#اصغر_قاتل در زندان شماره یک، به جای این که #مطیع باشد، #مطاع بودتصور نمیکنم هیچ ایرانی باشد که عل…
انتشار: 2026/08/14 18:00 UTCدریافت: 2026/08/15 20:40 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 20:40 UTC
#اصغر_قاتل در زندان شماره یک، به جای این که #مطیع باشد، #مطاع بودتصور نمیکنم هیچ ایرانی باشد که علیاصغر، قاتل معروف بروجردی را نشناسد، یا لااقل شرح زندگانی و جنایات او را در مطبوعات نخوانده باشد. جنایات این شخص، از لحاظ روانشناسی، به قدری عجیب بود که در تمام جراید دنیا منعکس گردید.او هم در همین زندان نمره یک محبوس بود. ولی به قدری مورد احترام و مراعات واقع میشد که سبب حیرت عموم بود. مأمورین میگفتند: «چون به هر صورت به دارش میکشند، از این لحاظ مراعاتش را میکنند.» ولی این گفته حقیقت نداشت. زیرا محبوسین دیگری هم بودند که کشتن آنها حتمی بود و هیچگاه به این نحو مورد عنایت واقع نمیشدند. علت حقیقی این بود که مأمورین از او میترسیدند.او مردی بود بلندقامت، چهارشانه، زرد موی و ازرق چشم، بینهایت قوی و خوی درندگی و سبعیت از پای تا سرش نمایان بود. هیچ یک از مأمورین را یارای این نبود که به تنهایی، یا با کمک دیگری، با وی بستیزد. چون اگر میخواستند نسبت به او مانند زندانیان دیگر رفتار کنند، ناگزیر بودند ده نفر بر تعداد مأمورین زندان شماره یکبیفزایند و همواره با او گلاویز باشند. گویا این طریق به صرفهی زندان نبود. لذا با او از در دوستی و مدارا پیش آمدند.غذایش همیشه سه ظرف چلوکباب و مخلفات آن بود. بهطوری که روزی چون یک ظرف دوغ از ناهارش کم بود، غذا صرف نکرد تا همه به جنب و جوش افتادند وکسری آن را ترمیم نمودند. آوازی بسیار خوش و مطبوع داشت ولی خواندنش منحصر به ابیات عربی و لحن حجازی بود. اگر از طرف مأمورین کوچکترین بیادبی نسبت به او میشد، آن را با قبیحترین دشنامها پاسخ میداد.... علیاصغر قاتل در زندان شماره یک، به جای این که مطیع باشد، مطاع بود.رضاشاه هوس کرده بود که این موجود عجیبالخلقه را از نزدیک ببیند و شخصاً با او صحبت کند. روزی به وسیلهی تعداد زیادی مأمور او را به قصر پادشاهی بردند.همان روز، بعد از مراجعت به زندان ــ چون در سلول من غالباً به وسیلهی حسنآقا سرهنگ باز میماند ــ فرصتی یافته از علیاصغر خواستم تا جریان شرفیابی خود را کاملاً بیان کند. او گفت: «قبل از شرفیابی دستهایم را دستبند زدند. چون به حضوررسیدم، شاه با نهایت خوشرویی مرا مخاطب قرار داده پرسید: «میخواهی دستور بدهم آزادت کنند.» جواب دادم: «قربان بنده غلام اعلیحضرت هستم. هر امری اعلیحضرت بفرمایند تاج سر این غلام است.»...بعد اعلیحضرت فرمودند: «دستور میدهم تو را آزاد کنند.» و به مأمورین فرمودند او را ببرید و خیلی نسبت به او محبت بکنید.این عین اظهاراتی بود که علی اصغر بروجردی برای خودم بیان کرد. به حدی از شرفیابی حضور شاه خرم و خندان بود و به قدری به قول شاه اطمینان داشت که خود را آزاد شده میدانست.در شرفیابی حضور شاه، شلوار کوتاه سیاه رنگی به پای داشت که طبق گفتهی خودش متعلق به احمد آخرین قربانی... او بود.#منبع: ماجرای قتل سردار اسعد بختیاری، خاطرات علیصالح اردوان ایلخان بختیاری داماد سردار اسعد، تصحیح و پژوهش حمیدرضا دالوند، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اول، ۱۳۷۹، صفحه ۹۴#دوست_داران_دانایی@danaeeii