و تبسم، با خبرهای خوب آمد.روزی برایم نوشت که شمارهام را دیر پیدا کرده است. گفته بود با کمک معلم ور…
انتشار: 2026/08/09 21:05 UTCدریافت: 2026/08/12 04:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 04:10 UTC
و تبسم، با خبرهای خوب آمد.روزی برایم نوشت که شمارهام را دیر پیدا کرده است. گفته بود با کمک معلم ورزششان، در ساعتهای درس تربیتبدنی فیلم آموزشی تهیه کرده و بچهها را به یادگیری روبیک تشویق کرده است. بیشتر دانشآموزان آنطور که انتظار داشت مشتاق نشده بودند؛ اما پنجشش نفر روبیک را یاد گرفته بودند و اکنون چهار نفرشان مکعب را در کمتر از یک دقیقه حل میکردند.قرار ما ۵۰ نفر بود؛ اما زندگی همیشه مطابق عددهای روی کاغذ پیش نمیرود.گاهی پشت عبارت «فقط پنجشش نفر»، چند استعداد واقعی ایستادهاند که اگر همان فرصت کوچک هم برایشان ایجاد نمیشد، شاید هیچوقت خودشان را پیدا نمیکردند.تبسم بهدلیل نرسیدن به عدد ۵۰ متوقف نشده بود. سراغ کودکان روستایشان رفته بود. چون سن آنها کمتر بود، فهمیده بود که آموزش معمول حل روبیک ممکن است برایشان دشوار باشد. بنابراین، خودش روش تازهای طراحی کرده بود: آموزش روبیک با قصه و بازی.نوشته بود:«هر جلسه با بازی و داستان آموزش میدهم تا به یادگیری مشتاق شوند.»حتی در ایتا گروهی تشکیل داده بود تا داستانها و مطالب آموزشی را برای کسانی که نتوانستهاند در کلاس حاضر شوند، منتشر کند.دختری که خودش روبیک را از گوگل یاد گرفته بود، دیگر فقط یک یادگیرنده نبود. حالا آموزش میداد، روش آموزشی طراحی میکرد، قصه میساخت، دیگران را دور هم جمع میکرد و برای غایبان نیز فرصت یادگیری فراهم میکرد.اگر ما فقط رکورد ۳۸ ثانیهای او را میدیدیم، شاید بخش بزرگتر استعدادش را نمیدیدیم: استعداد یاددادن، رهبریکردن، نوآوری و مسئولیتپذیری اجتماعی.تبسم برای پایان دوره نیز برنامه داشت. یک مکعب روبیک خراب داشت که قطعههایش شکسته بود. میخواست قطعههای مکعب را باز کند و داخل هرکدام یک جمله یادگاری و جایزهای کوچک بگذارد تا خاطره این کلاس برای بچهها باقی بماند.چه ایده زیبایی!مکعبی که دیگر حل نمیشد، قرار بود به خاطرههایی تبدیل شود که شاید سالها در ذهن چند کودک باقی بمانند.در پایان پیامش نوشته بود:«خیلی دوست داشتیم شما هم باشید.»بعد من را به گروه «آموزش روبیک» اضافه کرد و نوشت:«خوش آمد میگم؛ خوشحالیم تو جمعمون هستین.»همان لحظه احساس کردم تفاهمنامه مجازی ما فقط اجرا نشده؛ چیزی بسیار فراتر از آن شکل گرفته است.روزی تبسم مهمان مسابقهای بود که ما برگزار کرده بودیم؛ امروز من مهمان کلاس و گروهی شده بودم که او ساخته بود.این تنها پیامی از این جنس نبود.زمانی که مسابقات جهانی دانشآموزی والیبال را گزارش میکردم، دختری از اندیمشک برایم پیام فرستاد. نوشته بود قد بلندی دارد و عاشق والیبال است؛ اما نمیتواند کلاس مناسبی برای آموزش والیبال پیدا کند.خیلی جستوجو کردم تا راهی برایش پیدا کنم، اما نتیجهای حاصل نشد. مدتی بعد، مسئول تربیتبدنی آموزشوپرورش شهرشان را در تبریز دیدم؛ مدیری آگاه و بادرایت. ماجرا را برایش توضیح دادم، مشخصات دانشآموز را در اختیارش گذاشتم و از او خواستم موضوع را پیگیری کند.خیلی زود یک کانون والیبال مناسب برایش پیدا شد.مدتی بعد، آن مدیر با من تماس گرفت و گفت این دانشآموز دوره متوسطه، ۱۸۶ سانتیمتر قد دارد و از استعداد خوبی در والیبال برخوردار است.چند لحظه بعد، همان دانشآموز برایم نوشت:«سلام آقای بجانی، وقتتان به خیر. راستش اصلاً نمیدانم الان باید چه بگویم. فقط خواستم خیلی از شما تشکر کنم که پیگیر من بودید. واقعاً نمیدانم چگونه تشکر کنم. امیدوارم ناامیدتان نکنم.»روی جمله آخرش ماندم:«امیدوارم ناامیدتان نکنم.»اما واقعیت این است که او نباید نگران ناامیدکردن ما باشد. این ما هستیم که نباید او و دانشآموزانی مانند او را ناامید کنیم.او برای برخورداری از یک فرصت ابتدایی، دِینی به ما ندارد. فراهمکردن امکان دیدهشدن، ارزیابیشدن و قرارگرفتن در مسیر رشد، بخشی از مسئولیت ماست.این دو قصه زیبا هستند؛ اما اگر درست نگاه کنیم، وجود یک خلأ را نیز نشان میدهند.فرصت یک دانشآموز نباید به این وابسته باشد که بهطور اتفاقی صفحه من را در اینستاگرام ببیند، جرئت کند پیام بدهد، من پیامش را بخوانم و بعد بهطور اتفاقی مسئول تربیتبدنی شهرش را در تبریز ملاقات کنم.مدیریت درست باید «اتفاق» را به «فرایند» تبدیل کند؛ یعنی هر دانشآموز، در هر مدرسه و هر شهر و روستا بداند اگر استعدادی دارد یا به رشتهای علاقهمند است، باید به کجا مراجعه کند، چه کسی پاسخ میدهد، چگونه ارزیابی میشود و مسیر بعدی او چیست.مدیریت استعداد فقط پیداکردن بهترینها نیست. ایجاد دسترسی، جلب اعتماد خانواده، حمایت از معلم، برقراری مسیر ارجاع، پیگیری مستمر و متصلکردن مدرسه به کانون و باشگاه نیز بخشی از همان مدیریت است.
