گفتی که مرا با تو نه سرّی و سَری هستگر سرّ و سَری نیست ، نهانی نظری هست گرداب ، شکیبایی ام آموخت که…
انتشار: 2026/07/19 13:11 UTC
گفتی که مرا با تو نه سرّی و سَری هستگر سرّ و سَری نیست ، نهانی نظری هست گرداب ، شکیبایی ام آموخت که دیدمگاه از من ِ سودازده ، سرگشته تری هستبرگی ست که پیچان ، به کف ِ باد ِ خزان استگر در همه ی شهر چو من در به دری هستگشتند پی ِ فتنه به هر گوشه ی این شهردر گوشه ی چشمان ِ تو گویی خبری هستبا یاد ِ تو گر آه بر آرم ، نه غمین استخوش آن سفر افتد که در او همسفری هست گفتم که به پای تو گذارم سر ِ تسلیمگفتی که نخواهیم کسی را که سری هستچون شمع ، مگر شعله زبان ِ سخنت بود ؟کز سوز ِ تو سیمین ! به غزلها اثری هست ...#سیمین_بهبهانی




