🌿🌿 سه شنبه صبح وقتی از خواب بیدار شدم، به قدری سردرد و سرگیجه و حالت تهوع داشتم که حتی نمیتوانست…
انتشار: 2026/07/31 12:40 UTCویرایش: 2026/08/01 00:00 UTCدریافت: 2026/08/01 00:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:00 UTC
🌿🌿 سه شنبه صبح وقتی از خواب بیدار شدم، به قدری سردرد و سرگیجه و حالت تهوع داشتم که حتی نمیتوانستم تا پای یخچال بروم. قبلاً هم به این حال افتاده بودم، اما میدانستم با کمی استراحت این حال برمیگردد. سه شنبه شد چهارشنبه و باز هم این حال سرگیجه و گیج و منگی توی سرم بود. آن قدر از این حالت خودم ترسیده بودم که فکر میکردم دیگر زنده نمیمانم. در همان حال عجیب و عریب، داشتم به این فکر میکردم که زودتر به برادرم زنگ بزنم و بگویم برای خالی کردن خانه و وسایل، کلید خانه را بگیرد. جای قرارداد خانه را نشانش بدهم و در مورد اجاره خانه و بقیه موارد وصیتم را بکنم. حال خرابی داشتم که تا قبل از این تجربه نکرده بودم و تا این حد ماندگار نمانده بود. وقتی به خودم آمدم، عصر چهارشنبه بود و نزدیک به 36 ساعت توی رختخواب داشتم کابوس میدیدم و درد میکشیدم. چندباری یخچال را گشتم را تا شاید بتوانم استامینوفنی چیزی پیدا کنم. حتی سه شنبه عصر تا جلسه تمرین فوتبال همیشگی رفتم، اما در همان پنج دقیقه اول، حالم دگرگون شد. از این که داشتم میمردم، حس بدی نداشتم. اما به این فکر میکردم که دوست داشتم ایران آزاد را ببینم. ایرانی که در آن میتوانیم به راحتی در کنار همدیگر زندگی کنیم.... اگر میمردم این آرزو را به گور میبردم. لااقل، خودم خودم را اعدام نکنم و وقتی این فرصت را دارم که زنده باشم، به زندگی ادامه بدهم. تنها احساسی که در آن لحظهها داشتم همین بود. و تنها چیزی که به آن فکر میکردم، دیدن تئاتر شهری بود که دیگر جلوی آن را پلیس نبسته بود. // اینجا داستان | مصطفی مردانی //// 💥 @Das_tann //