🔰 عمو اکبر عزیز!باران، روی شیشهی تلویزیون نمیبارید؛ روی حافظه میبارید. شاید برای همین است که بعض…
انتشار: 2026/07/26 13:17 UTCویرایش: 2026/08/01 00:11 UTCدریافت: 2026/08/07 21:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/07 21:45 UTC
🔰 عمو اکبر عزیز!باران، روی شیشهی تلویزیون نمیبارید؛ روی حافظه میبارید. شاید برای همین است که بعضی تصویرها هیچوقت تمام نمیشوند؛ فقط از قاب بیرون میآیند و جایی میان کودکی و اکنون، در اتاقی که دیگر نیست، به زندگی خود ادامه میدهند. من هنوز آن اتاق را میبینم؛ همان اتاقی که تلویزیون پارسِ سیاهوسفید چهاردهاینچی با قاب نارنجی و نور لرزانش گوشهی آن نشسته بود. آن روزها دستگاه، برای من پنجرهای بود که جهان از پشت آن وارد خانه میشد. گاهی تصویر با برفک میآمد، گاهی صدا زودتر از تصویر میرسید و شاید همین تأخیر کوچک، نخستین درس من از زمان بود؛ اینکه بعضی چیزها پیش از دیده شدن، شنیده میشوند.عمو اکبر، من هنوز از انتهای همان راهرو میدوم. دفترهای کاهی مدرسه گوشهی کیف ماندهاند. مدادهای کوتاهشده، پاککنهای کوچک، بوی نفت بخاری، طعم دمپختک مادرم، چای کمرنگ عصرانه و رادیویی که میان خشخش موجها دنبال صدایی دور میگردد، هنوز در همان خانه نفس میکشند. شهر بیرون پنجره، مثل یک فیلمِ بیصدا، از جلوی چشمم رد میشود؛ اتوبوسها، صفها و مغازههایی که کرکرههایشان بالا میرود، همه در یک تکرارِ آرام غرقاند.و بعد تو میآیی.؛آن صدا هنوز از انتهای راهرو میآید:«بازم مدرسهم دیر شد... آخه من چیکار کنم؟»گاهی فکر میکنم دیگر من کودکیام نیست که پشت سر او بدود تا شاید دوباره به آن صبح سرد، به آن خانه قدیمی و حوضچه آبی در وسط حیاط به آن تلویزیون کوچک برسد. زمان میدود؛ خانه قدیمی نیست؛ دیگر برج شده است، اما هنوز چراغ علاءالدینش در تاریکی حافظهام روشن است.سالها گذشت. آن کودک بزرگ شد. چراغ مطالعه روشن شد. و در میان انبوهِ کتابها، نامها مثل سایههایی گذرا از کنار من رد شدند؛ «آندره بازن»، «آیزنشتاین»، «ژیل دلوز»، «استانیسلاوسکی»، «برشت» و «لی استراسبرگ». آنها تلاش کردند با کلمات، آنچه را که من در سکوت میدیدم، شکار کنند. بازن از حقیقتِ تصویر گفت، آیزنشتاین از برخوردِ دو نما، دلوز از زمانِ پنهان در تصویر، استانیسلاوسکی از زندگیِ میانِ نقش، برشت از فاصلهی میانِ ما و پرده، و استراسبرگ از حافظهای که در بدن میماند.عمو اکبر، پیش از آنکه این واژهها به معنا شوند، تو چیزی را میدانستی که تمام این نامها در پیِ لمس کردنش بودند: حضور. تو بدون آنکه بخواهی، چنان حقیقتی را مقابل دوربین قرار دادی که تمام آن کلمات، برای لحظهای در برابر شکوهِ نگاهت، سکوت کردند. بعضیها سینما را نمیخوانند، سینما آنها را در خود میکشد. بعضیها پیش از آنکه نقش را به یاد بگیرند، با روحِ آن زندگی آشنا شدهاند.تصویر می پرد؛ پنجشنبهشبها خانه زودتر بود. کسی نمیخواست چیزی از فیلم «مادر» از دست برود. پدر وانمود میکرد حواسش نیست، اما نگاهش از صفحه جدا نمیشد. مادر کنار چای و میوه، آرام وارد قصه میشد. سینما آن روزها فقط در سالن نبود؛ در خانهها زندگی میکرد؛ در خندههای من، در سکوتهای مشترک، در لحظهای که من، ما میشدیم.بعد تو آمدی.«اجارهنشینها»؛ خانهای که خودش درد داشت و آدمهایی که میان خرابی و خنده، زندگی را رها نکرده بودند.«گراند سینما»؛ جایی که پرده، خودش وارد قصه شد.«ای ایران»؛ جایی که طنز و تاریخ کنار هم ایستادند.«ناصرالدینشاه آکتور سینما»؛ جایی که سینما در آینهی خودش نگاه کرد و خاطرهی خودش را دید.«آدمبرفی»؛ جایی که مرز میان نقش و هویت آرام جابهجا شد.«خوابم میآد»؛ انگار همان کودک دههی شصت هنوز جایی درون من نفس میکشید.عمو اکبر، همهی اینها به یکخانه ختم میشد. خانهی علی حاتمی. «مادر». جایی که زمان روی دیوارها نشسته بود. جایی که سکوت، پیش از دیالوگ حرف میزد. غلامرضا با آن نگاه شکسته، با آن تنهایی که احتیاج به توضیح نداشت. و جملهای که از قاب بیرون آمد و در حافظهام ماند:«مادر مرد... از بس جان ندارد...»بعضی دیالوگها شنیده نمیشوند؛ در آدم میمانند. مثل بوی خانهای قدیمی. مثل عکس کسی که دیگر کنار ما نیست.تصویر دوباره میپرد. «هنرپیشه».جایی که صورت، دیگر فقط صورت نیست؛ جایی که مرز میانِ چشمِ بازیگر و چشمِ شخصیت، مثل برفکِ آن تلویزیون در هم میآمیزد و یکی میشود. دوربین، لرزشِ خفیفِ یک حقیقت را شکار میکند؛ حقیقتی که در لایههای زیرینِ پوست پنهان شده است. کودکیام هنوز کنار همان تلویزیون چهاردهاینچی نشسته است و آرام بغض کرده است.باران هنوز روی شیشه میبارد. تلویزیون خاموش است، اما نورش هنوز در حافظهام روشن مانده. برفک، ردّ عبور تصویری است که هنوز راه بازگشت را بلد است.ِآقای سینما؛ تو از پرده بیرون نرفتهای؛ پردهی نُقرهای از قاب سینما بیرون میرود.تمام این سالها، سکانس نامِ دیگرِ سفری بود که در آن تصویر از حافظه نمیرود؛ پروژکتور جای تابیدنش را عوض میکند.#علی_آزاد#اکبر_عبدی#تاملات_فراسپیدhttps://t.me/davat1394/18426


