تو خواب نافه ببین، تا به خواب نافهی تو گلابدان شود از رشک نافِ آهوهاتو خوابِ عطر ببین، خوابِ شب ببین در خوابکه بوی عطر بگیرد پتوی شببوهابه روی سینهات آرام سر گذاشتهامو نرمِ بالشهایت، به خلسه میبَرَدمچنانکه گویی تشییع میشود به بهشتجنازهی خرسی روی دوشِ کندوهاسوارِ قایقت از رودخانه میگذریو دستهایت با ماهیان میآمیزندسپس رها شده از دستهای آبزیاتشناکنان به کما میروند پاروهابخواب و خوابِ تناسخ ببین، ببین خوابتبدل شدهست به خالی میان پیشانیبرقص و دهلی را تیز کن که سر بِبُردزبانِ بیدلها را به پای هندوهابخواب و موسیها را عصا ببین در خوابسپس عصاها را اژدها ببین در خوابچنانکه از حیرت چون طناب خورده شوندتمام جادوگرها به دستِ جادوهابخواب و حرف بزن توی خواب، تا کلماتبدل شوند به نوزادها و قابلههاوگرنه میبایستی برای زاییدنبه آلها متوسّل شوند زائوهابخواب و راه برو توی خواب تا پاهادرختهای تناور شوند و میوه دهندو با دو چشم سیاهت به خوابِ پوست بروکه با هلو مترادف شوند آلوهاکه چشمهای تو در خواب، شمس و مولویاندکه چشمهای تو در خواب، شرحِ مثنویاندکه چشمهای قشنگت، قشنگِ دهلویاندقشنگ، البته در سایهسارِ ابروهابخواب و خوابِ خودت را ببین، که جذابیو خوابِ رنگ ببین؛ سرخ...گلبهی...آبی...و خوابِ رنگ ببین، توی خوابِ رنگ ببینکه سرخ و گلبهی و آبیاند آهوها#حسین_صفا@asru1