اَباصلت میگوید: خدمت آقا بودم به من فرمود: اباصلت، منتظرم بمان اگر آمدم و دیدی عبا به سر افکنده ام…
انتشار: 2026/08/13 14:45 UTCدریافت: 2026/08/16 11:14 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 11:14 UTC
اَباصلت میگوید: خدمت آقا بودم به من فرمود: اباصلت، منتظرم بمان اگر آمدم و دیدی عبا به سر افکنده ام دیگر با من صحبت نکن بدان مرا مسموم کرده اند. بدان هدفشان را به نتیجه رسانده اند.اباصلت میگوید: آقا رفت من هم چشم به در گشودم. خدا کند اقا عبا به سر نیفکنده باشد, اما یک وقت دیدم در باز شد, امام عبا را به سر افکنده از خانه مأمون بیرون آمد, نمی دانم چه شده بود؟ اما بعد از هر چند قدمی یک لحظه مینشست, یک لحظه بلند میشد.در کوچه عبایش, بر روی سرش بود گه دست به دیوار, گه بر کمرش بود...مانند مادرت شده ای، قد خمیده ای!آقا چرا عبا به سرِ خود کشیده ای !؟ با درد کهنه ای به نظر راه می روی!؟مانند فاطمه چقدر راه می روی! خونِ جگر به سینه، به اجبار می دهیراهی نرفته! تکیه به دیوار می دهی داغ غریبی تو، نمک بر جگر زندخواهر نداشتی که برایت به سر زنداینجا مدینه نیست، چرا دلخوری شما !؟در کوچه های طوس،زمین می خوری چرا ؟با «یاعلی» به زانوی خسته توان بدهخاک لباس های خودت را تکان بدهمقداری از عبای شما پاره شد، ولی...نیزه نزد کسی به تو از کینه ی علیاینجا کسی به پیرهن تو نظر نداشتفکر و خیال گندم ری را به سر نداشتاینجا کسی به غارت انگشترت نرفتچشمی به سمت مقنعه ی خواهرت نرفت#وحیدقاسمی
