تازگی گردآوری
تا حدی تازه- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-12 05:46 UTC
- وضعیت گردآوری
- ok
- نسخه تجزیهگر
- web-v3

مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 29 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-10 تا 2026-08-16 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
علاقمندان برای تهیه مجموعه شعر شناسنامهی اندوه میتوانند به دفتر خانه فرهنگ گیلان مراجعه کنند.
گروه شعر فارسی خانه فرهنگ گیلان:نقد و بررسی مجموعه شعر🔹 شناسنامهی اندوه🔸 مزدک پنجهای🔹سخنرانها: دکتر رضا چراغی _ سحر یحییپور🔸 یکشنبه | ۲۵ مرداد ۱۴۰۵ | ساعت ۱۸@kfgil
گروه داستان فارسی خانه فرهنگ گیلان:🔹داستانخوانی و نقد 🔸سهشنبه| ۲۰ مرداد ۱۴۰۵ |ساعت ۱۷:۳۰@kfgil
سکسکهای عاشقانهنویسنده: علیرضا پنجهییانتشارات چشمه، چاپ اول 1403137 صفحه، رقعی، شومیزقیمت: 190.000 تومان#شعر_نو_فارسی#چاپ_اول#انتشارات_چشمه@cheshmehdiswww.cheshmehdis.comwww.instagram.com/cheshmehdis
روز خبرنگار؛ تبریک نداردمزدک پنجهای دوات، پایگاه فرهنگ،فلسفه، هنر و ادبیات، روزشمار:داشتن دو نشریه الکترونیکی، سالها انتشار هفتهنامه «دوات» و همکاری با روزنامهها و مجلات فرهنگی و ادبی باعث نشده است که روزنامهنگاری را فقط از بیرون تماشا کنم. سالهای زیادی خودم را بخشی از این خانواده میدانستم. هنوز هم برای بسیاری از روزنامهنگاران احترام فراوان قائلم؛ آدمهایی حرفهای، شریف، بااستعداد و عاشق کلمه. با این همه، هر بار که پای معیشت به میان میآید، بیاختیار به حرف پدرم فکر میکنم.سال آخر دبیرستان بود و باید رشته دانشگاهیام را انتخاب میکردم. به پدر گفتم دوست دارم معلم ادبیات شوم یا ارتباطات بخوانم. او فقط یک جمله گفت؛ «غم نان را هم ببین.»آن روز شاید حرفش را چندان جدی نگرفتم. چند سال بعد، از هفتهنامه «پگاه» به روزنامه «گیلان امروز» رفتم. برای نخستین بار یادداشتم در ویژهنامه روزنامه «شرق» به سردبیری احمد غلامی منتشر شد. سال ۱۳۸۴ با چند یادداشت منتشرشده در «شرق» موفق شدم جایزه جشنواره مطبوعات ایران را در بخش نقد ادبی به دست آورم و بعدها نیز همکاری حرفهای با نشریات مختلف را ادامه دادم. حتی وقتی کتابهای پژوهشی و تألیفیام منتشر شد، باز هم به همان جمله پدر رسیدم؛ اینکه مسیر ادبیات الزاماً از دانشگاه نمیگذرد. مگر شاملو، فروغ، نصرت رحمانی و بسیاری دیگر، اعتبار ادبی خود را از دانشگاه گرفته بودند؟در تمام این سالها، آرامآرام شاهد کوچک شدن تحریریهها بودم. نشریات کاغذی یکی پس از دیگری از نفس افتادند و مخاطب هر روز از روزنامه فاصله بیشتری گرفت. دکههایی که روزگاری بوی کاغذ تازه میدادند، امروز بیشتر محل فروش تنقلات، سیگار، چای و قهوهاند. اگر نشریهای هم در آنها دیده شود، اغلب مجلههای جدول است؛ شاید مناسب روزگاری که آنقدر حادثه و خبر از سر میگذرانیم که حافظه جمعی هم فرصتی برای ثبت و نگهداری آنها پیدا نمیکند.واقعیت این است که اقتصاد ایران هیچگاه فرصت شکلگیری یک روزنامهنگاری مستقل و برخوردار از امنیت معیشتی را فراهم نکرده است. بسیاری از روزنامهنگاران، با همه عشقشان به این حرفه، ناچار بودهاند میان آرمان و معاش تعادلی دشوار برقرار کنند؛ تعادلی که همیشه هم ممکن نبوده است. به همین دلیل، هر سال که روز خبرنگار از راه میرسد، از خودم میپرسم آیا این روز واقعاً روز تبریک است؟ گاهی احساس میکنم روز خبرنگار، روز تبریک ندارد؛ روزی است برای اندیشیدن به سرنوشت حرفهای که حافظه جامعه را میسازد اما خودش بیش از همه در معرض فراموشی قرار گرفته است.سالها پیش، همراه جمعی از خبرنگاران و روزنامهنگاران مستقل، تصمیم گرفتیم در رشت انجمنی صنفی راهاندازی کنیم. گذشته از دشواریهای اداری، هرچه جلوتر رفتیم بیشتر فهمیدیم فعالیت رسانهای در ایران همواره با شرایطی روبهروست که مدام تغییر میکند و امکان برنامهریزی بلندمدت را از میان میبرد. روزنامهنگاری بیش از آنکه شبیه یک جاده هموار باشد، راه رفتن بر پلی است که هر لحظه ممکن است بخشی از آن جابهجا شود.دیروز از اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی پیامکی دریافت کردم؛ دعوت به صرف صبحانه به مناسبت روز خبرنگار. دعوتی محترمانه بود و حتماً از سر قدردانی، اما در ذهنم این پرسش شکل گرفت که آیا بزرگترین نیاز روزنامهنگار، حضور در یک مراسم نمادین است یا امنیت حرفهای، استقلال، امکان نقد و آسودگی خاطر از آینده؟این روزها بسیاری از ادارهها و سازمانها پیام تبریک منتشر میکنند و از اهمیت رسانه میگویند. کاش در کنار این تبریکها، سهم بیشتری هم برای شنیدن نقدها وجود داشت. رسانه اگر فقط صدای تأیید باشد، دیگر رسالت اصلی خود را از دست میدهد.گاهی به گذشته نگاه میکنم و با خودم میگویم شاید خوششانس بودم که نه معلم ادبیات شدم و نه روزنامهنگاری را شغل اصلی خود انتخاب کردم، هرچند هنوز هر دو را از شریفترین حرفههای دنیا میدانم اما وقتی دوستی را میبینم که هم ادبیات را در دانشگاه خواند و سالها خبرنگار هم بود و امروز برای تأمین معاش ناچار است در فلان اداره کار خدماتی کند یا دوست معلمی که عصرها شغل دومی دارد تا هزینههای زندگی را تأمین کند، میفهمم مسئله فقط عشق به حرفه نیست. شاید روزی برسد که روز خبرنگار واقعاً روز تبریک باشد؛ روزی که خبرنگار، نگران معاش نباشد، استقلالش هزینه نداشته باشد و قلمش تنها در برابر حقیقت احساس مسئولیت کند، نه در برابر دغدغههای هر روزه زندگی.@mazdakpanjeheehttps://t.me/davat1394/18448
سخنی با همیاران قلم و مخاطبان 《دوات》آرای مطرحشده از سوی نویسندگان در 《دوات》، در اساس، ضرورتی ندارد که با دیدگاه اعضای تحریریه و گردانندگان آن یکسان باشد. باور ما این است که پذیرش و بازتاب دیدگاههای متفاوت، از ارکان آزادی رسانه و لازمهی شکلگیری گفتوگویی زنده و پویاست.ما نیز، همچون مخاطبان «دوات»، ممکن است با بخشی یا تمام آرای مطرحشده در یک نوشته موافق یا مخالف باشیم. انتشار یک دیدگاه، الزاماً به معنای تأیید آن از سوی تحریریه نیست؛ همانگونه که نقد یا مخالفت ما با دیدگاهی نیز نباید مانع طرح و شنیدهشدن آن شود.《دوات》 بولتن یک اندیشهی سیاسی ـ اجتماعی یا مانیفست یک نظریهی ادبی نیست؛ رسانهای است که، علیرغم محدودیتهای حقیقی و مجازی، میکوشد در حوزهی فرهنگ، فلسفه، هنر و ادبیات، زمینهای برای طرح، نقد و گفتوگوی آرای گوناگون فراهم آورد و مباحث نظری را، در حد بضاعت و امکانات خود، پی بگیرد.پُرپیداست که ما نیز به قدر وسع خود در این راه میکوشیم و به کاستیهای خویش، با در نظر گرفتن محدودیتهای موجود، واقفیم. با این همه، بر این باوریم که رسانهای که مجال تضارب آرا را فراهم آورد، نهتنها به غنای گفتوگوی فرهنگی یاری میرساند، بلکه میتواند در ارتقای جامعهی خود نیز مؤثر باشد.《دوات》را خانهای برای یک صدا نمیدانیم؛ آن را عرصهای برای شنیدهشدن صداهای گوناگون میخواهیم.تحریریهی دوات۱۷ مرداد ۱۴۰۵
شاپور؛ نوآور زبان، زندانیِ یک زندگینامه✔️بابک شاکر دوات، پایگاه فرهنگ، فلسفه، هنر و ادبیات، چالش:در تاریخ ادبیات معاصر، فروغ دو بار شاپور را شکست؛ یکبار در زندگی و بار دیگر در حافظه تاریخی، این را می توان امروز در سالمرگ پرویز شاپور گفت که نه تریبون روایت غالب را داشت که به مدد ابراهیم گلستان حول قدیس وارگی فروغ ایجاد شدت بود . نه میدان دارانی چون فریدون و پوران فرخزاد را داشت ! پرویز شاپور را نباید صرفاً مخترع «کاریکلماتور» دانست؛ اهمیت او در تاریخ ادبیات معاصر ایران، به بنیانگذاری نوعی زیباشناسی ایجاز بازمیگردد که در آن زبان از ابزار انتقال معنا به خودِ موضوع اندیشیدن تبدیل میشود. کاریکلماتورهای او نه جملههای قصارند و نه طنزهای کوتاه؛ بلکه ساختارهایی مبتنی بر آشناییزداییاند که با برهم زدن نسبتهای متعارف میان واژه و واقعیت، مخاطب را به کشف دوباره جهان وامیدارند. از این منظر، شاپور بیش از آنکه طنزپرداز باشد، یکی از رادیکالترین نوآوران زبان فارسی است؛ نویسندهای که با حذف روایت، حذف پیرنگ و حذف نتیجهگیری، به اقتصاد زبانیای دست یافت که هنوز نیز کمتر از ظرفیت نظری آن سخن گفته شده است..با این حال، نقد ادبی ایران کمتر دریافته که کاریکلماتور، محصول یک دگرگونی بنیادین در منطق ادبیات فارسی است. شاپور روایت کلاسیک را کنار گذاشت و به «رخداد زبانی» رسید؛ جملهای که به جای انتقال پیام، معنا را در لحظه برخورد نشانهها تولید میکند. این تجربه را میتوان همسنگ برخی تجربههای مدرنیستی در ادبیات اروپا دانست، اما فضای نقد فارسی، به جای تحلیل این نوآوری، او را عمدتاً به عنوان طنزپردازی خوشذوق معرفی کرد. در نتیجه، بنیانگذار یک فرم ادبی، به حاشیه همان فرمی رانده شد که خود آفریده بود.بزرگترین تراژدی شاپور اما نه در متن آثارش، بلکه در متن تاریخ ادبیات معاصر رقم خورد. پس از آنکه فروغ فرخزاد به اسطوره شعر نو بدل شد، روایت زندگی او نیز به روایتی مسلط تبدیل گردید؛ روایتی که در آن، شاپور دیگر نه یک نویسنده مستقل، بلکه صرفاً «همسر سابق فروغ» بود. در این حافظه اسطورهساز، فروغ کمکم جایگاهی شبیه «زن اثیری» بوف کور یافت؛ حضوری که هر مردی را که در مدارش قرار میگرفت، به سایه خود فرو میبرد. در کنار این روند، روایتهایی که از سوی نزدیکان و خانواده فرخزاد درباره زندگی فروغ تثبیت شد نیز عمدتاً بر بازسازی چهره اسطورهای او متمرکز بود و طبیعی بود که در چنین روایتی، شاپور یا به حاشیه رانده شود یا تنها در نسبت با فروغ تعریف گردد. مسئله، بیش از آنکه خصومت شخصی باشد، غلبه یک روایت فرهنگی بود که مجالی برای بازشناسی استقلال فکری و هنری شاپور باقی نگذاشت.از همین رو، شاید وقت آن رسیده باشد که تاریخ ادبیات ایران از زیر سایه این روایت بیرون بیاید و پرویز شاپور را نه در آینه زندگی خصوصیاش، بلکه در جایگاه واقعیاش بازخوانی کند. اگر فروغ یکی از شاعران معاصر است، شاپور نیز بیتردید یکی از معدود نویسندگانی است که ساختار زبان فارسی را دگرگون کرد. اما حافظه فرهنگی ما، با شیفتگی به اسطورهها و زندگینامهها، این نوآوری را به حاشیه راند. قربانی نهایی این وضعیت، نه فقط پرویز شاپور، بلکه خود تاریخ ادبیات ایران بود که یکی از مهمترین انقلابهای زبانی قرن اخیر را سالها در سایه یک روایت عاطفی و اسطورهای نادیده گرفت.https://t.me/davat1394/18445
تخم لق هایکودوات، پایگاه فرهنگ، فلسفه، هنر و ادبیات، چالش:بیست مهر ۱۴۰۳ بود، همان روزگاری که ایران براثر حملهی ۷ اکتبر درگیر جنگ مستقیم با اسرائیل شد (نعوذ بالله من سوء العاقبه). من و جمعی از دوستان ژاپنی در خانهی زیبای دکتر هاشم رجبزاده در اوساکا نشسته بودیم و به ترجمههای فارسی او از هایکوهای زیبا و دلنشین ژاپنی گوش میدادیم. در آن میان از دوست و همراه سفرم، چیهکو تاشیروی مهربان و زیبا (که دانشجوی دکتری زبان فارسی در دانشگاه مطالعات خارجی توکیوست)، خواستم چند هایکو برایمان بخواند و ترجمه کند. صدای او را ضبط کردم و اینک پس از گذشت یک سال و نیم از آن محفل انس منتشرش میکنم تا کسانی که این روزها شعار هایکوسرایی سر میدهند بدانند که آنچه به گمان خودشان میسرایند هایکو نیست و نمیتواند باشد. هایکو وزن و ریتم مشخصی در زبان ژاپنی دارد. هایکوسرایی هم تخم لقّی بود که به گمانم اولبار احمد شاملو در دهان جوانان نوجوی ایرانی شکست.👇https://t.me/davat1394/18441
هک صفحهی تلگرامی سامان اصفهانیدوات، پایگاه فرهنگ، فلسفه، هنر و ادبیات، اعلان: صفحهی تلگرامی آقای سامان اصفهانی هک شده است، مخاطبان ایشان مراقب باشند، درخواست وجه بهنام ایشان از سوی هکر است.https://t.me/davat1394/18439
گروه شعر فارسی خانه فرهنگ گیلان:🔹شعرخوانی و نقد 🔸یکشنبه| ۱۱ مرداد ۱۴۰۵|ساعت ۱۷:۳۰@kfgil
معماریِ بیپایانِ روایت (۱)وقتی کورساکف، «قصه گفتن» را به «معماری روایت در موسیقی» تبدیل میکند.امروز، پس از سالها، دوباره به «شهرزاد» کورساکف گوش دادم.این بار بیش از آنکه موسیقی بشنوم، معماریِ روایت را میشنیدم.پیش از آنکه به اصل مطلب برسم، شاید بد نباشد چند کلمهیی دربارهٔ این اثر بگویم:«شهرزاد» (Scheherazade)، سوئیت سمفونیک مشهور نیکلای ریمسکی-کورساکف (۱۸۴۴–۱۹۰۸)، آهنگساز برجستهٔ روس، در سال ۱۸۸۸ ساخته شد. کورساکف این اثر را با الهام از جهان خیالانگیز هزار و یک شب آفرید، جهانی سرشار از قصههای تو در تو، سفر، شگفتی و تخیل.اما هدف او بازگویی داستانهای مشخص هزار و یک شب با زبان موسیقی نبود. او بیش از آنکه بخواهد قصهها را روایت کند، میخواست فضای خیالانگیز و روحِ روایتگری این اثر بزرگ را به موسیقی تبدیل کند.و شاید راز ماندگاری «شهرزاد» نیز همین باشد:کورساکف داستان را به موسیقی تبدیل نکرد، بلکه خودِ «روایت شدن» و «معماری زایش روایت» را به صدا درآورد.هرچه بیشتر به «شهرزاد» کورساکف گوش میدهم، بیشتر احساس میکنم این اثر را نباید صرفاً اقتباسی موسیقایی از هزار و یک شب دانست.آنچه کورساکف دریافته، تنها قصههای هزار و یک شب نیست بلکه منطق درونیِ آنهاست.هزار و یک شب آنگونه که امروز میشناسیم، اثر یک نویسنده نیست بلکه مجموعهیی است که در طی سدهها، از پیوند و گسترش روایتهای گوناگون شکل گرفته است. گویی خودِ این کتاب نیز از همان قانون و پارادیمی پیروی میکند که در درونش جاری است: هر روایت، بذر روایت دیگری را در خود دارد.به گمان من، نبوغ کورساکف دقیقاً در همین نقطه آشکار میشود. او داستانها را آهنگسازی نکرده بلکه معماری روایت در ادبیات را به معماری روایت در موسیقی تبدیل کرده است.تم شهرزاد هر بار بازمیگردد، اما هرگز همان تم پیشین نیست. هر بازگشت، تجربهیی تازه است. گویی موسیقی نیز مانند روایت، از دل خود، خود را دوباره میآفریند.در این اثر موسیقایی دری به جهانی گشوده میشود که در آن، پایان هر روایت، آغاز روایت دیگری است.از این منظر، «شهرزاد» کورساکف موسیقیِ هزار و یک شب نیست بلکه موسیقیِ «روایت کردن و روایت شدن» است.هرچه بیشتر به این موضوع فکر میکنم، بیشتر احساس میکنم این فقط شیوهیی برای داستانپردازی نیست، شاید تصویری از خودِ جهان باشد.جهان با ایستایی دوام نمیآورد. هر روز، روایتی تازه از دل روایت دیروز زاده میشود، در طبیعت، در تاریخ، در فرهنگ و در زندگی هر یک از ما.شاید راز بقای انسان و گردش پیوستهٔ تولد و مرگ نیز در همین نهفته باشد. هر انسانی که پا به جهان میگذارد، روایتی تازه است که از دل روایتهای پیش از خود زاده میشود از روایت پدران و مادران، از تاریخ، از فرهنگ و از تمام تجربههای انسانیِ پیش از خویش. هر گهواره، محل طلوع روایتی دیگر است.شاید ساختن روایتهای جدید، انتخابی از میان انتخابهای زندگی نباشد. شاید خود، شرطِ ادامه دادن باشد. شاید ما نیز مانند شهرزادِ هزار و یک شب ناچاریم هر روز روایتی تازه بیافرینیم، نه فقط برای آنکه جهان را زیباتر کنیم، بلکه برای آنکه خود را از مرگی که با پایان یافتنِ روایت و معنایی تازه برای زندگی، دست به کار نابودی ما میشود، ایمن نگه داریم.نه فقط زندگی انسان، بلکه پویایی هر پدیدهیی ــ از علم و اندیشه تا هنر و تمدن ــ در گرو همین زایش مداومِ روایتهای تازه از دل روایتهای پیشین است.من حتی دارم فکر می کنم که شاید انسان از نظر زیستی، با اکسیژن زنده میماند اما از نظر وجودی، با «روایت» است که جواز ادامه زندگی را از آن خود میکند..آنچه ما را به فردا و فرداها میرساند، تنها تپش قلبمان نیست بلکه داستانی است که هربار ناتمام میماند و ما با ادامهاش و خلق روایتهای جدید به زنده ماندن ادامه میدهیم و مرگ خود را به تعویق میاندازیم.شاید به همین دلیل است که «شهرزاد» کورساکف را هر بار که میشنویم، احساس نمیکنیم به نقطهٔ آغاز بازگشتهایم بلکه احساس میکنیم جهانی تازه پیش روی ما گشوده شده است.🎼 اگر هنوز «شهرزاد» کورساکف را نشنیدهاید، پیشنهاد میکنم پیش از خواندن بخش دوم، دستکم چند دقیقهیی از این شاهکار را بشنوید:https://navaak.com/artist/nicolai-rimsky-korsakov#محمدعلی_شیوا @zhazh_o_vazh▪️ادامه دارد...https://t.me/davat1394/18436#شهرزاد #کورساکف #هزار_و_یک_شب #ادبیات_و_موسیقی #فلسفه_روایت #موسیقی_کلاسیک
بیانیه: 《رآلیتهی نو》دنیا بهاندازهی کافی فانتزی شده است؛ تا آنجا که فانتزی، در بسیاری از عرصهها، جای واقعیت را گرفته و جهان به مرز اشباع رسیده است.اکنون، زمان آغاز 《رآلیتهی نو》 است.رآلیتهی نو نه بازگشت به رئالیسم کلاسیک است و نه ادامهی مدرنیسم یا پستمدرنیسم. این، گسستی آگاهانه از دستگاههای نظریای است که، با همهی اهمیت تاریخیشان، دیگر بهتنهایی توان تبیین جهان امروز را ندارند.رآلیتهی نو، عبور از منازعات نظری و فلسفیِ یک سدهی گذشته نیست از سر انکار، بلکه از سر استعلاء و برگذشتن است. این رآلیته بر شانههای آن تاریخ ایستاده است، اما افق دیگری را میجوید.در جهان امروز، مرز میان واقعیت، بازنمایی و تولیدِ واقعیت دگرگون شده است. رسانه، هوش مصنوعی، شبکههای اجتماعی، الگوریتمها و بازنماییهای دیجیتال، واقعیت را نه فقط منعکس، بلکه تولید میکنند. ازاینرو، جهان به زبان و روایتی نو نیاز دارد.رآلیتهی نو، دعوت به بازگشت به امر واقعی نیست؛ دعوت به کشف واقعیتی است که در دل این دگرگونی زاده شده است.پس از انبوه نظریهها و فانتزیها، نوبت رآلیتهی نو است؛ واقعیتی که خود، روایت خویش را میآفریند.این، پایان نظریه نیست؛ آغاز افقی دیگر برای اندیشیدن، آفرینش و روایت است.۱۱ اَمرداد ۱۴۰۵علیرضا پنجهییhttps://t.me/Alirezapanjeei/5321
فیلم کوتاه «دربند» منتخب جشنوارهی "Lift-Off" انگلستان شد.دوات، پایگاه اطلاعرسانی فرهنگ، فلسفه، هنر و ادبیات، تماشاخانه:این فیلم اولین ساخته فرهاد داوری کیا در مقام کارگردان است.عوامل این فیلم عبارتند از:نویسنده و کارگردان: فرهاد داوری کیاتهیه کننده: معصومه اسلامی بازیگران: رویا پورشعبان,نرگس اسلامی, نادر جهاندار,حسن پورشعبان,سارا جهاندارموسیقی: بهداد باباییدستیار کارگردان و عکاس: ستاره پورشعبانتصویر و تدوین: فرهاد داوری کیاhttps://t.me/davat1394/18431
یزدان سلحشور از جنگ و دیگر شیاطینفالِ تَهِ قهوه، دور و بَر...دائم دودروشن گفتی که «مرگ...در صبحی زود»موشک...کودک...چکاوکی...میخوانَدانگار جهان....صدای تاریکی بود□■□ای یار! فشنگ...از خودش میترسدهر بار...تفنگ...از خودش میترسدهر جنگ...تمام میشود...میدانیم!انگار...که جنگ... از خودش میترسد!■□■بمبی آمد نشست: «مهمانت کو؟!»دعوای من و خودم: «گریبانت کو؟!»یک لنگهی کفش...توی کوچه...یک توپفواره...به «گریه» گفت: «چشمانت کو؟!»■□■این خانه نمانده...جاش...رویا ماندهبمبی که گریست از زنی...پا ماندهبی سر که دوید مرد، کودک میگفت:«بابا...بابا، ببین! سرت جا مانده»□■□بمبی که اجازه داد پلکی بپردزنبیلی که....زنی نمانده...بخردیک گیره به بند گفت: «او...انسان...اوکو؟ پیرهنی...نمانده...بادی ببرد»□■□بالا...پایین...[دوباره!]...تابی حالا...از مدرسه دیوارِ خرابی حالا...سی صندلیِ شکسته...سی لنگهی کفشدر باد...ورق ورق...کتابی حالا...□■□فالِ تَهِ قهوه، دور و بَر...دائم دودروشن گفتی که «مرگ...در صبحی زود»موشک...کودک...چکاوکی که...میخوانْدانگار جهان....صدای تاریکی بود#یزدان_سلحشورhttps://t.me/davat1394/18429
دلشدگانکارگردان: علی حاتمیبا بازی اکبر عبدی۱۳۷۰
🔰 عمو اکبر عزیز!باران، روی شیشهی تلویزیون نمیبارید؛ روی حافظه میبارید. شاید برای همین است که بعضی تصویرها هیچوقت تمام نمیشوند؛ فقط از قاب بیرون میآیند و جایی میان کودکی و اکنون، در اتاقی که دیگر نیست، به زندگی خود ادامه میدهند. من هنوز آن اتاق را میبینم؛ همان اتاقی که تلویزیون پارسِ سیاهوسفید چهاردهاینچی با قاب نارنجی و نور لرزانش گوشهی آن نشسته بود. آن روزها دستگاه، برای من پنجرهای بود که جهان از پشت آن وارد خانه میشد. گاهی تصویر با برفک میآمد، گاهی صدا زودتر از تصویر میرسید و شاید همین تأخیر کوچک، نخستین درس من از زمان بود؛ اینکه بعضی چیزها پیش از دیده شدن، شنیده میشوند.عمو اکبر، من هنوز از انتهای همان راهرو میدوم. دفترهای کاهی مدرسه گوشهی کیف ماندهاند. مدادهای کوتاهشده، پاککنهای کوچک، بوی نفت بخاری، طعم دمپختک مادرم، چای کمرنگ عصرانه و رادیویی که میان خشخش موجها دنبال صدایی دور میگردد، هنوز در همان خانه نفس میکشند. شهر بیرون پنجره، مثل یک فیلمِ بیصدا، از جلوی چشمم رد میشود؛ اتوبوسها، صفها و مغازههایی که کرکرههایشان بالا میرود، همه در یک تکرارِ آرام غرقاند.و بعد تو میآیی.؛آن صدا هنوز از انتهای راهرو میآید:«بازم مدرسهم دیر شد... آخه من چیکار کنم؟»گاهی فکر میکنم دیگر من کودکیام نیست که پشت سر او بدود تا شاید دوباره به آن صبح سرد، به آن خانه قدیمی و حوضچه آبی در وسط حیاط به آن تلویزیون کوچک برسد. زمان میدود؛ خانه قدیمی نیست؛ دیگر برج شده است، اما هنوز چراغ علاءالدینش در تاریکی حافظهام روشن است.سالها گذشت. آن کودک بزرگ شد. چراغ مطالعه روشن شد. و در میان انبوهِ کتابها، نامها مثل سایههایی گذرا از کنار من رد شدند؛ «آندره بازن»، «آیزنشتاین»، «ژیل دلوز»، «استانیسلاوسکی»، «برشت» و «لی استراسبرگ». آنها تلاش کردند با کلمات، آنچه را که من در سکوت میدیدم، شکار کنند. بازن از حقیقتِ تصویر گفت، آیزنشتاین از برخوردِ دو نما، دلوز از زمانِ پنهان در تصویر، استانیسلاوسکی از زندگیِ میانِ نقش، برشت از فاصلهی میانِ ما و پرده، و استراسبرگ از حافظهای که در بدن میماند.عمو اکبر، پیش از آنکه این واژهها به معنا شوند، تو چیزی را میدانستی که تمام این نامها در پیِ لمس کردنش بودند: حضور. تو بدون آنکه بخواهی، چنان حقیقتی را مقابل دوربین قرار دادی که تمام آن کلمات، برای لحظهای در برابر شکوهِ نگاهت، سکوت کردند. بعضیها سینما را نمیخوانند، سینما آنها را در خود میکشد. بعضیها پیش از آنکه نقش را به یاد بگیرند، با روحِ آن زندگی آشنا شدهاند.تصویر می پرد؛ پنجشنبهشبها خانه زودتر بود. کسی نمیخواست چیزی از فیلم «مادر» از دست برود. پدر وانمود میکرد حواسش نیست، اما نگاهش از صفحه جدا نمیشد. مادر کنار چای و میوه، آرام وارد قصه میشد. سینما آن روزها فقط در سالن نبود؛ در خانهها زندگی میکرد؛ در خندههای من، در سکوتهای مشترک، در لحظهای که من، ما میشدیم.بعد تو آمدی.«اجارهنشینها»؛ خانهای که خودش درد داشت و آدمهایی که میان خرابی و خنده، زندگی را رها نکرده بودند.«گراند سینما»؛ جایی که پرده، خودش وارد قصه شد.«ای ایران»؛ جایی که طنز و تاریخ کنار هم ایستادند.«ناصرالدینشاه آکتور سینما»؛ جایی که سینما در آینهی خودش نگاه کرد و خاطرهی خودش را دید.«آدمبرفی»؛ جایی که مرز میان نقش و هویت آرام جابهجا شد.«خوابم میآد»؛ انگار همان کودک دههی شصت هنوز جایی درون من نفس میکشید.عمو اکبر، همهی اینها به یکخانه ختم میشد. خانهی علی حاتمی. «مادر». جایی که زمان روی دیوارها نشسته بود. جایی که سکوت، پیش از دیالوگ حرف میزد. غلامرضا با آن نگاه شکسته، با آن تنهایی که احتیاج به توضیح نداشت. و جملهای که از قاب بیرون آمد و در حافظهام ماند:«مادر مرد... از بس جان ندارد...»بعضی دیالوگها شنیده نمیشوند؛ در آدم میمانند. مثل بوی خانهای قدیمی. مثل عکس کسی که دیگر کنار ما نیست.تصویر دوباره میپرد. «هنرپیشه».جایی که صورت، دیگر فقط صورت نیست؛ جایی که مرز میانِ چشمِ بازیگر و چشمِ شخصیت، مثل برفکِ آن تلویزیون در هم میآمیزد و یکی میشود. دوربین، لرزشِ خفیفِ یک حقیقت را شکار میکند؛ حقیقتی که در لایههای زیرینِ پوست پنهان شده است. کودکیام هنوز کنار همان تلویزیون چهاردهاینچی نشسته است و آرام بغض کرده است.باران هنوز روی شیشه میبارد. تلویزیون خاموش است، اما نورش هنوز در حافظهام روشن مانده. برفک، ردّ عبور تصویری است که هنوز راه بازگشت را بلد است.ِآقای سینما؛ تو از پرده بیرون نرفتهای؛ پردهی نُقرهای از قاب سینما بیرون میرود.تمام این سالها، سکانس نامِ دیگرِ سفری بود که در آن تصویر از حافظه نمیرود؛ پروژکتور جای تابیدنش را عوض میکند.#علی_آزاد#اکبر_عبدی#تاملات_فراسپیدhttps://t.me/davat1394/18426
شاملو؛ متفکری مبتکر_بازخوردی دیگر در بزرگداشت بامداد نوآورعلیرضا پنجهییپیشاسخن:بزرگداشت شاملو، اگر به تکرار محفوظات و نقلقولهای مقدسموآبانه ختم شود، دیگر بری از نقد ادبی و آیینی ستایشمحور است. خود شاملو نیز اگر در حصار مریدانش زندانی شود، دیگر از آن روح عصیانگری که حاصل آن بامداد شاعر شد، فاصله میگیرد . شاملو از نیما نه با انکار او ، عبور کرد، در واقع او با آفرینش 《طرز》 دیگر خود.پارادایم دیگری را آغازید، هم از اینرو، وفاداری به شاملو نیز در گرو عبور خلاق از طرزِ شاملویی است، نه با پا سست کردن به نیت اقامت در آن. شاعری که دههها پس از شاملو هنوز تنها پژواک نحو، موسیقی و آرکائیسم اوست، بیش از آنکه ادامهدهندهی شاملو باشد، بدل کمرنگ اوست. هر 《طرز》، اگر به نوزایی نرسد، دیر یا زود به کلیشه بدل میشود و این قانونی است که خودِ طرزِ شاملویی نیز نمیتواند از آن مستثنی باشد.در تقسیمبندی شاعران میتوان گفت، برخی شاعران شهاباند، برخی ستاره و برخی ستارهی دنبالهدار؛ شاملو اما بر کهکشان شعر ما جلوههای خوشمنظری افزوده است. . او شاعری انقلابی، متفکری مبتکر و آفرینندهای خلاق بودهاست.از این روست که نمیتوان شاملو را صرفاً با عنوان «شاعر سپید» یا 《شاعر آزادی》 مورد خطابه قرار داد.درواقع اهمیت او در 《طرز》یست که آفرید؛ طرزِ شاملویی!همانگونه که نیما راه شعر آزاد را گشود، شاملو نیز در شعر منثور، با بهرهگیری از نثر کتب مقدس، متون قدمایی و بهویژه تاریخ بیهقی، آرکائیسم، اسطوره، فرهنگ عامه، ترجمه، موسیقی درونی زبان و تجربهی زیسته، نظامی تازه در نوشتن شعر پدید آورد. قدرت او تنها در شکستن وزن عروضی نبود؛ بلکه در آفرینش یک نظام زبانی مستقل بود، ستاندن بلاغت از اوزان عروضی و تعمیمم جوهرهی شعر به نثر، او این فکربکر انقلابی را از آرای نوآورانهی نیما بازجست، اگرچه خود نیما زبانیت را نه از بازیهای رتوریک ایهام و جناس و تشبیه و استعاره و کنایه بل او از زبان سبک خراسانی از ظرفیتهای محلی شعر طبری بزنگاههای دیگر افزود، و نه صرفاً قالبی تازه.از این منظر، شاملو را باید از عنوان محدودِ 《شاعر شعر سپید》 فراتر برد و بهعنوان بنیانگذار 《طرزِ شاملویی》در شعر منثور ایران بازشناساند.او با تغییر کاربری از قصاید و منظومههای قدمایی بهرهای دیگر برگرفت و برای عناصر زادبومی شناسنامهی جهانوطنی گرفت.میان شعر آزاد نیما و شعر منثور شاملو، پیوندی تبارشناسانه و ژنتیک وجود دارد؛ اما همانگونه که هر نسل نو، ضمن بهرهگیری از میراث نسل پیشین، هویت مستقل خود را میآفریند، شعر شاملو نیز تاریخ، ساختار، زیباییشناسی و مختصات ویژهی خود را دارد.شاملو، در کنار نیما، یکی از نقاط عطف تحول زبان شعر فارسی است. اگر نیما راه شعر آزاد را گشود، شاملو افق شعر منثور را تثبیت و گسترش داد. با این همه، هنوز نباید دربارهی شاملو به تکرار کلیشههای رایج بسنده کرد. متأسفانه بخش بزرگی از نقد معاصر ما گرفتار بازگویی آرا و گفتههای پیشینیان است؛ در حالی که جامعهی ادبی بیش از هر زمان دیگری به پژوهشهای روشمند، تحلیلهای متنمحور و پیکرهبندی علمی مؤلفههای 《طرزِ شاملویی》 نیاز دارد.گفتوگو دربارهی شاملو، اگر از مرز ستایش یا نفی عبور نکند، به شناخت او کمکی نخواهد کرد. اکنون زمان آن رسیده است که به جای تکرار مکررات، سازوکارهای زبانی، زیباییشناختی و نظری این طرز ادبی بهگونهای روشمند بررسی شود؛ زیرا شاملو نه فقط شاعری بزرگ، بلکه بنیانگذار یکی از مهمترین جریانهای زبان شعر معاصر فارسی است.*پن:* در این نوشتار، 《طرز》 صرفاً به معنای سبک نیست؛ بلکه نظامی زبانی، زیباییشناختی و اندیشگانی است که به جریانسازی در شعر میانجامد. از این منظر، شاملو نه فقط نوآور، بلکه طرزآور است.نوآوری، آفرینش یک اثر متفاوت است؛ اما طرزآوری، آفرینش دستگاهی زبانی و زیباییشناختی است که دیگران نیز بتوانند در نسبت با آن بنویسند، از آن عبور کنند یا با آن گفتوگو کنند. از این منظر، احمد شاملو نه صرفاً نوآور، بلکه طرزآور است.https://panjeei.ir/post/760https://t.me/davat1394/18425
شاملو؛ متفکری مبتکر _بازخوردی دیگر در بزرگداشت بامداد نوآور علیرضا پنجهییhttps://panjeei.ir/post/760
راه آهن رشت، اولین راه آهن ایران بود که در سال ۱۲۹۵ شمسی توسط کمپانی روسی خوشتاریا ساخته شد. طول این راه آهن ۹ کیلومتر و از خیابان سعدی فعلی تا پیربازار بود و رشت رو از طریق بندر پیربازار به بندر انزلی متصل میکرد. عمر این راه آهن ۹ سال بود و بعد از مرمت جاده رشت به انزلی از رونق افتاد و در نهایت در سال ۱۳۱۷ به طور کامل تخریب شد. این انیمیشن به کمک هوش مصنوعی ساخته شده.ساخته شده توسط: @sina.salehi27موسیقی: تصنیف یارم آمد با صدای زنده یاد شاهپور جفرودی
ترانه : شؤرتٚیخواننده : جوادشجاعی فردشعر: محلی شرق گیلان@folkbest
♦️ نسبت نقد با ایدئولوژی و حقیقتدوات، پایگاه فرهنگ، فلسفه، هنر و ادبیات، چالش:نقد، اگر بخواهد به ابزاری برای تغییر دادن دیگری تبدیل شود، از قلمرو اندیشه خارج و وارد قلمرو قدرت میشود. در این وضعیت، منتقد دیگر در پی آشکار کردن امکانهای تازهی فهم نیست، بلکه میکوشد سوژهای را مطابق با الگوی مطلوب خود بازسازی کند. این همان نقطهای است که مرز میان نقد و ایدئولوژی از میان میرود؛ زیرا ایدئولوژی همواره از پیش میداند حقیقت چیست و وظیفهی خود را نه در پرسش، بلکه در هدایت و تصحیح دیگری میبیند.اما نقد، در معنای فلسفی آن، هیچ نسبتی با مالکیت حقیقت ندارد. نقد نه از جایگاه یقین، بلکه از جایگاه آگاهی به محدودیتِ یقین سخن میگوید. منتقد، بیش از آنکه مدعی حقیقت باشد، امکانِ دیدنِ آن چیزی را فراهم میکند که در عادت، سنت، زبان یا ساختارهای قدرت پنهان مانده است. از این رو، کار نقد تولید حقیقت نیست، بلکه آشکار کردن شرایطی است که حقیقت در آن پدیدار میشود و نیز نشان دادنِ مرزهای هر ادعای حقیقت.به همین دلیل، هدف نقد تغییر دادن انسانها نیست؛ زیرا تغییر، اگر از بیرون و بر اساس ارادهی منتقد تحمیل شود، چیزی جز شکلی ظریف از سلطه نخواهد بود. نقد، آگاهی میآفریند، نه اطاعت؛ پرسش میگشاید، نه فرمان صادر میکند. اگر تغییری نیز رخ دهد، این تغییر حاصلِ مواجههی آزادِ سوژه با افقهای تازهی فهم است، نه نتیجهی پیروزی یک اراده بر ارادهای دیگر.از این منظر، منتقد نه آموزگارِ حقیقت است و نه مهندسِ ذهنها. وظیفهی او برهم زدنِ بداهتها، آشکار کردنِ پیشفرضهای پنهان و گشودنِ امکانِ اندیشیدن است. نقد زمانی به والاترین صورت خود میرسد که حتی خودِ منتقد را نیز در معرض پرسش قرار دهد؛ زیرا اندیشهای که خود را از نقد معاف بداند، دیر یا زود به ایدئولوژی بدل خواهد شد.بنابراین، رسالت نقد نه تغییر دادنِ دیگری، بلکه گسترش میدان آگاهی و حفظ امکانِ گفتوگو است. در جهان نقد، هیچ سخنی آخرین سخن نیست و هیچ حقیقتی از بازاندیشی مصون نمیماند. نقد، بیش از آنکه ارادهای برای تغییر باشد، اخلاقِ خطاپذیری است؛ اخلاقی که به جای تحمیل یقین، امکانِ آزادی در اندیشیدن را پاس میدارد.#سینا_جهان_دیدهhttps://t.me/davat1394/18417