✍️✍️✍️در امتداد یک شب بی پایانچشمهایش همچون ستارهای بر من درخشیدو نگاه ممتدش مرا به اعماق خویش فر…
انتشار: 2026/07/26 13:45 UTCدریافت: 2026/08/05 07:32 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/05 07:32 UTC
✍️✍️✍️در امتداد یک شب بی پایانچشمهایش همچون ستارهای بر من درخشیدو نگاه ممتدش مرا به اعماق خویش فرا خوانددر برابر نگاهش، سلاحی بجز سکوت نداشتمو قلبم ناتوان از مقابله با احساسی که در من برمیانگیخت در لبخند پنهان در نگاهشغمی کهنه موج میزد که قلبم را به درد میآوردو در برابر معصومیتش به خاک میانداخت انگار از سالها پیش در اعماق وجودشغمی عمیق لانه ساخته بودکه حتی از لبخندش، بوی کهنه اندوه به مشام میرسید. از شادی تا اندوهش، به اندازه مرزی باریک فاصله بود که مرا به حصار خویش فرا میخواند.قدرت عجیبی داشتدر بیان کلماتی که در نگاهش موج میزدند اما هرگزبه زبان نمیآمدند.هنوز هم نمیدانم در امتداد آن نگاه خاموشچه حرف ناگفتهای پنهان بودکه هربار به او نزدیک شدماز من گریخت و حرفی به زبان نیاورد!چه قصدی در پشت هر نگاه مهربانش موج میزدکه هرگز به آن پی نبردماما پیش از دانستنش، در اوج یقین، دل را بخشیدم.با نگاهش مرا جادو کردیا با صداقت پنهان در نگاهش،نمیدانم!چه فرقی داردوقتی بی آنکه بدانم چرادر سکوتی که طاقت انتظارم را نشانه گرفت،از من دست کشید...صبا...#عشق