مردی پرسید:«استاد، چرا بعضی انقلابها بعد از پیروزی باز هم دشمن میخواهند؟»مورخ گفت:«چون وقتی دشمن…
انتشار: 2026/08/11 17:58 UTCدریافت: 2026/08/15 04:17 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 04:17 UTC
مردی پرسید:«استاد، چرا بعضی انقلابها بعد از پیروزی باز هم دشمن میخواهند؟»مورخ گفت:«چون وقتی دشمن تمام شود، باید پاسخگوی پیروزی خودشان باشند.»از کتاب «حکمت فرسوده» به قلم نولان
پستهای تلگرام — بعد پنجم
«نهضت بازگشت به عصر طلایی»رهبران این جنبش خواستار بازگشت به دوران طلایی گذشته بودند.مشکل از جایی آغاز شد که هیچ توافقی دربارهٔ اینکه دقیقاً کدام دوران طلایی مدنظر است وجود نداشت.پس از سالها بحث، اعضا به چند گروه تقسیم شدند:طرفداران عصر طلایی اولطرفداران عصر طلایی واقعیطرفداران عصر طلایی واقعیِ واقعیو جریانی که معتقد بود عصر طلایی هنوز نیامده است.از کتاب «تاریخ مختصر چیزهایی که اتفاق نیفتادند» به قلم نولان
تقدیم به شما غزل جدیدم:بوستان پُر شده ز بدبوهاگم شده عشق در هیاهوهاجمعِ کفتارها کنون جمع استبیشه خالی شده ز آهوهاباعث زخم گشته هر مرهمموجب درد گشته داروهاکرده طغیان دوباره رودِ فریبمهر گم شد کنارِ پاروهاحرفهای دروغ و توو خالیمیرسد هر دم از بلندگوهابزدلان نسخه میدهند هرروزاز شجاعت برای ترسوهابر تنِ دوست میخورند از پشتاین زمان دشنه ها و چاقوهاکفّه ی جهل گشته سنگین تراز کفِ عقل در ترازوهااَه چه دنیای مضحکی شده استشیرها زیرِ دستِ یابوهامنهای یک؛ امیرحسین خوش حال🍏❤️
قطعه ی جنگی و ...سروده ی: راشد انصاریتو از صدای مهیب و من از صدای عجیبز جای جسته و خواندیم اشهدِ خود رازدند هرچه که پُل بود تا که گم کردیممسیر دائمیِ رفت و آمد خود رابدون واهمه دادم بهای بی برقینه نصف و نیمه که کلّ درآمد خود رابه زیر بار گرانی کش آمدم دوسه متردرون آینه ها دیده ام قد خود را!یکی مچاله ی فقر است و آن خدا نشناسمدل گذاشته موی مجعّد خود رابه هر مزار که رفتم نداشت جا دیگرکجا بنا کنم ای دوست مرقد خود را؟!بدونِ آب، زمان قضای حاجت مانبه سنگ تیز دریدیم مقعد خود را!صبا به غول گرانی بگو که بشناسدبه هر مغازه و هر دکه ای حد خود رابگو به آن که نشسته است و طالب جنگ استکنار دیو به حبس افکند دد خود راhttps://chat.whatsapp.com/JNhA2F6MWwy1nNe2fH3HMA
بداهه ای برای شاعر و طنزپرداز جنوب،راشد انصاری:ای که در رگهای تو جاریست بارانِ جنوبخندهات طعمِ رطب دارد، دلت جانِ جنوببا کلامت قند میباری در این قحطیِ شوقطنزِ تو چون چایِ تلخی پیشِ قندانِ جنوبیوسف از مصرِ کلامت بارِ گندم آورَد((تا که سازم آرد ، بهر پختن نان جنوب))واژهها در دست تو رقصان و مست و بیقرارمثلِ اشکِ من که میبارد به دامانِ جنوبخندههای تلخِ تو بیپرده افشا کرده استگریهای بیوقفه را در دردِ پنهانِ جنوبتو سرت دارد هوای سبزِ شالیزارهاگرچه میسوزد دلت از داغِ سوزانِ جنوبسایهات مانا بماند بر سرِ اهلِ قلمجایگاهی خاص داری بینِ رندانِ جنوب دیده بانی می دهی از دیده بان۱، تا مرزِ آبزیرِ فرمانِ نگاهت هست، چشمانِ جنوبکس زبانِ مورِ بیکَس را نمیفهمد، تو آیبا «علیات» همزبانی کن سلیمانِ جنوبسیدعلی حسینی، شاعر افغانستانی مقیم فارس۱۴۰۴/۷/۱۷پی نوشت:۱- دیده بان، زادگاه راشد انصاری
رفیق!سروده ی: راشد انصاری دلم از دست بعضی ها کبابهنمی دونی چقد حالم خرابهبهش گفتم که من تنهام بیا، گف:رفیقِ روزِ تنهایی کتابه!https://chat.whatsapp.com/GQ4dptYDHMtLYoAku4lkxT
