اگر روزیدلتنگی را دیدی،سلام مرا به او برسان...بگوهنوززنیکنارِ فانوسِ ماهبرای بازگشتِ یک رؤیاچراغ رو…
انتشار: 2026/07/26 18:40 UTCدریافت: 2026/08/15 03:13 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:13 UTC
اگر روزیدلتنگی را دیدی،سلام مرا به او برسان...بگوهنوززنیکنارِ فانوسِ ماهبرای بازگشتِ یک رؤیاچراغ روشن میکند.و هر شبستارهای رابه نامِ عشقدر دلِ تاریکیمیکارد.#شعر #فریده_بینایی1405/4/3✝️@dellldadeganavafarideh ✝️@ava.faridehbinaei✝️rubika.ir @sheroejrafaridehbinaei
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 0 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — مدرس فن بیان شاعر و گوینده مجری دکلماتور🌹شاعر
با کمال میل. سعی کردم لحن و جهانِ شعری خودتان حفظ شود و فقط موسیقی درونی، پیوستگی تصاویر و پایان، عمیقتر و کوبندهتر شود.پیامکهایتپیامکهایتخوابشان نمیبَرد.واژههای خستهروی تختِصفحهی گوشیامدراز کشیدهاند.حالاتو نیستی...و قرصِ خوابخودش رادر دهانِ سطرهامیاندازد.منپیامها رایکییکیبرمیدارم؛هر کدام رامثل پرندهایکه راهِ لانهاش راگم کرده باشد،میبوسم...و آرامسرِ جایشانمیگذارم.واژههازل زدهاندبه من،به تنهاییِ مشترکمان.ساعت،از نیمهشببارها گذشته است؛اما هنوزهیچ لالایی،حتی با طعمِتمامِ قرصهای خواب،زورشبه بیداریِ سطرهانمیرسد...واژههاهنوزچشم از دربرنداشتهاند؛انگاربازگشتِ تو رااز صدای اعلانِیک پیامیاد گرفتهاند.#شعر #سپید #فریده_بینایی ✝️@dellldadeganavafarideh ✝️@ava.faridehbinaei✝️rubika.ir @sheroejrafaridehbinaei
میانِ آبهاکسی هنوزنامِ وطن را فریاد میزند...نخلستانهابوی خون گرفتهاندو رودآینهای شده استبرای صورتِ سرخِ غروب.جنوبزخمهایش رابر دوشِ باد میگذاردو چشم میدوزدبه مردانیکه غیرت رادر مشتهایشان حمل میکنند.هر نخلِ سوختهستونِ خانهای بودکه حالاسایهاش رابر خاکِ داغ میجوید.اما جنوبشکستن راهرگز نیاموخته است؛از میانِ خاکستردوبارهسبز خواهد شد.و تاریخ خواهد نوشت؛سرزمینی کهبوی خون میداد،هنوزبوی شرافت میداد.#شعر #فریده_بینایی ✝️@dellldadeganavafarideh ✝️@ava.faridehbinaei✝️rubika.ir @sheroejrafaridehbinaei
دعای بیصدارنگی به رخسارِ کمرنگم نمانده است...دستی میانِ آسمان، قلبم را آرام و بیصدا میفشارد.دنبالِ رهاییام از هزاران «ای کاش...»مادر... پدر...میدانم از آن سوی نور، هنوز دعایتان بر شانههای این جهان جاریست.امروز بیآنکه نامی بر زبان بیاورم، فقط دلم را به آسمان سپردهام.اگر نسیمی از پنجره گذشت، اگر نوری بیدلیل بر زمین نشست، میدانم ردِّ دعای شماست...و همین، برای آرام گرفتنِ این دلِ بیقرار، کافیست.#شعر #فریده_بینایی #دعای پدر و مادر✝️@dellldadeganavafarideh ✝️@ava.faridehbinaei✝️rubika.ir @sheroejrafaridehbinaei
بوی عطرش از راهِ دوربر جانِ پنجرههای دلم مینشیند؛پیش از آنکه قدمی بردارد،قلبمآمدنش را باور میکند.شعرهایم را که میخواند،میانِ سطرهادستِ مرا میگیرد؛انگارهر واژه،ردِ انگشتانِ عاشقیستکه سالهاستنامِ او رادر سکوت صدا میزند.او خوب میداندهیچ شاعریبیدلیلاین همه از باران،ماه،عطرِ یاسو چشمهای خیس نمینویسد.تمامِ شعرهایمتنها یک مخاطب دارند؛کسی کهبا یک لبخندشبهار رادر رگهای زمستانم جاری میکند.اگر روزیتمامِ واژههای دنیااز یاد بروند،باز هماز بوی عطرشراهِ خانهٔ قلبم را پیدا خواهم کرد.عشق،شاید همین باشد؛کسیشعرهایت را بخواند،بیآنکه نامش را نوشته باشی،و آرام لبخند بزند...چون میداندتمامِ عاشقانههااز او آغاز شدهاندو به او ختم میشوند.#شعر#سپید#فریده_بینایی✝️@dellldadeganavafarideh ✝️@ava.faridehbinaei✝️rubika.ir @sheroejrafaridehbinaei
هر بارکه واژهای را نجات میدهی،تکهای از خودت رااز تاریکی بیرون میآوری.شاعر بودنیعنیچراغی را روشن نگه داری،حتی وقتیتمام پنجرههارو به شب باز میشوند.#شاعر #فریده_بینایی ✝️@dellldadeganavafarideh ✝️@ava.faridehbinaei✝️rubika.ir @sheroejrafaridehbinaei
کوچنادان، فقط یک واژه را بلد بود: کوچ.آن را چنان بر دهانِ باد رها کرد که مرا، همچون یاقوتی سرخ، بر شانههای دریا انداخت.موجها مرا تمام شب با خود بردند؛ نه برای غرق شدن، برای رسیدن به ساحلی که سکوت، قدیمیترین ساکنش بود.کنار درختی ایستادم که سالها تنهایی را برگبرگ به آسمان بخشیده بود.پرندگانِ مهاجر پیش از آنکه از مرزِ ابرها عبور کنند، فریاد زدند:«اینجا باران، سالهاست نشانیِ زمین را فراموش کرده است.منتظر نمان...حتی رهگذری از این راه نخواهد گذشت تا خستگیِ شانههایت را به آغوش بکشد، یا شبهای بیپناهت را با شعرهایت به خواب ببرد.»و من از همان پای ِ همان درخت ریشه دواندمهر بهار پرندهای میآید، اندکی سکوت بر شاخهها میگذارد و میرود...و هنوز هر باران ِ نباریده نام ِ تو را در گوش ِ دریا زمزمه میکند #شاعر #فریده_بینایی ✝️@dellldadeganavafarideh ✝️@ava.faridehbinaei✝️rubika.ir @sheroejrafaridehbinaei