@asru1زمان آن رسیده بود حرف بزنمو خونام را کسی به گردن بگیردشعرم را کسی به گردن بگیردرؤیاهایم رارا…
انتشار: 2026/08/08 08:20 UTCدریافت: 2026/08/11 07:40 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/11 07:40 UTC
@asru1زمان آن رسیده بود حرف بزنمو خونام را کسی به گردن بگیردشعرم را کسی به گردن بگیردرؤیاهایم راراههایی که در تنهایی پیمودهاممهربان بودمو خونام در جنگهادر آن سمتِ میدان ریخته میشد که سربازان کمتری داشتنانِ کمتریشرابِ کمتریجیرهی سیگارِ کمتریو زنانی که پیراهن گلدار میپوشندآماده بودمقلبام آماده بودمثلِ بمبی ساعتی چسبیده به ستونهای ساختمانی بلندچیزی برای از دست دادن نداشتمغیر از دستهایمکه میخواستم با دستهایتاز دستشان بدهمآماده بودممثلِ زنی تنفروشکه هر لحظه آماده استعطرِ تنِ مرد قبلی رابا عطرِ تنِ مرد بعدی عوض کندآماده بودماما کسی برای ریختن خونام نیامدو بیآنکه بدانم مقصدم کجاستبه راه رفتن ادامه دادمادامه دادم و میدانستمچاهی که حفر میکنم قرار نیست به آب برسدکارم ادامه دادن بودادامه دادن و نشستن در سایهی درختانادامه دادم و راه پیدایم نکردادامه دادم و پیدا شدن پیدایم نکردادامه دادم و گم شدمادامه دادم و میدانستم سدی که میسازمقرار است مزرعهیی را سیراب کندمزرعهی دیگری را خشک کندادامه دادم و میدانستمچاقویی که تیز میکنمباید یکی از ما را از پا دربیاوردقسم به زخمقسم به جراحت که مقدس استقسم به سکوتی که میانِ دو انسان برقرار میشودتا سکوت یکیبا سکوت دیگری حرف بزندقسم به لحظهیی که دریا میایستدبه ساحلاش نگاه میکند ویکییکی مرغهای دریاییاش را میشماردماهیهایش را میشماردجسدِ غرق شدگانش را میشماردآنها که هرگز کسی به جستجویشان نیامدانسان بدونِ گریستن میبازدانسان بدونِ دوستانسان میبازد اگر کسی پیدایش نکند!قسم به ساعتی که باتریاش تمام شدهمیدانستمزمان از دست میرودزمان مجروحمان میکندزمان مثلِ زنی خیانتکار رهایمان میکندو عاقبتشب ما را به پیامبری برمیگزیندبرگزیده میشویم تا از تاریکی حرف بزنیماز شبهایی که ماه پیدا نیستو میشود کسی را در آن کشتکسی را در آن دفن کرددستها را شستو از شب بیرون آمدقسم به زنانی که از ملاقاتِ خیانت برمیگردندمیدانستمآن پرنده که در قفسهی سینهام زندانیستنقشهی فرارش را کشیده استو روزی ترکام خواهد کردمیدانستمبا چاهی که حفر کردهامنمیتوانم خانهی در حال سوختنام را خاموش کنمدوست داشتممهربان بودم و راه رفتمدهانام هر بار باز شد گیاهی به گلهایش گفت سلامهر بار ابری به ابری دیگر تکیه دادو کسی به دیگری سیگار تعارف کرددوست داشتم و به راه رفتن ادامه دادم تا خوابام بگیردچشمهیی بودمدر دامنهی کوهی بلندکه هر کس میآمدچاقویی خونین را در من میشست و میرفت!#محمد_عسکری_ساج @asru1