او یک کهکشان کوچک بود. با یک میلیون ستاره ریز و درشت و کلی سیاره و سیارک که از خیلیهاشان حتی خبر ه…
انتشار: 2026/07/30 11:03 UTC
او یک کهکشان کوچک بود. با یک میلیون ستاره ریز و درشت و کلی سیاره و سیارک که از خیلیهاشان حتی خبر هم نداشت. آنها در او بودند بیاینکه بداند. مثل گلبولهای سفیدی که مدام در تلاشاند برای بقای موجودی زنده، اینها هم مدام در حال گردش به دور خود یا یک ستارهای چیزی بودند تا حیاتش تضمین شود.او یک کهکشان کوچک معمولی بود، تا زمانی که یک سیاهچاله از ناکجا پیدایش شد و او به ناگاه آن را قورت داد. از آن لحظه به بعد، کمکم و به آهستگی همه چیز در سیاهی و تاریکی فرو رفت. گمان میکرد برای هر شبی ماهی و ماهتابی هست. در دنیای او کهکشانها کلی قمر کوچک و بزرگ هست، کلی ستاره که نورشان تمامناشدنی است. اما تاریکی این سیاهچاله عجیب بود. تاریکی و سرمایی ورای هر تاریکیای که فکرش را بکنی. نور همه ستارهها را گرفت. مهتاب همه قمرها را خاموش کرد. بعد او ماند و تاریکیای که تا مغز استخوانش نفوذ میکرد.فکر میکرد سیاهی تمامنشدنی است. هرچند کورسوی امیدی هم داشت که شاید روزی سیاهچاله همانطور که آمده راهش را بگیرد و برود. عهد کرد که اگر روزی از این سیاهچاله بیرون آمد بیشتر برای خورشید میانه کهکشان، بیشتر برای ستارهها، بیشتر برای سیارهها و سیارکها خوشحال باشد. اما انگار سیاهچاله قصد رفتن نداشت. ابر سیاهی که همه دنیای او را گرفته بود روز به روز غلیظتر میشد و انگار از همان چرخش سیارات و ستارهها که منبع حیات او بودند انرژی میگرفت.دیگر فاتحه زندگی کهکشانیاش را خوانده بود. هیچ امیدی نداشت. در ته چاهی افتاده بود که هیچکس آدرسش را نداشت تا برای نجاتش طنابی بیاورد. او سیاهچاله شده بود و سیاهچاله او. تاریکی دیگر چیزی بیرونی نبود. از درون او متصاعد میشد و همه وجودش برای آن کار میکرد.او دیگر یک کهکشان معمولی نبود. حالا یک کهکشان تاریک بود که سیاهچالهای را بلعیده بود.


