♨️ تا اسلحه را دستش ندیدم، باورم نمیشد واقعاً به قصد قتل مرصاد وارد شرکت شده باشد اما عجالتاً من س…
انتشار: 2026/08/06 16:45 UTCدریافت: 2026/08/15 02:16 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 02:16 UTC
♨️ تا اسلحه را دستش ندیدم، باورم نمیشد واقعاً به قصد قتل مرصاد وارد شرکت شده باشد اما عجالتاً من سدّ راهش بودم که ماشه را کشید و شاید دستش لرزید که به جای قلبم، سرشانهام از درد آتش گرفت. ❤️🔥 فریاد مرصاد را میشنیدم که نامم را صدا میزد، مأمورین حراست را میدیدم که از انتهای راهرو میدویدند و همان لحظه با تمام قامتم روی زمین سقوط کردم. 🥀حتی نفسی برای ناله نمانده و فقط از درد روی زمین پا میکشیدم که صدای شلیک گلولۀ دوم، پردۀ گوشم را پاره کرد...💯رمان جذاب و امنیتی تله در تهران؛ عاشقانهای که دو هفته مانده به جنگ نوشته شد!کانال داستانهای زیبا و شهدایی🌷eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8
