اسلام غیرسیاسی؛مغالطه روشنفکرانه یا دینزدایی آگاهانه؟✍️ احسان خرسندنژاد اخیراً شاهد بودهایم که ب…
انتشار: 2026/07/29 14:54 UTCدریافت: 2026/08/05 18:02 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/05 18:02 UTC
اسلام غیرسیاسی؛مغالطه روشنفکرانه یا دینزدایی آگاهانه؟✍️ احسان خرسندنژاد اخیراً شاهد بودهایم که برخی با ظاهر علمی و ادبیاتی پرطمطراق، مرزهای معارف دینی را نشانه گرفته و ادعا میکنند که افرادی مانند علی شریعتی نامسلمانانی هستند که درکی از اسلام نداشته و فراتر از آن اسلام اصولاً ربطی به سیاست ندارد و تبدیل کردن دین به امر سیاسی چیزی جز تحریفِ ذاتِ آن نیست. حتی تا آنجا پیش میروند که با برچسبزنیهای تند و عاری از اخلاق نقد، مفاهیمی را که برآمده از متن قرآن و سنت است، محصول شیادی یا چپزدگی میخوانند. اما آیا واقعاً اسلام با سیاست بیگانه است، یا این منتقدان هستند که نه سیاست را درست فهمیدهاند و نه اسلام را؟برای بطلان ادعای «اسلام غیرسیاسی»، نیازی به فلسفهبافیهای پیچیده نیست؛ کافی است نگاهی عاری از تعصب به متن قرآن و تاریخ اسلام بیندازیم. در منطق قرآنی، رسالت پیامبران از عرصه جامعه، کنش سیاسی و حکمرانی جدا نیست. بخش مهمی از روایات قرآن، تقابل «حق» و «نظام سلطه» است. پرتکرارترین داستان قرآن، یعنی داستان موسی (ع) و فرعون تنها دعوت صرف به توحید نیست؛ بلکه روایتی با جانمایهی قیام و ایستادگی در برابر یک حاکمیت مستبد، تمامیتخواه و طغیانگر است: «اذهبا إلى فرعون إنه طغى». قرآن تنها از اخلاق فردی موسی سخن نمیگوید؛ بلکه خطمشی سیاسی او در برابر ساختار قدرت فرعونی را به تصویر میکشد. الگویی که خامنهای شهید نیز از آن به عنوانی الگوی حکمرانی خود بهره برد. حاکمیت حضرت داوود و حضرت سلیمان و تشکیل حکومت بر پایه دعوت به خداپرستی و عدل نیز نمونههای دیگری از پیوند ناگسستنی دین و حکمرانی در قرآن است: «یا داوود إنا جعلناک خلیفةً فی الأرض فاحکم بین الناس بالحق».در تاریخ اسلام نیز، رسول گرامی اسلام (ص) از همان بدو ورود به مدینه دست به تشکیل «حکومت» زد، معاهده بست، جنگ و صلح را مدیریت کرد و سیستم اداری و قضایی بنا نهاد. پس از ایشان، حکومت پنجساله حضرت علی (ع) و خطبههای ناطق او در نهجالبلاغه، یک دایرةالمعارف کامل از فلسفه سیاست و حکمرانی اسلامی است. حتی سیره سایر امامان شیعه که در ظاهر دسترسی به قدرت نداشتند هم نشان دهنده مشی مبارزهطلبانه ایشان در برابر ظلم و خودکامگی حاکمان وقت است.اما چه میشود که فردی با ادعای دانش و تحلیل، به این نتیجه شگفتانگیز میرسد که «اسلام ربطی به سیاست ندارد»؟ ریشه این انحراف را باید در دو چیز جستوجو کرد:۱. درک سطحی از سیاست: فهم این افراد از سیاست چیزی جز ظاهر غربی آن که عبارت است از «دمودستگاههای پیچیده، ساختارهای بوروکراتیک و فنسالارانه مدرن» نیست. اشکال این دیدگاه آن است که سیاست را به سلطه و مدیریت فنی تقلیل میدهد و از ماهیت انسانی و رابطهای آن غافل میماند؛ حال آنکه سیاست، شیوهی حکمرانی، تنظیم مناسبات اجتماعی و نحوهی ارتباط با «دیگری» است (اعم از مردم و سایر حکومتها/جوامع). در واقع، این افراد به جای درک ذات سیاست، شکل ظاهری امروزی آن را درک کرده و با نگاهی سطحی و تقلیلگرایانه ظرافت و پیچیدگی روابط انسانی را نادیده گرفته و انسانها را صرفاً به موضوع مدیریت، کنترل و تأمین منافع قدرت تبدیل میکنند.۲. درک سطحی و تقلیلگرایانه از دین: درک سکولاریستی این جریان از دین از یک امر شخصی و مناسکی، یعنی «نماز و روزه در کنج خانه» فراتر نمیرود؛ به عبارتی همان اسلام آمریکایی حاکم بر اکثر کشورهای اسلامی که هدفی جز خنثیسازی و به بردگی کشیدن انسانها ندارد. حال آنکه در تفکر اصیل اسلامی، دین راهنمای تمامیت زیست انسان و برنامهای جامع برای زندگی سعادتمندانهی اوست. در دیدگاه دینی، طراحی کل زندگی چیزی نیست جز بستری برای شناخت خدا و تقرب به او. در عالم هستی نیز هیچ پدیدهای وجود ندارد که به شناخت الهی بیربط و دارای ذاتی مستقل از آن باشد. لذا سیاست نیز یکی از مهمترین بسترهای تحقق این غایت است.ادامه مطلب در پست بعدی:👇


