
این تنها #کانال_رسمی من #چیستایثربی ، نویسنده و کارگردان است. هرکانال دیگری به اسم من؛ جعلیست! مگر اعلام از سمت خودم باشد/افرادی که فقط خواهان#قصه های منند، کانال چیستا_دو را دنبال کنند.@chistaa_2
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان پایین · 5 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/18 تا 2026/08/08
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 5 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-12 تا 2026-08-18
فیلم #استخر و آنچه از #سروش_صحت انتظار داشتمسروش صحت یکی از همنسلان خوشقریحه من است. هنرمندی که سالهاست میشناسم و آثارش را در حوزههای مختلف، از بازیگری و نویسندگی تا اجرا، دنبال کردهام. به همین دلیل، وقتی فیلم تازه او، "استخر"، اکران شد، با علاقه به تماشایش نشستم، و شاید دقیقاً به همین دلیل است که از فیلم، بیش از آنچه دیدم، انتظار داشتم.چیزی که در میان نقدهای نوشتهشده درباره «استخر» توجه مرا به خود جلب کرد، نوعی تعارف منتقدان با سروش صحت بود. به گمان من، اگر فیلمسازی را دوست داشته باشیم و واقعاً بخواهیم به رشد هنری او کمک کنیم، باید بتوانیم صادقانه نقدش کنیم. اینکه بگوییم "دنیای سروش صحت اینگونه است" یا "شخصیتهای سروش صحت چنین هستند!"، بهتنهایی نمیتواند جای نقد را بگیرد.سروش صحت، بهعنوان هنرمندی مستعد، حق ما را برای انتظار بیشتر به وجود آورده است.در فیلم اول فیلمساز ، " جهان با من برقص" ، یک مفهوم کلی در مرکز قرار داشت و شخصیتها تا حدودی در خدمت آن مفهوم بودند، یعنی مفهوم، از شخصیتپردازی پیشی میگرفت. اما در استخر، وضعیت متفاوت است. اینجا آدمها اهمیت بیشتری پیدا میکنند و حضور مجموعهای از بازیگران مطرح سینمای ما، نیز بر این مسئله تأکید میکند.با این حال، مشکل اصلی من این است که نه مفهوم به اندازه کافی پرورده شده و نه آدمها.شخصیتپردازی، در برخی موارد، بسیار کمرنگ است.حتی در شخصیت اصلی، با بازی#امین_حیایی، ما با امکانهای بسیار بیشتری برای ساختن یک شخصیت پرسشگر مواجهیم که فیلم از آنها استفاده کامل نمیکند و اگر از این شخصیت خوشمان می آید، به نظر من به ظرافتهای بازی امین حیایی مربوط میشود که هر چه از سنش میگذرد، بازیگری اش ، هوشمندانه تر میشود. دیگر شخصیتها نیز بیشتر به کاریکاتور یا مینیاتوری از وضعیت امروز جامعه شبیهاند تا شخصیتهایی با پیچیدگی و زندگی مستقل.اما مسئله مهمتر، خودِ مفهوم فیلم است.«استخر» به نقطهای بسیار مهم دست میگذارد: رکود رابطه در میانسالی، فروپاشی معناهای گذشته، عادت به جای خلاقیت، زوال معناهای قدیمی و تلاش برای یافتن معنایی تازه برای ادامه زندگی.این موضوع کمی نیست.اتفاقاً نقطه آغاز فیلم بسیار قدرتمند است. مردی که همسرش ناگهان در میانسالی، به او میگوید این ازدواج دیگر برایش معنایی ندارد و رابطهای که زمانی معنای زندگی بوده، اکنون به پایان رسیده است.این موقعیت میتوانست به فرصتی برای پرسش از معنای زندگی تبدیل شود، آن هم پس از فروپاشی یک رابطه.اینکه انسان پس از پایان یک شکل از زندگی، چگونه میتواند معنایی تازه برای ادامه دادن پیدا کند.اما فیلم به اندازه ظرفیت این ایده، وارد آن نمیشود.نه دیالوگها اجازه میدهند این موضوع عمق پیدا کند، نه شخصیتپردازیها و نه حتی بستری که داستان در آن جریان دارد.بسیاری از دیالوگها کوتاه، بریده و شبیه جملاتی هستند که در ارتباطات روزمره میشنویم. گاهی هم جملهای گفته میشود که پشت سادگی ظاهریاش،تلنگری به یک حقیقت انسانی دارد.همین لحظهها نشان میدهند که فیلم میتوانسته به لایهای عمیقتر برسد، اما این امکان اغلب در همان سطح باقی میماند.به همین دلیل، من نمیتوانم از فیلم برداشتهای معنوی یا هستیشناسانه گستردهای داشته باشم، مگر اینکه این مفاهیم در خود فیلم بیشتر ساخته و پرداخته شده باشند.من از سروش صحت انتظار داشتم که فراتر از لبخندی که فیلم بر لب تماشاگر مینشاند، ما را با پیچیدگی وضعیت، تحول شخصیتها و با معنای عمیقتر این فروپاشی آشنا کند.اینکه انسان پس از ویرانی یک رابطه، چگونه باید دوباره زندگی را معنا کند، پرسش بزرگی است. فیلم به این پرسش نزدیک میشود، اما به اندازه اهمیت موضوع، در آن مکث نمیکند.و این، به نظر من، پاشنه آشیل "استخر" است.با این همه،نقد من از سر بیاعتنایی نیست. برعکس،دقیقاً از سر احترام به استعداد سروش صحت است. اگر او را هنرمندی معمولی میدانستم، انتظارم هم معمولی بود.اما کارگردان وتیم بازیگرانش،با تواناییهایی که دارند، خودشان این حق را به من میدهند که از آنها بیشتر بخواهم.وقتی فیلمسازی دست روی موضوعی چون ازهم پاشیدگی روابط و یافتن معنایی تازه برای ادامه زندگی میگذارد،منِ تماشاگر،حق دارم انتظار داشته باشم این پرسش، فقط مطرح نشود، بلکه در جان فیلم اتفاق بیفتد.استخر، به این پرسش نزدیک میشود، اما متأسفانه پاسخها و حتی خودِ پرسش، بیشتر در حد یک لبخند،باقی میمانند،و نه کنکاشی برای یافتن پاسخ.با این حال، از بازی امین حیایی لذت بردم و در این وانفسای فیلمنامه نویسی، برخی دیالوگها خوب، زیبا و دو پهلو نوشته شده بود.همین،انتظارِ مرا از چنین فیلمسازی، بیشتر میکند.معنایابی جدید، آن هم در میانسالی،موضوع کم ارزشی نیست.#چیستا_یثربی#کانال_رسمی_چیستا_یثربی @chista_yasrebi
نمایش#مثل_جمعه_نیستپارت سومنوشته: #چیستا_یثربی آیدا (بالای سر دختر) دخترجون... بلند شو... نفس عمیق بکش. تو میتونی. اخه چرا یه دفعه اینجوری شدی؟ آدم ، قبل از کار که بیهوش نمیشه !(مکث)خدایا... حالا من چی کار کنم؟من، برای کار واجب خودم هم، بیمارستان نمیرم. اگر اورژانس خبر کنم، هزار تا سؤال از من میپرسن. از گذشته های دور، حال و آینده ش...من که هیچی درباره ی اون نمیدونم!بعد هم همه چیز میافته گردن من. کارفرماش الان منم... بیمه هم که نیستم، (به دختر)تو بیمهای؟دختر: نه.آیدا: بفرما... پس خرجت هم با منه...(زیر لب)نکنه فکر کنن ازت زیادی کار کشیدم! اما توهنوز کارت رو شروع نکرده بودیدختر: تقصیر شما نیست. خودم یه دفعه حالم بد شد. نمیدونم چرا.آیدا: چرا توی خونه ی من؟دختر: خودم هم نمیدونم! عمدی که نبود.آیدا: من از بوی بیمارستان حالم بد میشه.دختر: ولی من بیمارستان لازم دارم!آیدا (با دستهای لرزان شماره میگیرد) الو، همراه طب. ببخشید ما یه مریض، توی خونه داریم، یه خانم جوون، یه دفعه حالش بد شد!پزشک (از پشت خط تماس تصویری) سلام.لطفا دوربین رو بگیرید طرف بیمار.آیدا دوربین گوشی را به طرف دختر میگیرد.دختر: قلبم تیر کشید.چشمام سیاهی رفت. دستام گزگز میکنه، سرم پر از صداست. آب دهنمو نمیتونم قورت بدم.پزشک: یه بالش زیر پاهاش بذارین.مایعات شیرین بهش بدین. احتمالاً فشارش افتاده. برای بررسی باید بیرینش بیمارستان.( آیدا آبقند درست میکند.)آیدا: من نمیتونم بیمارستان ببرمش.خودم مریضم.پزشک: فعلاً بهش آب قند بدین. فشار سنج ندارین؟ آدرس بدین ما کسی رو میفرستیم اونجا.آیدا: اینجا انباره. جای دوا درمون نیست! این خانم فقط اومده بود کتابها رو جابهجا کنه. اینجا حتی هیچ دکتری نمیتونه بیاد. بااین همه وسیله و کتاب، اصلا جا نیست.پزشک: خانم، حالِ یک انسان مهمتر از وسایله. الان ، حواس ما فقط باید به ایشون باشه. آدرستون رو بدین.آیدا (با شرمندگی): میدونم، وسایل ارزشی ندارن. ولی...پزشک: اگه اونجا نمیشه کسی بیاد، پس از اورژانس بخواین ببرتشون بیمارستان... باید همراه داشته باشن.آیدا( تماس را قطع میکند.) بروبابا دلت خوشه! (سکوت) ببین دختر،من حتی بچه ی خودم رو هم به زور بیمارستان میبردم... خودم بیست ساله پام رو بیمارستان نذاشتم. تو باید خوب شی. من نمیتونم برات کاری کنم. ازم بر نمیاد.دختر: خواب اینجا رو دیده بودم.آیدا: چه خوابی؟دختر: درباره ی مرگ. درباره ی شهری که توش همه مرده بودن. اما فکر میکردن زنده ان...آدمهای قدیمی.آدمهای دویست سال پیش! من توی یه خونه، شبیه اینجا بودم وآدمهای مرده از گذشته، می آمدن و میرفتن...آیدا: بس کن... از این حرفها نزن.(مکث.)چرا همه بدبختیها راهِ خونه من رو پیدا میکنن؟من حتی فامیل نزدیک خودم رو هم به زور بردم بیمارستان، تازه، همیشه یکی بود که کمک کنه. میدونی، اسم بیمارستان میاد، نفسم بند میاد. دست و پام یخ میکنه، نمیتونم واردش بشم.بیمارستان منو یاد سردخونه میندازه. بااون دیوارهای سفید وحشتناکش...(به دختر نگاه میکند)تو باید خوب شی، وگرنه از من ، تنهایی، کاری ساخته نیست.دختر: من چند روزه ، سرم گیج میره. تنها نمیتونم از پله هاتون برم پایین، وگرنه میرفتم.آیدا: اگه حالت بد بود، پس چرا آمدی خونه ی من؟دختر: نمیخواستم اینجوری بشه. به پولش احتیاج داشتم.آیدا: حالا حرف نزن. چشماتو ببند. چند تا نفس عمیق بکش... آروم...(دستهای دختر را ماساژ میدهد.)آبقندت رو بخور... زود...( با گوشی اش ، شماره میگیرد.)الو.دکتر...من الان با شما تماس تصویری داشتم.چی؟ خانم،من میخوام با خود دکتر صحبت کنم. دکتر رفت؟چرا؟ شما منشیشون هستین؟چی؟موشک!(تماس قطع می شود) الو.الو! قطع شددختر: چی گفت؟ آیدا: منشی دکتر بود، گفت، مثل اینکه جایی رو موشک زدن. برای همین نت قطع شده!(گوشی اش را نگاه میکند.)راست میگه، اینترنت ندارم.(سکوتی سنگین) ببین، اگر واقعاً موشک زده باشن...(به اطراف نگاه میکند. کتابها را یکییکی از زمین جمع میکند و با صدای بلند، اسامی آنها را میخواند)تاریخ طبری، بیهقی ، حمله مغول، قرارداد ترکمانچای، سقوط پاسارگاد، مرگ عطار توسط ایل مغول.جنگ... جنگ. جنگ لعنتی!تمام عمرم از جنگ فرار کردم.حالا وسط پیچ تاریخ گیر افتادم. بایه غریبه ی بیمار!دختر: ببخشید.آیدا: معذرت لازم نیست. فقط خواهش میکنم تو خوب شو.چون ما...ما هیچکس رو نداریم.توی این دنیا، تنهای تنهاییم.ادامه داردپایان #پارت_۳#چیستا_یثربی #چیستایثربی#نمایشنامه#نمایشنامه_نویس #نمایشهر گونه استفاده ، بازنشر و اجرای این نمایشنامه، منوط به اجازه ی کتبی نویسنده است#کانال_رسمی_چیستا_یثربی @chista_yasrebihttps://t.me/joinchat/AAAAADvSdBq1EA_7IHG-jQ
نمایشنامه " مثل جمعه نیست"نوشته: #چیستایثربی #پارت_دومزن کارتنِ کتابها را میکشد و مقابل زن کارگر میگذارد.زن: اسمت چیه؟کارگر: دختر.زن: یعنی «دختر» صدات کنم؟ اسم واقعیت چیه؟کارگر: همین.اسمم توی شناسنامه هم دختره!زن: باشه. منم «دختر» صدات میکنم. اسم من آیداست. ببین، این کتابها رو! ممکنه لای برگاشون، عکس، نوشته یا حتی پول باشه، نمیدونم. هر چی هست، براشون دلواپس نباش. فقط اول واژگونشون کن، اگه چیزی لاشه بیفته بیرون... بعد کتابها رو بریز توی گونی آشغالا. میخوایم بذاریم دمِ در.دختر : کتابها رو بذاریم دمِ در؟ حیفه که! شاید کتابخونهها بخوانشون.آیدا: لابد از همهٔ اونا پرسیدم که تو رو صدا کردم. ببین، من مجبورم اینا رو جابهجا کنم. نه میخوام خونه رو بفروشم، نه میخوام اثاثکشی کنم، هیچکدوم. فقط میخوام یک کم نفس بکشم. کتابخونههای دور و بر من، هیچ کدوم این کتابها رو نمی خوان. بردم، نشون دادم چند تاشونو، سؤال کردم، دلیل پرسیدم ، ولی یه مشت احمقن! فکر میکنن کتابهای از ما بهترونه! همه شون توی همین کشور منتشر شدن، ولی اینا از این جور کتابها دست مشتریها نمیدن. همشون رمانن، از آدمهای بزرگی مثل داستایوفسکی، موراکامی، نیچه... اونا همهٔ اینا رو کفر میدونن. برن بمیرن... بریزشون توی گونی، بذاریم دمِ در.دختر: چشم. هر چی شما بگین.آیدا: میدونی ، از سی سال پیش که شوهرم رفت، من دست به ترکیب این خونه نزدم. اینا بیشتر کتابهای مشترک ما بودن.میفهمی که چی میگم؟دختر: بله.آیدا: اگه بینشون کتابی بود که دوست داشتی بخونی، میتونی برای خودت برداری.دختر: چشم. ممنون.آیدا: ناراحت شدی که میخوام کتابها رو بذارم دمِ در؟ حالا به لباسهام میرسیم. ببین، من مجبورم این کار روکنم. آدم نمیتونه تا ابد، با گذشتهش زندگی کنه، چون دیگه نمیتونه نفس بکشه. هوای این خونه خیلی داغ شده، به خاطر این آشغالهاست. هیچچیز خنکش نمیکنه.مگر بذارم این وسایل بره.دختر: بله... میفهمم.آیدا: خوشحالم که میفهمی. خب، میدونی، آدم بعضی وقتا به مرحلهای میرسه که فکر میکنه ول کردن خیلی راحتتره تا جمع کردن. دارم رها میکنم. یه زمانی اگه کسی به من میگفت، اینا اضافی ان، بریزشون بیرون، من کنار کتابها گریه میکردم. حاضر بودم بمیرم، اما یکیشون رو از دست ندم، اما حالا احساس میکنم دارم خفه میشم.دختر: بله... میفهمم.آیدا: خوشحالم که میفهمی. خب، کار اونا که تموم شد، این کارتن هم هست... و این کارتن و این یکی... همه اینا.بقیه هم گونیهای لباسه. همه رو باید بذاریم دمِ در.دختر: چشم...مشغول کار میشود. آیدا کتابهایی را از گونی بیرون میاورد و آنها را ورق میزند.میبینی همه ی عمر اینا روخوندم...اما جزییات داستانها دیگه یادم نیست. نمیتونی تندتر کار کنی؟ میخوام زودتر برن دم آشغالا. اینجوری که تو کار میکنی، خیلی طول میکشه.ببین. نمیخواد صفحه به صفحه لای کتابا روبگردی. وارونه شون کن... اینطوری هر چی باشه، میریزه بیرون. ببین!یک کارتن کتاب را روی پای دختر خالی میکند. دختر به وضوح دردش را از فشار ناگهانی کتابها پنهان میکند. اما صورتش، دردش را نشان میدهد.منتظر چی هستی؟ کار کن...کار! آیدا کتابهایی را از روی پای دختر برمیدارد و تکان میدهد. ببین لای اینا هیچی نیست. بندازشون تو گونی دور انداختنیا.... زود باش.زود!چند کتاب را به طرف دختر پرت میکند. دخنر سریع آنها را در گونی میریزد.دختر لحظه ای دست از کار میکشد.آیدا :چی شده؟ دختر : ببخشید ، میشه یه لیوان آب به من بدین؟ یا بگین کجاست، خودم برم بیارم؟آیدا: گرمه؟دختر: یه ذره سرم گیج میره.آیدا: الان آب میارم.آیدا از صحنه خارج میشود.دختر عرق صورتش را با پیراهنش پاک میکند و با کتابی خود را باد میزند.دختر: از راه دوری اومدم... خیلی دور. هوا بد بود. آیدا( با لیوان آب برمیگردد) بیا، آب ...دختر: مرسی. لطف کردین. دستتون درد نکنه.دختر آب را یک نفس مینوشد.آیدا: حالا بهتر میشی.دختر: نمیدونم یه دفعه چی شد !آیدا: مال گرماست. یا مال خاک این آشغالا.دختر: قلبم تیر میکشه.آیدا: برای اینکه آب رو یه نفس خوردی. مگه دنبالت کردن دختر؟دختر: نه... خیلی درد میکنه.حس میکنم دارم از حال میرم.روی کتابهای ریخته بر دامنش، خم میشود.آیدا: دختر... دختر ! او را تکان میدهد.دختر ، میان کتابها، از حال میرود.ادامه دارد#چیستا_یثربی #چیستایثربی #نمایشنامه #نمایش#نمایشنامه_نویس#کانال_رسمی_چیستا_یثربی @chista_yasrebihttps://t.me/joinchat/AAAAADvSdBq1EA_7IHG-jQ
نمایشنامهمثل جمعه نیست#پارت_اولاتاقی درهموبرهم کیسهها و کتابها تمام راه اتاق را مسدود کردهاند. زنی میان آنها راه میرود. زن آراسته به نظر میرسد، اما کتابها، وسایل، خرتوپرتها و کیسهها مانع راه رفتنش میشوند. هرچقدر با لگد یکی از آنها را کنار میاندازد یا با دست برمیدارد و جای دیگری پرت میکند، باز هم جای دوری نمیروند؛ همه راه را بر او بستهاند.زن (با خودش):چقدر آشغال! چند وقته به این خونه نرسیدم؟ تنهایی نمیتونم. باید کمک بگیرم. توی گوشیم شماره هاشون هست. باید زنگ بزنم.زن گوشیاش را درمیآورد و شمارهای میگیرد.زن: سلام. یه کارگر میخواستم. نه، برای نظافت نه! برای جابهجایی وسایل...تقریباً همون نظافته، فقط اینجا خیلی وسیله هست، یه انباره. نه، کارگر مرد نمیخوام! کارگر زن ندارید؟ خب، مرسی. خداحافظ.زن با ناراحتی تماس را قطع میکند.زن: لعنتی...شماره دیگری میگیرد.زن: سلام. یه نفر میخوام برای جابهجایی وسایل. خانم. میانسال باشه بهتره. بله... نه، منظورم اینه خیلی جوون نباشه. اینجا یه انباره.میخوام یه سری از وسایل رو ببرم بیرون. تنهایی نمیتونم. بله. آدرسم ثبت شده. کد ۴۱۶. باشه، کِی میاد؟ دو ساعت دیگه؟ منتظرم.همان لحظه زنگ در به صدا درمیآید.زن با تعجب نگاه میکند. سپس نگاهی به وسایل میاندازد و با صدای بلند، از پشت در فریاد میزند:زن: کیه؟ آیفونم خرابه!صدایی از پشت در نمیآید.زن دوباره، بلندترزن:کیه؟ مکث زن : گفتم کیه؟صدایی از آنسوی در: کارگرم. برای جابهجایی وسایل. کد ۴۱۶؟زن: چطور انقدر زود آمد! صدای کوبیدن به در ، باصدای بلندترزن در را باز میکند. زنی جوان وارد میشود. خمیده و کمی بیمارگون، به نظر میرسد، اما لبخند مهربانی بر لب دارد.کارگر: سلام. اینجا باید وسایل رو جابهجا کنم؟زن اول: بله.ادامه دارد.#چیستایثربی #چیستا_یثربی#نمایشنامه #نمایش#نمایشنامه_نویس #مثل_جمعه_نیست#کانال_رسمی_چیستا_یثربی @chista_yasrebihttps://t.me/joinchat/AAAAADvSdBq1EA_7IHG-jQ
نمایشنامه#مثل_جمعه_نیستاز امشب در همین کانالاثر جدید#چیستا_یثربی #چیستایثربی #کانال_رسمی_چیستا_یثربی @chista_yasrebihttps://t.me/joinchat/AAAAADvSdBq1EA_7IHG-jQ