❌🚩یکی از شورویاییها میگفت پدربزرگم را فرستادند جنگ با فنلاند (همان سال پیش از شروع ججدوم) و اسی…
انتشار: 2026/07/27 17:22 UTCدریافت: 2026/08/02 22:27 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/02 22:27 UTC
❌🚩یکی از شورویاییها میگفت پدربزرگم را فرستادند جنگ با فنلاند (همان سال پیش از شروع ججدوم) و اسیر شد. وقتی آنها را با سربازهای فنلاندی اسیر مبادله کردند، انگار فقط کارگر برای اردوگاههایشان میخواستند. به همه سربازان به جرم اینکه خوب نجنگیدهاند و اسیر شدهاند اتهام خیانت به میهن زدند و همه را به شش سال حبس در اردوگاه کار اجباری (ساخت ریل راهآهن در منطقه وورکوتا Vorkuta در آن ناحیه سرد نزدیک قطب. در خاطرات دیگرانی خوانده بودم که چگونه استالین انگشت روی نقشه میگذارد و میگوید میخواهم اینجا خط آهن بزنم و همین، هزاران هزار نفر در طول ساختش میمیرند.) فرستادند. اینها حتی از حمله آلمان به شوروی هم خبردار نمیشوند. بعد از مدتها وقتی بالخره دیگر نمیشود جلوی شایعات را گرفت و خبردار میشوند، همه اعلام آمادگی میکنند تا به جنگ بروند اما حزب کمونیست به هیچکدام اعتماد ندارد و درخواستشان رد میشود. میگویند که آنها دشمن حزب و کشورند و این خبرهای حمله فقط باعث خوشحالی آنها میشود... به آنها گفته بودند: «شوروی در جنگ به خائنهایی مثل شما نیازی ندارد.» جرمشان فقط این بود که اسیر شده بودند. میگفت در اردوگاه به ما هر سه روز یک بار یک سوپ رقیق میدادند با نان که باید بین ۲۵ نفر هم اتاقی تقسیم میشد. یک روز از زور گرسنگی با دیدن مقداری سبزه روی زمین، جمعیتی چهاردست و پا روی زمین میافتند و شروع به کندن سبزهها با دندان میکنند. مدتی کارش جابجا کردن گاری جنازهها بوده است، پدربزرگش میگفت جنازه هر مردهای باید لخت دورانداخته میشد، لباسهایش در آن سرما به درد بقیه میخورد. با دیدن این همه مرگ آنهایی که در اردوگاه بودند به برگشتن فکر نمیکردند. میگفت آنهایی که حکمشان ده سال یا بیشتر بود کلا در مورد خانودهشان هم حرف نمیزدند، دیدن دوباره آنها غیرممکن بود. بعد از این همه سال در اردوگاه بودن اصلا یادش رفته بود که سیب چه مزهای دارد، ملافه چیست و بالش چه معنایی دارد. بعد از بازگشتش از اردوگاه بعضی وقتها فقط یک گوجه یا کلم را میگرفت و به آن خیره میشد... روزی که بعد از شیش سال از اردوگاه برگشت جالب بود (میشود تقریبا سال ۱۹۴۷ یا این حدود آنطور که برداشت کردم.) مادرش روی سکویی جلوی خانه نشسته است و میبیند که یکی با لباس فرم سربازی (همان لباس زمان جنگش) جلوی در خانه است. به او میگوید: آهای سرباز دنبال کسی میگردی؟ سرباز جواب میدهد: مامان، بچه خودت رو نمیشناسی؟محمد الف@cafe_andishe95
