دوش دیدم وسط کوچه روان پیری مستبر لبش جام شرابی و سبویی در دستگفتم نکنی شرم از این می خواری؟ گفتا ک…
انتشار: 2026/07/31 09:25 UTCدریافت: 2026/08/01 22:07 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 22:07 UTC
دوش دیدم وسط کوچه روان پیری مستبر لبش جام شرابی و سبویی در دستگفتم نکنی شرم از این می خواری؟ گفتا که مگر حکم به جلبم داری !؟ گفتم تو ندانی که خدا مست ملامت کرده؟ در روز جزا وعده به آتش کرده؟ گفتا که برو بی خبر از دینداری خود را به از باده خوران پنداری؟! من می خورمو هیچ نباشد شرمم زیرا به سخاوت خدا دل گرمممن هرچه کنم گنه از این می خواری صد به ز تو ام که دایما هشیاریعمر زاهد همه طی شد به تمنای بهشتاو ندانست که در ترک تمناست بهشتاین چه حرفیست که در عالم بالاست بهشتهر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشتدوزخ از تیرگی بخت درون من و توستدل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت #صائب_تبریزی





