"نیما و آوازهای کوچهباغی"سبکی که ایرج و امثالِ ایرج اجرامیکردند مشهور بودهاست به "غزلخوانی" یا آوازهای "کوچهباغی". در تعبیرِ "غزلخوانی" "غزل" احتمالاً همان غزلی است که گاه در شعرِ قدما بهصورت "قول و غزل" نیز دیدهمیشود. از مولفههای اصلی این سبک، اشعار و ضربآهنگِ عامهپسندِ آن است. عشق، فراق، تنهایی و گله از بیوفاییِ زمانه، و درنتیجه دمغنیمتشماری و خوشباشی از مضامین اصلیِ آوازهای کوچهباغی است. "غزل"خوانی و چهچههزنی نیز از عناصرِ اصلیِ آوازهای کوچهباغی است. در دهههای گذشته، این سبک بهویژه محبوبِ برخی مشاغل، ازجمله رانندهها، و نیز رایج در بعضی اماکن، ازجمله کافه، قهوهخانه و زندان، بودهاست. ازقضا آوازِ ایرج اغلب در همین فضاها اجرامیشد.کموبیش میتوان این سبک از خوانندگی یا آوازِ ایرانی را با گونهی فیلمفارسی در سینمای دهههای چهل و پنجاه سنجید؛ تعبیری تحقیرآمیز که نخستینبار دکتر هوشنگِ کاووسی در نقدِ سینمای بدنه و گیشهپرورِ آن سالها، بهخصوص محصولات استودیوی دکتر کوشان و امثالِ او، بهکاربرد و ماندگار هم شد. ازهمینرو، قشرِ روشنفکر و طبقهای که خود را نخبه و نمایندهی تجدد و روشنفکری میدانستند، اغلب، این سبک از آواز را مختصّ جاهلمآبها و لات و لوتها و جنوبشهریها، میپنداشتند.اما از دیگرسو میدانیم که بزرگانِ موسیقی ایران به این سبک و سنت توجهداستند. استاد ابوالحسن صبا به آوازهای کوچهباغی توجهداشتند؛ استاد کسایی ایرج را پهلوان آوازِ ایرانی میخواندند؛ همچنین میدانیم که یکی از سرچشمههای هنرِ استاد شجریان، بهرهگیری از گوشهها و عناصری از هنرِ آوازخوانیِ رشکبرانگیزِ ایرج بودهاست. هنرِ ایرج را گاه در تحریرها و چهچهههای ممتد، ظریف و دقیقِ استاد شجریان میتواندید.اما غرض از این یادداشت، اشارهای است به تعلقخاطرِ پدرِ شعرِ نو، با همهی فرنگیمآبیهایی که به او نسبتمیدهند، به آوازِ کوچهباغی. نیما در یادداشتهای روزانهاش، ذیلِ مدخلِ "آوازهای کوچهباغی" که او خود آن را "آوازِ اصیلِ تهرانی" میخوانَد، مینویسد:"سالها و خیلی سالهای پیشازاین من با ابوالحسن صبا و پیش از او با دیگران، درخصوصِ این آوازِ اصیلِ تهرانی صحبتمیکردیم. [...] من بهقدری از این آواز خوشممیآید که حالم عوضمیشود. من خودم این آواز را بهصورتهای مختلفِ اصیلِ خود که هنوز کسی بلد نیست میخوانم _چندجا هم شنیدهاند و خوششانآمدهاست. _ من راههای گردآلودِ بیگل و گیاهِ اطرافِ تهران و ری و ورامین را با قلعههای آن میبینم_ در من این آواز تاثیرِ عجیبی دارد. مثلِ "زنگِ شتر" که آهنگش را بهطورِ کامل از پدرم دربینِ تارزدناش یادگرفتهام و او از استاد آقاحسینعلی [؟]* یادگرفتهبودهاست.من این آواز را دوستدارم. خودِ تهرانی نمیداند که این آواز چیست؟ درخصوصِ تهران و تجریش که (توابعِ رستمداد [؟])** بود جُنگها و یادداشتها دارم؛ کلیهی تجریش ملکِ محمدرضاخان جدّ من بود که با آقامحمدخان جنگمیکرد. بسیاری از نامهای شمیران طبری است؛ و من حوصلهکردهام که بنویسم. [...] میخواستم تمامیِ اسامیِ غلطبهکاربردهشدهی طبری را در تواریخ اصلاحکنم و وقت نشد. بسیار اسرار و وقایع ماند؛ در قدیم هم میماند." (یادداشتهای روزانهی نیما یوشیج، بهکوشش شراگیم یوشیج، انتشارات مروارید، ۱۳۸۷، ص ۱۹۵).*احتمالا آقا حسینقلی درست است که از استادان موسیقی اصیلِ ایرانی و از ردیفدانان برجستهی عصر قاجار بود. استاد علیاکبرخان شهنازی فرزندِ ارشدشان بودهاست.** دراصل باید "رستمدار" باشد که نامِ قدیمی شهرستان نور بودهاست.@azgozashtevaaknoon
"از کاریکلماتورها"*ناشنوایان آدمهای دهنبینی هستند.خوشهچین بدونِ کاشت و داشت، برداشتمیکند.پزشکِ شاعرمسلک نوارِ قلب را دلنوشته میخوانَد.با پشهی نشسته بر تنام احساسِ همخونی میکنم.نخستین انسان آدم بود، آیا آخرین آدم انسان خواهدبود؟!کارگرِ باغیرت عرقِ جبین میریزد تا آبرویاش نریزد.کلیدسازِ بیمروّت دوستدارد همه به درِ بسته بخورند. وقتی محکوم به پرداختِ دیه شدم، دانستم انسان چه موجودِ گرانبهایی است.سگِ بیکلّه پاچهی صاحباش را میگیرد.بازها و کبوترها پرندگانِ همجنسگرایی هستند.نمیدانم چرا به وزینترین آهنگهای جهان، گرمی جایزهمیدهند؟!آدمِ منزوی آشناییزداییمیکند.والدین درحقّ فرزندانِ خود بزرگنماییمیکنند.هزاران سال پیشاز آرمسترانگ، خانمها پابهماه گذاشتند.برای گریز از سرشکستگی، کلاهِ ایمنی بر سر میگذارم.مرگ، جشنِتولدِ سالگرد است.خطوطِ ریل، به اصلِ دوری و دوستی، ایماندارند.باغبانِ خسیس، با سیستمِ قطرهای درختان را آبیاریمیکند.نمیدانم چرا کودکِ درونام رشدنمیکند.رودخانهها سربهسرِ دریا میگذارند.*از اثرِ نویسنده: رفتنت برایم آمد نداشت، انتشارات مروارید.@azgozashtevaaknoon
"آوازِ کوچهباغی""۱_ از نغمههای وارده در ردیفِ موسیقیِ ایران، در آوازِ دشتی، دستگاهِ شور.۲_ کوچهباغی در موسیقیِ قدیمی مشاهدهنمیشود اما در ادوارِ مخالف، الحانِ موردتوجهِ عامّه از سطوحِ غیرهنری و بیتوجه به قوانینِ موسیقایی، با الفاظ و اشعاری رهیج و برسرِ زبانِ عوام، خواندهمیشدهاست.۳_ در متونِ پیشینِ موسیقی از نوعی تصنیف به نامِ مردمزاد که از آن به اخفّ تصانیف تعبیرگردیده سخنرفتهاست. همچنین دو نوعِ باغاتیخوان و شهری یا شرویخوان که کوچهباغی میتواند بازماندهی باغاتیخوان باشد.۴_ کوچهباغی منحصر به یک محل نبوده و در مَحالّ مختلف (چنانکه از نامش پیدا است) و بهطرق محلی و روستایی خواندهمیشده و هماکنون نیز در آوازهای موسیقیِ محلی بهاجرادرمیآید؛ مانند آوازِ کوچهباغی از آوازهای موسیقیِ تربت جام که دارای مترِ آزاد است.۵_ کوچهباغی کمکم دربینِ مردم به یک طریقهی خواندن توسطِ کسانی که بیمحابا در بعضی شبهای بیخیالی و سرمستی در کوچه و خیابان صدا سرمیدادند و از آنها به داشمشدیها و آخرِشبخوان تعبیرمیشد، اشتهاریافت." (واژهنامهی موسیقی ایرانزمین، مهدی ستایشگر، انتشارات اطلاعات، ۱۳۷۵، جلد دوم، ص ۲۸۹).@azgozashtevaaknoon
"ایرج/ حسین خواجهامیری"یکی از راههای سانسورِ نرمِ نامِ کسانی که ازمنظرِ نهادهای رسمی، بهویژه صداوسیما، یادکردن از آنها کراهتی دارد، پرهیز از بهکاربردنِ نامِ هنری یا شهرت آنان است؛ نام و شهرتی که دههها مردم آنان را بدان نام یا عنوان میشناختند و میشناسند. و این البته بیسببی نبوده و نیست؛ چراکه بهکاربردنِ آن نام یا عنوان، از خودیبودن یا ازخودمان بودن آن کسان، حکایتمیکند. در این دو دهه نامِ ایرج بهتدریج از فهرست سیاهِ نهادهای رسمی خارج شد و گاه حتی از ایشان دعوت هم میشد و به تلویزیون نیز میآمدند، اما اغلب سعیمیشد همچنان ایشان را حسین یا دستبالا ایرج خواجهامیری بخوانند نه ایرج. چراکه ایرج مخاطب را به پیشینهی ایرجانه، "غزل"خوانیها و آوازهای کوچهباغیشان، ارجاعمیداد.گمانمیکنم نهادهای رسمی همین سیاست را درمواجههبا دیگر خوانندگان نیز درپیشگرفتهباشند: اکبر گلپایگانی، ابراهیم حامدی و ...و گویا با شاعران امروز نیز همینگونه رفتارمیکنند: شاید از سهراب و نیما و اخوان، با همین عناوین و شهرتهای متعارف یادکنند اما احتمالاً سعیمیشود احمدِ شاملو و فروغ فرخزاد را همان احمد شاملو و فروغ فرخزاد بنامند و بخوانند تا حتیالامکان فاصلهی ایمنیِ نهادهای رسمی با این نامهای غیررسمی، همچنان حفظشود!@azgozashtevaaknoon
"استاد کورش صفوی"نخستینبار در سالهای دانشجویی هنگامی که علاقمند شدهبودم با اصطلاحات زبانشناسی آشناشوم، نامِ دکتر صفوی بهگوشمخورد. فرهنگِ مختصری دربارهی اصطلاحاتِ زبانشناسی از ایشان یافتم که باید در سنین جوانی آن را منتشرکردهبودهباشند. چندسال بعد دو جلد "از زبانشناسی به ادبیات"شان را خواندم. تلاشی بود برای طبقهبندی آرایههای ادبی، بهویژه انطباق آراء زبانشناختیِ لیچ با منابعِ بلاغیِ سنتیِ خودمان. بهگمانام از این منظر تلاشهای ایشان در کنار آثارِ استاد شمیسا یگانه است. در همان سالها که دورانِ کارشناسی ارشد و بعدها دکتری را در دانشگاه علامه میگذراندم بارها بهعنوانِ مستمعآزاد در کلاسهایشان حضورمییافتم. آنقدر خودمانی و راحت و روان مباحثِ پیچیده را با شوخطبعی (گاه حتی به ولنگاری در رسومِ آموزش نیز پهلومیزد) تدریسمیکردند که هرگز گماننمیکردی این مرد برای رسیدن به چنین مرتبهای از استادی تلاشی و کوششی هم کردهباشد. گاه سیگاری نیز میکشیدند و دستی بر چهارچوبِ درِ کلاس نهاده، سخنمیگفتند. همواره با پیشپاافتادهترین مثالها و گاه اصطلاحات زبانِ مخفی، دانشجویان را شگفتزدهمیکردند.معلمی یگانه بودند و هیچگاه از این معلمیشان برای رسیدن به مرتبه و موقعیتی پله و پایگاهی نساختند.استاد صفوی مترجمی بودند که جدااز مبانیِ نظری ترجمه، برگردانهای درخشانی از خود بهیادگارنهادند. هم درسنامهی سوسور ترجمهکردند و هم دنیای سوفی و انجمنِ فیلسوفان خاموش. آن سالها در حیطهی معنیشناسی سه اثرِ مهم در اختیار داشتیم. درکنار "معنیشناسیِ" کمتر شناختهی دکتر منصور اختیار و نیز کتابِ پرمخاطبِ استاد شمیسا، معنیشناسیِ دکتر صفوی بسیار راهگشا بود.چندسال پیش دربارهی حلّ مشکلاتِ خط فارسی نیز پیشنهادهایی ارائهدادهبودند که خودشان معتقدبودند، اصلِ حرفشان بدفهمیدهشده؛ بههمین سبب وقتی قصدداشتیم ارجنامهای برای استادم دکتر سعید حمیدیان تدارکببینیم، دکتر صفوی نیز که از دوستداران و شیفتگانشان بودند از این فکر استقبالکردند و مطلبی نسبتا مفصل نوشتند. آنجا به کشورهایی که برای حلّ معضلاتِ مشابه چارهاندیشیهایی کردهبودند، اشارهایکردند و نیز راهها و پیشنهادهایی برای رهاشدن از مصائبِ کنونیِ خطّ فارسی ارائهدادند. نیز توضیحدادند که مرادشان از آن سخنان چه بوده و هیاهوها چه زمینههایی داشتهاست.یادشان گرامی!@azgozashtevaaknoon
"شفیعیِ مشهدی و مهدیِ سهیلی!"مهدی سهیلی پیشاز انقلاب، چند دهه برنامههای "مشاعره" و "کاروانی از شعر" را در رادیو اجرامیکرد. روحیاتش در شعر و انتخابهایش متمایل به رمانتیک و باریکاندیشیهای ملازمِ با آن بود. عنوان کتابهایش نیز بیانگرِ چنین حالات و روحیاتی است. تاثیرِ تلاشِ چنین چهرههایی را در گرایشِ مردم به شعر و ادب نمیتوان انکارکرد؛ مشکل اما آنگاه آغازمیشود که اینان جایگاهِ خویش را فراتر از آنچه استحقاقشان است، بپندارند. و بهدرستی گفتهاند: "نازنینی تو ولی درحدّ خویش". سهیلی چندین گزینش از شعرِ فارسی نیز منتشرکرد. او در مقدمهی این آثار نیز اغلب لمنالملکها زده و هلمنمبارزها طلبیده!و این انتخابها بهگمانام اغلب بهانهای بوده برای تعبیه یا جاسازکردنِ نمونههای شعرِ خودش در میانِ غزلِ سنایی و عطار و سعدی و حافظ! و درپیشگرفتنِ این شیوهی نامرضیه از سوی شاعرانِ شکستخورده در طولِ تاریخِ ادبیات فارسی، پیشینهای بس دیرینه دارد. در اغلبِ جنگها و سفینههایی که به قالب رباعی اختصاص یافته میتوان بازتابهای این رویکرد را دید. سهیلی در مجموعهای که دربارهاش سخن بهمیان خواهدآمد، چندینبرابرِ غزلِ سعدی و مولوی و حافظ از خودش شعر نمونه آورده!بهیادمیآورم سالهایی دور را که استاد شفیعیِ کدکنی بهمناسبتی تعریفمیکردند: آن سالها همین آقای مهدیِ سهیلی، پیغام دادهبود: به فلانی بگویید، اگر فلان یا بهمان نشود یا بشود، میدهم با کامیون له و لوردهت کنند!امروز هنگام پرسهزدن در یک کتابفروشی، چشمام به کتابِ "۱۱۰۰ غزلِ هماهنگ"، بهکوششِ سهیلی افتاد. انتخابی است از غزلهای فارسی. گاه برخی نمونههای آن متحدالوزن والقافیه نیز است. و این نمونهها شاید گاه بهکار پژوهشگران نیز بیاید. ناگهان به یاد سخنِ استاد شفیعیِ کدکنی افتادم. چون سهیلی در مقدمه دادِ سخندادهبود که انتخابهایش بدونِ غرضومرض بوده و نمونههای شعرِ خوب را حتی از دشمن آورده اما آثارِ ضعیف را گرچه از دوستی هم بودهباشد نیاورده، به فهرست مراجعهکردم. از شفیعی کدکنی خبری نبود. اما شگفتانگیز آنکه دو غزل از "شفیعیِ مشهدی" در کتاب آورده! به غزلها که مراجعهکردم، روشن شد از آثارِ استاد شفیعیِ کدکنی اند:_ ای مهربانتر از برگ در بوسههای باران (ص ۴۴۱)_ شهرِ خاموشِ من آن روحِ بهارانت کو؟ (ص ۴۹۹)گویا سهیلی بهسببِ اشتهارِ استاد شفیعی، خود را ناگزیر از نقلِ این دو غزل میدیده اما "هم از خُبث نوعی در آن درجکرد"! نیما سال ۱۳۲۵ در نخستین کنگرهی نویسندگان شرکتکردهبود؛ او که بعدها چندان خاطرهی خوشی از یادآوریِ آن حضور در کنگره نداشته، در یادداشتهایش مینویسد: در آن کنگره با توطئهی خانلری و بزرگ علوی، همگان مشغول دمیدن در بادبادکِ هدایت بودند و مرا نیمای مازندرانی خطابکردند! و این "نیمای مازندرانی" عنوانی بوده که علیاصغر حکمت در سخنرانیاش در حقّ نیما بهکاربردهبود!حال حتی اگر آن پیغامِ اشارهشده را نادیدهبگیریم، آیا مهدی سهیلی تا سال ۱۳۶۶ (تاریخ مقدمهی کتاب) واقعاً در محفلی یا کتابی و مقالهای، نامِ شفیعیِ کدکنی را نشنیدهبوده و شعرش را نخواندهبوده؟!توضیح سهیلی در مدخلِ "شفیعیِ مشهدی" در بخشِ "شرحِ حال شاعران" در پایان کتاب نیز خواندنی و خندیدنی است:"شفیعیِ مشهدی: شرحِ حالی از این شاعر در دست نیست. این دو غزل را یکی از شاگردانِ مشهدیِ من دراختیارمگذاشت و گفت: او از شاعرانِ باذوق و بااستعدادِ مشهد است و گویا اکنون در قید حیات است."!(۱۱۰۰ غزل هماهنگ، برگزیننده: مهدی سهیلی، انتشارات سنایی، چ دوم، ۱۳۷۳، ص۶۷۶).این ارزیابی زمانی منتشرشده که دو دهه از حضورِ استاد شفیعیِ کدکنی در مقامِ استاد در تهران میگذشته و ایشان جدااز چندین دفترِ شعر (که بعدها در "آیینهای برای صداها" یکجا منتشرشدند)، "صور خیال" و نیز چاپهای نخست "موسیقی شعر" و "حزین لاهیجی" را منتشرکردهبودند و چندین اثر به ترجمهی ایشان نیز منتشرشدهبوده! بیغرض و مرض بودن را میبینید؟!ضمناً اشارهی سهیلی به شاگردانِ مشهدیِ خویش، اگر لاف و گزافی نبودهباشد، دستکم ازسرِ تفاخر بوده.@azgozashtevaaknoon