دل کوچک کفتری اش تاب نیاورد و در حمامی که نعره خشک ..خشک او درمحله باز تاب می یافت ، دوش نفت گرفت و…
انتشار: 2026/08/09 03:16 UTCدریافت: 2026/08/13 20:59 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 20:59 UTC
دل کوچک کفتری اش تاب نیاورد و در حمامی که نعره خشک ..خشک او درمحله باز تاب می یافت ، دوش نفت گرفت و شعله بر جسم وجانش زد و خود را در هیمه عشق سوزاند .من «سن سن» را می خواهم، مصیب، مرد ترک مهاجر را درجه دار ارتش فرقه دموکرات .مردی که همیشه عزت نفس داشت با آن همه فهم وکمال و سواد .خود را به جاهلی عامدانه می زد .یعنی که همین است و بطر بطر است و چنته ای ندارد .اما می دانستم که اینطور نیست. در ساعتی که اختیار را رها کرده بود ودم را غنیمت می شمرد و فارغ از دنیا لب را تر می کرد ومی نوشید و مهار سخن را پاره کرده بود و پرده عافیت طلبی را به کناری زده بود ،رک و صریح برایم سخن ها گفت و فهمیدم و باور کردم و تحسین نمود م هوش وفراست وکیاست او را .دم آخر نصیحتم کرد راه من را نرو .خودت باش .نقش بازی نکن .فقط خود خودت باش .و من چرتکه حساب وکتاب روزگار در دست اما باز درقدم اولم ! : .خودم را در کوچه خاکستری می بینم شانه به شانه پانزده سالگی ام و دست دردست سارافون پوش و می شنوم صدای گارمان، نبی را در کوچه ای که چراغانی کرده اند و مردان در خانه ای و زنان در خانه ای دیگر جشن گرفته اند ولوله برپا است و صدای سرپائیها و عجله آنها در پذیرایی از میهمان می آید و ساغولین و خوش گلبسن میزبان همراه با نغمه ای ،ترانه ای و آوایی و رنگی و رقصی کوچه را فرا گرفته است و پاسبان دلخوشی مراقب است .مراقب همه .چه بچه ها ،چه زنانی که عادت به پوشیدن کفش پاشنه بلند ندارند!!! چه مردانی که آخر شب، تلو تلو خوران مجلس را ترک می کنند .من دلم این ها را می خواهد .کاش می شد .زندگی را مثل فیلمی عقب وجلو برد و از ابتدا و از کوچه خاکستری شروع کرد .زمزمه می کنم می نوشم زلالی این بیت را که : زندگى باغ تماشاى خداستزندگى یعنى همین پروازها،صبح ها ،لبخندها،آوازها...زندگی نیست بجز نم نم باران بهار زندگی نیست بجز دیدن یار ......و پیرمرد دارد با صدای لرزان «درد» را می سراید : نشسته ام به در نگاه می کنم ،دریچه آه می کشد تو از کدام راه می رسی خیال دیدنت چه دلپذیر بود جوانی ام دراین امید پیر شد نیامدی ودیر شد . همین @chapeshloo_1حسن دانایی✍️
