#سفرنامه_کاروان پردهی بیستم: مجلس یزید. (قسمت اول) (به دلیل حجم بالای جسارت به اهلبیت، از بازگو…
انتشار: 2026/08/09 22:37 UTCدریافت: 2026/08/13 08:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 08:20 UTC
#سفرنامه_کاروان پردهی بیستم: مجلس یزید. (قسمت اول) (به دلیل حجم بالای جسارت به اهلبیت، از بازگو کردن برخی مطالب معذوریم. لطفاً با حال مناسب بخوانید. اشک سرِ بریده درآمد که پا گذاشت، زینب میان سلسله در مجلس یزید... داغِ رباب تازه شد آن لحظهای که دید،…#سفرنامه_کاروان پردۀ بیست و یکم: مجلس یزید. (قسمت دوم)(به دلیل حجم بالای جسارت به اهلبیت، از بازگو کردن برخی مطالب معذوریم.)- لطفاً با حال مناسب بخوانید.هیچکس این چنین پلید نشد،خیزران خسته شد، یزید نشد...یزید، زنان و کودکان اهلبیت را پیش خوانده، پیش روی خود نشانید. در این هنگام، مردی سرخرو از میان مردم شام برخاسته و گفت: «ای امیرالمومنین، این دخترک (فاطمه بنت الحسین، البته برخی از منابع این دختر را فاطمه بنت علی عنوان کردهاند) را به من ببخش.» فاطمه به عمهاش زینب پناه برد. حضرت زینب به آن مرد شامی گفت: «به خدا قسم دروغ گفتی و از خود پستی به خرج دادی، به خدا نه تو و نه یزید اجازه چنین کاری را ندارید.» یزید عصبانی شد و گفت: «دروغ گفتی، میتوانم چنین کاری را انجام دهم و اگر بخواهم این کار را خواهم کرد.» حضرت زینب گفت: «به خدا قسم هرگز خداوند چنین قدرت و سلطهای را به تو نداده است، مگر اینکه از دین ما خارج شوی و به آئین دیگری درآیی.» یزید به شدت خشمگین شد و گفت: «با من چنین سخن میگویی؟ این پدر و برادرت بودند که از دین خارج شدهاند.» حضرت زینب فرمود: «تو و پدرت و جدت، به دین خدا و آیین پدر و برادر من هدایت شدهاید، اگر مسلمان باشید.» یزید فریاد زد: «دروغ گفتی ای دشمن خدا.» حضرت زینب فرمود: «تو اکنون امیر و فرمانروائی و از روی ستم دشنام میدهی و بر ما برتری میجویی.» گویا یزید از سخنان آن بانو شرمسار گردید، پس سر به زیر افکند و خاموش شد. آن مرد شامی بار دیگر برخاست و از یزید، فاطمه را طلب کرد. یزید فریادی کشید و به او گفت: «دور شو، خدا مرگ به تو ببخشد.» یزید چوبدستیاش را به دست گرفت و در حالیکه با آن بر لب و دندان امام حسین میزد، این اشعار ابن زبعری را به زبان جاری ساخت:«لَعِبَت هاشِمُ بِالمُلكِ فَلا ••• خَبَرٌ جاءَ ولا وَحيٌ نَزَللَيتَ أشياخي بِبَدرٍ شَهِدوا ••• جَزَعَ الخَزرَجِ مِن وَقعِ الأَسَلأَهَلّوا وَاستَهَلّوا فَرَحا ••• ولَقالوا يا يَزيدُ لا تُشَلفَجَزَيناهُم بِبَدرٍ مَثَلاً ••• وأقمَنا مِثلَ بَدرٍ فَاعتَدَللَستُ مِن خِندِفَ إن لَم أنتَقِم ••• مِن بَني أحمَدَ ما كانَ فَعَل(این اشعار، اشعار ابن زبعری است که در روز احد و به هنگام شهادت حمزه، آن را سروده است اما یزید ابیاتی را بدان اضافه کرده بود.)هاشم پادشاهی را به بازی گرفت وگرنه نه خبری از خدا رسید و نه وحیای فرود آمد. کاش بزرگان قومم که در بدر کشته شدند، زنده بودند و میدیدند که طایفه خزرج چگونه از شمشیرها و نیزههای ما به فریاد آمدند و شادی میکردند و دیگران را در شادیشان شرکت میدادند و میگفتند: یزید دستت شکسته مباد. ما انتقام خویش در جنگ بدر را از آنان گرفتیم و (سواران و بزرگانشان را کشتیم) و این با کشتگان ما در بدر برابر شد. من از نسل خندف (عتبه) نیستم، اگر از فرزندان احمد انتقام نگیرم.» (به روایتی یزید گفت: داستان ما و این سر داستان شعر حصین بن حمام مری است که میگفت: «يُفَلِّقنَ هاماً مِن رِجالٍ أحِبَّةٍ إلَينا وهُم كانوا أعَقَّ وأظلَما؛ سرهایی را شکافتیم از کسانی که عزیز بودند و آنها آزار دهندهتر و ستمکارتر بودند.» در این هنگام که یزید با چوبدستی بر لب و دندان امام حسین میزد و به ابیات ابن زبعری تمثل میجست، یکی از اصحاب رسول خدا به نام ابوبرزه اسلمی، به او اعتراض کرد و گفت: «چوبدستیات را بردار، به خدا قسم من بارها دیدهام که رسول خدا لبش را بر لبان این سر نهاده بود و آنرا میبوسید.» یزید عصبانی شد و دستور داد تا او را از مجلس بیرون انداختند.- ادامه دارد.- گِرد آورنده: پوریا روحنواز.