روانشناسی شخصیت «گدا» در مهمونی؛ وقتی فقر، فقط نداشتن پول نیست...قسمت سومچرا گدا حتی شادی را با صد…
انتشار: 2026/07/21 10:31 UTCدریافت: 2026/08/14 23:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 23:10 UTC
روانشناسی شخصیت «گدا» در مهمونی؛ وقتی فقر، فقط نداشتن پول نیست...قسمت سومچرا گدا حتی شادی را با صدای عزا روایت میکند؟این قسمت، به نظر من قلب شخصیت گداست.اگر فقط به متن دقت کنیم، او درباره سفر، تفریح، بیرون رفتن و تجربههای لذتبخش حرف میزند.اما اگر چشمها را ببندیم و فقط به صدایش گوش دهیم...احساس میکنیم در مجلس سوگواری نشستهایم.اینجا سؤال مهمی به وجود میآید.چرا مغز ما بین شادی و سوگواری دچار تناقض میشود؟پاسخ این سؤال، فقط درباره شخصیت گدا نیست.بلکه درباره میلیونها انسانی است که سالهاست شادی را تجربه میکنند...اما نمیتوانند آن را احساس کنند.در روانشناسی مفهومی وجود دارد که اگرچه نامهای مختلفی در نظریههای گوناگون دارد، اما مضمونش یکی است:دستگاه عصبی انسان به آنچه بارها تجربه کرده، عادت میکند.اگر کودکی در محیطی رشد کند که آرامش، امنیت و محبت در آن غالب باشد، بعدها آرامش برایش طبیعی است.اما اگر کودکی سالها با اضطراب، تحقیر، فقدان یا بیثباتی زندگی کرده باشد، ممکن است مغزش همان وضعیت را «آشنا» تلقی کند؛ نه لزوماً «خوب»، بلکه آشنا.به همین دلیل است که بعضی افراد، وقتی همه چیز خوب پیش میرود، ناخودآگاه احساس بیقراری میکنند یا انتظار دارند اتفاق بدی بیفتد.گویی ذهن میگوید:«این میزان آرامش طبیعی نیست...»شادیای که باور نمیشود.در این خوانش، گدا انگار میگوید:«من از سفر میگویم...اما بدنم هنوز رنج را میشناسد.»و این دقیقاً همان شکافی است که در بسیاری از انسانها دیده میشود.ظاهرشان میخندد...اما بدنشان هنوز عزادار است.به عنوان مثال؛ مردی که ترفیع گرفت اما خوشحال نشد.سالها تلاش کرده است.بالاخره مدیر شرکت شده.همه تبریک میگویند.اما خودش فقط میگوید:«حالا مسئولیتم بیشتر شد.»چرا؟چون ذهن او موفقیت را تجربه نکرده است.ذهن او فقط خطر را میبیند.در مثالی دیگر؛ زنی که بالاخره عاشق شد.همسر خوبی دارد.رابطه سالمی دارد.اما هر شب از خودش میپرسد:«حتماً یک روز من را ترک میکند.»واقعیت این نیست.اما بدن او هنوز در گذشته زندگی میکند.و مثال بعدی اینکه؛ کودکی که بزرگ شده اما هنوز منتظر دعواست.در خانهای بزرگ شده که هر شب صدای فریاد میآمد.امروز چهل ساله است.همسر مهربانی دارد.اما اگر همسرش پنج دقیقه دیر جواب پیامش را بدهد...تمام بدنش وارد وضعیت هشدار میشود.واقعیت اکنون نیست.واکنش، متعلق به گذشته است.این همان چیزی است که در صدای گدا شنیده میشود.کلمات امروز هستند...اما احساس، متعلق به دیروز است.یونگ معتقد بود انسان فقط خاطرهها را حمل نمیکند.او «لحن زندگی» را نیز با خود حمل میکند.ممکن است کسی از فقر بیرون آمده باشد...اما روانش هنوز فقیر باشد.ممکن است کسی از جنگ خارج شده باشد...اما بدنش هنوز در میدان نبرد زندگی کند.ممکن است کسی سالهاست دیگر تحقیر نشود...اما هنوز با صدای کسی که تحقیرش کرده حرف بزند.شخصیت گدا نیز شاید بیش از آنکه درباره فقر بیرونی باشد، درباره حافظه هیجانی است.اگر نویسنده فقط میخواست مردم بخندند، کافی بود متن خندهدار بنویسد.اما اینجا اتفاق دیگری افتاده است.متن و لحن از هم جدا شدهاند.این تضاد، مخاطب را همزمان در دو مسیر میبرد:ذهن میخندد...بدن غم را حس میکند.و همین تضاد است که شخصیت را فراموشنشدنی میکند.حالا به خودمان برگردیم...چند بار شده که گفتهای:«حالم خوبه...»اما صدایت چیز دیگری گفته است؟چند بار شده که در مهمانی خندیدهای...اما تمام عضلات صورتت خسته بودهاند؟چند بار شده که موفق شدهای...اما نتوانستهای لذت ببری؟اگر پاسخ این سؤالها «بله» است، شاید مسئله این نباشد که شادی وارد زندگیات نشده است.شاید مسئله این باشد که روانت هنوز زبان شادی را یاد نگرفته است.شخصیت گدا فقط از سفر حرف نمیزند.او آینهای است که از ما میپرسد:«آخرین باری که واقعاً از ته دل خوشحال شدی، کی بود؟»نه زمانی که لبخند زدی...نه زمانی که دیگران فکر کردند خوشحالی...بلکه زمانی که بدنت هم باور کرده بود که دیگر لازم نیست عزادار بماند.📌 ادامه دارد...✍️ 👤 #مهدی_شفیعی#Mahdi_Shafiei🌗 ژرفای ناخودآگاه را دریابیم...📌 کانالهای مکمل:مهدی شفیعی | کارل گوستاو یونگ | سمبلها و اسطورهها | گروه مشاوره📲 اینستاگرام🔗 @carljung ©️


