” ارغوان “ارغوان! شاخهی همخونِ جدا ماندهی منآسمانِ تو چه رنگ است امروز؟آفتابیست هوا؟یا گرفتهست…
انتشار: 2026/08/10 07:04 UTCدریافت: 2026/08/14 15:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 15:05 UTC
” ارغوان “ارغوان! شاخهی همخونِ جدا ماندهی منآسمانِ تو چه رنگ است امروز؟آفتابیست هوا؟یا گرفتهست هنوز ؟من در این گوشه که از دنیا بیرون استآفتابی به سرم نیست... از بهاران خبرم نیست...آنچه می بینم دیوار استآه این سخت سیاهآن چنان نزدیک استکه چو بر میکشم از سینه نفسنفسم را بر میگرداندره چنان بسته که پرواز نگهدر همین یک قدمی میماندکورسویی ز چراغیرنجورقصه پرداز شبِ ظلمانیستنفسم میگیردکه هوا هم اینجا زندانیستهر چه با من اینجاسترنگِ رخ باخته استآفتابی هرگزگوشه چشمی همبر فراموشیِ این دخمه نینداخته استاندر این گوشهی خاموشِ فراموش شدهکز دمِ سردش هر شمعی خاموش شدهبادِ رنگینی در خاطر من گریه میانگیزد ***ارغوانم آنجاستارغوانم تنهاستارغوانم دارد میگریدچون دلِ من که چنین خونآلودهر دم از دیده فرو میریزد. ارغوان!این چه رازی است که هر بار بهاربا عزای دل ما میآید؟که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین استوین چنین بر جگر سوختگانداغ بر داغ میافزاید؟ارغوان!پنجهی خونین زمین،دامنِ صبح بگیروز سواران خرامندهی خورشید بپرسکی بر این درد غم میگذرند ؟ارغوان!خوشهی خون!بامدادان که کبوترها بر لبِ پنجره باز سحر غلغله میآغازند جانِ گلرنگِ مرا بر سرِ دست بگیر به تماشاگه پرواز ببر آه بشتاب که هم پروازان نگرانِ غمِ همپروازند...ارغوان!بیرقِ گلگونِ بهارتو برافراشته باششعرِ خونبار منییاد رنگینِ رفیقانم رابر زبان داشته باشتو بخوان نغـمهی ناخواندهی منارغوان شاخهی همخونِ جدا ماندهی من. – هوشنگ ابتهاج«راهی و آهی» نشر سخن؛ چاپ اول: ۱۳۷۸



