🔺برای اسماعیل باستانشناسی ایران!🖋#مریم_اطیابی🔸میراثباشی: محمد اسکندری باستانشناس از خوزستان زنگ…
انتشار: 2026/07/20 07:50 UTCدریافت: 2026/08/04 18:12 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/04 18:12 UTC
🔺برای اسماعیل باستانشناسی ایران!🖋#مریم_اطیابی🔸میراثباشی: محمد اسکندری باستانشناس از خوزستان زنگ میزند." سلام خانم اطیابی از استاد یغمایی خبر دارید؟ میگویم آخرین بار بعد از فوت دکتر عبدالمجید ارفعی باهم صحبت کردیم. یکبار هم در نوروز. بعد از آتش بس هم زنگ زدم خانمی گوشی را برداشت و گفت نیستند. خوب شد یادم انداختید حتما امروز زنگ میزنم." و او میگوید:" زنگ نزنید استاد بیمارستان هستند.ظاهرا سکته مغزی کردند."پشت گوشی مکثی میکنم. نمیدانم چرا اما از ته دلم میگویم:" خوب شد! راحت شد!" به گمانم اصلا انتظار چنین پاسخی نداشت چون گفت:" اما من امیدوارم هر چه زودتر خوب بشوند و باز هم کتاب بنویسند" و من هم گفتم:" نه ای کاش مرگ یک بوس کوچولو از او بگیرد و استاد یغمایی را با خود ببرد.از بس که جان ندارد! از بس که اذیت شد!" بلافاصله گوشی را قطع میکنم.میآیم کنار پنجره آسمان را نگاه میکنم و یاد استاد یغمایی میافتم وقتی که تعریف میکرد از پشت میله پنجرههای زندان ماه را نگاه میکرده و لحظه شماری میکرده بیاید بیرون. میگفت گاهی دستانم را دراز میکردم، بتوانم ماه را بگیرم!🔸شاید باورش سخت باشد اما یک باستانشناس چند صباحی را به جرم همنامی با یک نفر دیگر در زندان میگذراند تا بالاخره اثبات میشود این آدم آن شخص مورد نظر نیست و صرفا اسمشان شبیه هم بوده است!🔸حالا نوبت سعید فتوحی است که زنگ بزند و خبر بدهد که اقای یغمایی بیمارستان است، خیلی ناراحت است فقط گوش میکنم.🔸عین آدمهای مسخ شده دوباره برمیگردم سمت پنجره و به آسمان نگاه میکنم. بعد یواشکی میگویم میدانم که آزاد میشوید و روحتان از پشت میلهها پرواز میکند پیش مهرداد( فرزندش) و پرنیان خانم( همسرش) بدرود آقای یغمایی عزیز و گرامی!🔸حالا همه رسانهها و کانالها و گروههای میراثی برای شما آرزوی سلامتی میکنند.🔸اما امروز ظهر، ۲۸ تیرماه ۱۴۰۵، دو باستانشناس خبر میدهند که آقای یغمایی فوت کرده است. به "شهرام زارع" زنگ میزنم، خبر را تایید میکند و میگوید ساعت ۴ صبح فوت کردند. دوست ندارم این خبر را بنویسم. زنگ میزنم به آقای جعفر مهرکیان برای گفتن عرض تسلیت. انگار منتظر بود که زنگ بزنم. آه از نهادش بلند میشود و بلند بلند گریه میکند و چند دقیقه صبر میکنم، گریهاش بند نمیآید. بعد میگوید:" ببخشید من خیلی احساساتی شدم به خدا که راحت شد. حتما الان پیش مهرداد و پرنیان و مادرشه، شما نمیدونید این مرد چقدر شریف بود و چقدر در حقش جفا شد. چطوری دلشون اومد اسماعیل رو فقط به جرم این که نمیخواست از تپه حصار قطار رد کنند و جلوشون ایستاد به زور بازنشسته کردند. اینا رو کی میفهمه؟ برای کی مهمه؟ این مرد قلبش مثل گنجشک بود! آخه چرا باید همسر و پسرش جلوی چشمش آب بشند، اسماعیل از من بیشتر سختی کشید به خدا که راحت شد. حیف این مرد!"🔸 و من برایش تعریف میکنم که میدانم چون حداقل دوبار آقای یغمایی برایم تعریف کرده بود که در همان ایام که حتی حقوقش را هم قطع کرده بودند نزدیک نوروز از همکارانش میشنود که بسته گوشت و برنج و روغن میدهند اما وقتی به سازمان میراثفرهنگی میآید میگویند شامل تو نمیشود. و او سردرگریبان در فکر این که چگونه به خانه بازگردد و نوروز را چه کند، استاد مهرکیان را میبیند و او سهمش را به زور به یغمایی میدهد! استاد یغمایی میگفت:"جعفر آبروی من را جلو پرنیان خرید. جعفر خیلی با معرفت و دل رحم است!"🔸حالا آقای مهرکیان سر درد دلش باز میشود و دلش برای یکی از آخرین پیشکسوتان باستانشناسی خون میشود و میگوید و میگوید و گریه میکند."🔸حالا قرار است خاکی که یک عمر از آن پاسداری کرد، این بار آرامترین آغوشش باشد.🔸شاید اگر حبیب یغمایی شاعر و روزنامهنگار میخواست برای فرزندش اسماعیل شعر بسراید مینوشت:"فرزندم، خاک را به ما سپردند و تو آن را بیخیانت به تاریخ بازگرداندی. ای کاوشگرِ استخوانهای خاموش و حافظِ جانِ ایران،اکنون خودت بخشی از میراث این سرزمینی؛ و هیچ بیلِ فراموشی نخواهد توانست نامت را از لایههای حافظهٔ ایران بیرون بکشد."🔸 اسماعیلها سالها خاک را خواندند، نه برای یافتن گنج، که برای شنیدن صدای خاموش نیاکان.هر سفال شکسته، برای او بیتی از شاهنامه بود، و هر خشت فروریخته، صفحهای از حافظهٔ ایران.🔸ای اسماعیل میراثفرهنگی! اگر روزی رهگذری بر تپههای خاموش ارگان بهبهان، تپه حصار دامغان سمنان،بردک سیاه، سنگ سیاه و آتشکده محمدآباد و کوشک گوسعیدی دشتستان بوشهر، چغازنبیل و هفت تپه شوش،گودین تپه، معبد آناهیتا کنگاور کرمانشاه و تپه یحیی کرمان و شهرری تهران و شهر سوخته سیستان و بلوچستان و... دست بر خاک بکشد و احساس کند تاریخ هنوز نفس میکشد، بداند که اندکی از آن نفس، از تو مانده است.مردانِ اینچنین نمیمیرند؛ تنها از میانِ ما به حافظهٔ وطن کوچ میکنند.@mirasbashi



