نمایش#مثل_جمعه_نیستپارت سومنوشته: #چیستا_یثربی آیدا (بالای سر دختر) دخترجون... بلند شو... نفس عمیق…
انتشار: 2026/08/02 19:33 UTCدریافت: 2026/08/15 03:09 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:09 UTC
نمایش#مثل_جمعه_نیستپارت سومنوشته: #چیستا_یثربی آیدا (بالای سر دختر) دخترجون... بلند شو... نفس عمیق بکش. تو میتونی. اخه چرا یه دفعه اینجوری شدی؟ آدم ، قبل از کار که بیهوش نمیشه !(مکث)خدایا... حالا من چی کار کنم؟من، برای کار واجب خودم هم، بیمارستان نمیرم. اگر اورژانس خبر کنم، هزار تا سؤال از من میپرسن. از گذشته های دور، حال و آینده ش...من که هیچی درباره ی اون نمیدونم!بعد هم همه چیز میافته گردن من. کارفرماش الان منم... بیمه هم که نیستم، (به دختر)تو بیمهای؟دختر: نه.آیدا: بفرما... پس خرجت هم با منه...(زیر لب)نکنه فکر کنن ازت زیادی کار کشیدم! اما توهنوز کارت رو شروع نکرده بودیدختر: تقصیر شما نیست. خودم یه دفعه حالم بد شد. نمیدونم چرا.آیدا: چرا توی خونه ی من؟دختر: خودم هم نمیدونم! عمدی که نبود.آیدا: من از بوی بیمارستان حالم بد میشه.دختر: ولی من بیمارستان لازم دارم!آیدا (با دستهای لرزان شماره میگیرد) الو، همراه طب. ببخشید ما یه مریض، توی خونه داریم، یه خانم جوون، یه دفعه حالش بد شد!پزشک (از پشت خط تماس تصویری) سلام.لطفا دوربین رو بگیرید طرف بیمار.آیدا دوربین گوشی را به طرف دختر میگیرد.دختر: قلبم تیر کشید.چشمام سیاهی رفت. دستام گزگز میکنه، سرم پر از صداست. آب دهنمو نمیتونم قورت بدم.پزشک: یه بالش زیر پاهاش بذارین.مایعات شیرین بهش بدین. احتمالاً فشارش افتاده. برای بررسی باید بیرینش بیمارستان.( آیدا آبقند درست میکند.)آیدا: من نمیتونم بیمارستان ببرمش.خودم مریضم.پزشک: فعلاً بهش آب قند بدین. فشار سنج ندارین؟ آدرس بدین ما کسی رو میفرستیم اونجا.آیدا: اینجا انباره. جای دوا درمون نیست! این خانم فقط اومده بود کتابها رو جابهجا کنه. اینجا حتی هیچ دکتری نمیتونه بیاد. بااین همه وسیله و کتاب، اصلا جا نیست.پزشک: خانم، حالِ یک انسان مهمتر از وسایله. الان ، حواس ما فقط باید به ایشون باشه. آدرستون رو بدین.آیدا (با شرمندگی): میدونم، وسایل ارزشی ندارن. ولی...پزشک: اگه اونجا نمیشه کسی بیاد، پس از اورژانس بخواین ببرتشون بیمارستان... باید همراه داشته باشن.آیدا( تماس را قطع میکند.) بروبابا دلت خوشه! (سکوت) ببین دختر،من حتی بچه ی خودم رو هم به زور بیمارستان میبردم... خودم بیست ساله پام رو بیمارستان نذاشتم. تو باید خوب شی. من نمیتونم برات کاری کنم. ازم بر نمیاد.دختر: خواب اینجا رو دیده بودم.آیدا: چه خوابی؟دختر: درباره ی مرگ. درباره ی شهری که توش همه مرده بودن. اما فکر میکردن زنده ان...آدمهای قدیمی.آدمهای دویست سال پیش! من توی یه خونه، شبیه اینجا بودم وآدمهای مرده از گذشته، می آمدن و میرفتن...آیدا: بس کن... از این حرفها نزن.(مکث.)چرا همه بدبختیها راهِ خونه من رو پیدا میکنن؟من حتی فامیل نزدیک خودم رو هم به زور بردم بیمارستان، تازه، همیشه یکی بود که کمک کنه. میدونی، اسم بیمارستان میاد، نفسم بند میاد. دست و پام یخ میکنه، نمیتونم واردش بشم.بیمارستان منو یاد سردخونه میندازه. بااون دیوارهای سفید وحشتناکش...(به دختر نگاه میکند)تو باید خوب شی، وگرنه از من ، تنهایی، کاری ساخته نیست.دختر: من چند روزه ، سرم گیج میره. تنها نمیتونم از پله هاتون برم پایین، وگرنه میرفتم.آیدا: اگه حالت بد بود، پس چرا آمدی خونه ی من؟دختر: نمیخواستم اینجوری بشه. به پولش احتیاج داشتم.آیدا: حالا حرف نزن. چشماتو ببند. چند تا نفس عمیق بکش... آروم...(دستهای دختر را ماساژ میدهد.)آبقندت رو بخور... زود...( با گوشی اش ، شماره میگیرد.)الو.دکتر...من الان با شما تماس تصویری داشتم.چی؟ خانم،من میخوام با خود دکتر صحبت کنم. دکتر رفت؟چرا؟ شما منشیشون هستین؟چی؟موشک!(تماس قطع می شود) الو.الو! قطع شددختر: چی گفت؟ آیدا: منشی دکتر بود، گفت، مثل اینکه جایی رو موشک زدن. برای همین نت قطع شده!(گوشی اش را نگاه میکند.)راست میگه، اینترنت ندارم.(سکوتی سنگین) ببین، اگر واقعاً موشک زده باشن...(به اطراف نگاه میکند. کتابها را یکییکی از زمین جمع میکند و با صدای بلند، اسامی آنها را میخواند)تاریخ طبری، بیهقی ، حمله مغول، قرارداد ترکمانچای، سقوط پاسارگاد، مرگ عطار توسط ایل مغول.جنگ... جنگ. جنگ لعنتی!تمام عمرم از جنگ فرار کردم.حالا وسط پیچ تاریخ گیر افتادم. بایه غریبه ی بیمار!دختر: ببخشید.آیدا: معذرت لازم نیست. فقط خواهش میکنم تو خوب شو.چون ما...ما هیچکس رو نداریم.توی این دنیا، تنهای تنهاییم.ادامه داردپایان #پارت_۳#چیستا_یثربی #چیستایثربی#نمایشنامه#نمایشنامه_نویس #نمایشهر گونه استفاده ، بازنشر و اجرای این نمایشنامه، منوط به اجازه ی کتبی نویسنده است#کانال_رسمی_چیستا_یثربی @chista_yasrebihttps://t.me/joinchat/AAAAADvSdBq1EA_7IHG-jQ