#خاطرات_علی_اصغر_حکمتمرحوم #میرزااحمدخان_اشتری حکایت میکرد، و او شخصی ثقه و قابل اعتماد بود که هرگ…
انتشار: 2026/08/14 04:36 UTCدریافت: 2026/08/15 05:24 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 05:24 UTC
#خاطرات_علی_اصغر_حکمتمرحوم #میرزااحمدخان_اشتری حکایت میکرد، و او شخصی ثقه و قابل اعتماد بود که هرگز سخن به گزاف نمیگفت و در درستی قول و صداقت گفتار نظیر نداشت، میفرمود «در اوایل سلطنت اعلیحضرت رضاشاه پهلوی که سِمَت معاونت وزارت عدلیه را داشتم، به دربار رفتم. در حضور شاه جمعی ایستاده بودیم. ملاحظه کردم که نام افسری را تکرار میکردند که آیا حاضر است یا نه؟ بالاخره خبر دادند که افسر مذکور آمدهاست. صاحبمنصبی میانه سال که درجه سروانی داشت حاضر شد. این افسر از اینکه به حضور شاهنشاه احضار شدهاست بسیار مشوش و مضطرب به نظر میرسید، به طوری که چون شرفیاب شد و سلام نظام داد، دستهای او بیاختیار میلرزید. شاه او را نزديك خود طلبید و افسر مذکور با حال تشویش پیش رفت و پیوسته نزدیکتر و نزدیکتر میشد تا درست مواجه و روبروی اعليحضرت رسید. شاهنشاه دست در جیب کرده سه عدد اسکناس صدتومانی بیرون آورده به او دادند و چشمان را به او خیره کرده فرمودند: « ای فلان فلان شده! این را بگیر برو لبوفروشی کن...» و او مرخص شد. حضار از این امر در کمال تعجب بودند. شاه خندیده فرمودند: «و مرا با این افسر قصهای است و تفصیل آن این است که در سالهای سابق، وقتی من و این افسر در قزاقخانه تابین بودیم و در ورامین مأموریتی داشتیم. شب را در بیابان گرفتار طوفان و باران شده پناه به زاغه بردیم و تا صبح در آن محل تنگ و تاريك بهسر آوردیم. دائماً آب باران از سقف آن کوخ به سر ما میچکید و بیم آن میرفت که سقف فرود آمده ما را بهزیر بگیرد. این رفیق من بهستوه آمد. آهی کشیده گفت: خدایا مرا از این زندگانی پرمشفت خلاص کن! اگر عنایت میکردی و سیصدتومان میدادیمیرفتم و لبوفروشی میکردم، خیلی از این مأموریت و نوکری بهتر بود...!. من به او ملامت کردم و گفتم: چرا منتهای آرزوی خود را داشتن سیصدتومان پول و شغل لبوفروشی قرار میدهی؟ لااقل کار خوبی از خدا بخواه! او خندید و به من گفت: اگر تو جای من بودی از خدا چه میخواستی؟ گفتم «من میخواستم شاه بشوم!». او در چشمان من خیره شد و نگاه تندې کرده گفت: ای فلان فلان شده! چه حرفهای بیش از حد خود میزنی!» شب گذشته این واقعه مرا به خاطر آمد. لازم دانستم او را بخواهم. هم سیصدتومان را که کل آرزوی او بود، به او بدهم که به دنبال لبوفروشی خود برود و هم قرض دشنامهای او را به او ادا کرده باشم!!#دوست_داران_دانایی@danaeeii