرائیل*۳۰ آوریل ۲۰۲۶ (۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵) بخش سوم*ایمانی قوی*وقتی بمبی کنارمان میافتد، لزوماً فرونمیپاشیم. ایمان قوی نگهمان میدارد. ما به پژوهش جدی — روانشناختی، جامعهشناختی، فلسفی — از منظر شرقی نیاز داریم. اما تا وقتی آن پژوهش انجام شود، تمام چیزی که میتوانم به شما بگویم این است: ۲۳ سال پیش، داشتم اخبار حمله آمریکا به عراق را از تلویزیون تماشا میکردم. چشمهای مادرم پر از اشک شد.او به من گفت: «تو هنوز بچهای. هنوز نمیدانی وطن یعنی چه.» برای عراق گریه میکرد — همان عراقی که هشت سال با ما جنگیده بود. مادرم آن زمان مادر جوانی بود که بچههایش را در میان بمباران بزرگ میکرد و از انفجار نجات میداد. اما میدانست: حمله آمریکا به نفع مردم عراق نخواهد بود.مادرم به من یاد داد که عشق به کشورت یعنی چه. حتی وقتی مریض بود و تقلا میکرد، در هر انتخاباتی رأی میداد چون میدانست حق رأی به آسانی به ما داده نشده و نباید به آسانی از دستش بدهیم. او به تغییر از طریق صندوق رأی باور داشت، نه از طریق جنگ و کشتار.من تهران را دوست دارم. ترافیک و هوای آلوده آن را نه. اما هر گوشه این شهر پر از خاطره کودکی با مادرم است. پارکهایی که در آنها قدم زدیم. سینماها، تئاترها. مدرسهها و دانشگاههایی که در آنها درس خواندم.و حالا، خاطره او در هر گوشه خانه قدیمیمان، در هر خیابان این شهر زندگی میکند. ایران فقط کشور من نیست. ایران به معنای واقعی کلمه مادر من است. و رها کردنش ممکن نیست.یک سال از نسلکشی غزه گذشته بود که آتشبس موقتی برقرار شد. اسرائیل گفت گذرگاه رفح را باز میکند تا ساکنان غزه به کشورهای دیگر بروند. ویدئوی پیرمرد فلسطینی را دیدم. یک سال بود در چادر زندگی میکرد. نه آبی، نه برقی. نسلکشی را با چشمهای خودش دیده بود.کسی از او پرسید: «میخواهی بروی؟» گفت: «حتی اگر بهشت را هم به من بدهند، نمیروم. خون پسرم همین جا، روی همین خاک ریخته شده. من از این نقطه تکان نمیخورم.»*بیحرمتی به قبرها*از همان ابتدای نسلکشی غزه، تصاویری دیده بودم از سربازان اسرائیلی که به قبرستانهای فلسطینی بیحرمتی میکردند. حتی مردگان را هم در امان نمیگذاشتند. اجساد را تکهتکه میکردند و طوری به خانوادهها پس میدادند که قابل شناسایی نبود. و تمام چیزی که میتوانستم به آن فکر کنم قبر مادرم بود. فهمیدم جانم را میدهم تا کسی به استخوانهای او بیحرمتی نکند.این عشق مشترک به خاک و به مردگان است که باعث میشود ایرانیها چنین همبستگی عمیقی با فلسطینیها احساس کنند.آن پیرمرد فلسطینی به من فهماند ما چقدر شبیه هم هستیم. چقدر عزیزان ازدسترفتهمان هنوز برایمان عزیزند. چقدر خاکمان را دوست داریم چون عزیزانمان در آن آرمیدهاند.شاید این عشق مشترک به خاک و مردگان است که باعث میشود ایرانیها چنین همبستگی عمیقی با فلسطینیها احساس کنند. ما چیزی در آنها میشناسیم. عشقی که ریسک را محاسبه نمیکند. عشقی که میگوید: همین جا، نه هیچ جای دیگر. حتی اگر بمب بیاید.الان در آتشبس هستیم. اما احتمالاً دوباره به ما حمله خواهند کرد. شاید در بمباران بعدی زنده نمانم. اما این را میدانم: از زندگیام راضیام. از تمام سختیهایش. تمام جنگها و تحریمهایی که از روز تولدم تجربه کردهام. دلم نمیخواهد جای دیگری جز ایران به دنیا می آمدم.یک بار با خودم فکر کردم: من آمادهام برای ایران بمیرم، با تمام رنجی که در این زندگی کشیدهام. و در آن لحظه فهمیدم: هیچ توضیح عقلانی برای این وجود ندارد. فقط میشود اسمش را گذاشت عشق. چون به هیچ وجه منطقی نیست.ایران به من یاد داد عشق یعنی چه. پس اگر فردا بمیرم، خوب زندگی کردهام.🖋نویسنده: غزال تنهایی، پژوهشگر دانشگاه صنعتی شریف تهران و دکترای مهندسی الکترونیک از دانشگاه بیرمنگام بریتانیا.*پایان*پیوند:middleeasteye.net/opinion/iran-us-israel-…


