تازگی گردآوری
تازه- آخرین مشاهده موفق
- 2026-08-14 00:35 UTC
- وضعیت گردآوری
- ok
- نسخه تجزیهگر
- web-v3
شاعر، نویسنده و فیلمسازکتابها: «بینظمی»، نشر چشمه (برنده جایزه کتاب سال قیصر امینپور، تقدیر شده جایزه احمد شاملو و...)«نابهجایی»، نشر مرواریدکانال پادکستِ «رادیو بینظمی»: @radiobinazmi
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 34 نمونه پست
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. (channel-v1)
هفت روز اخیر
این بخش آنچه دایرکتوری واقعاً مشاهده کرده نشان میدهد و امتیاز ترکیبی اعتبار یا کیفیت تولید نمیکند.
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود.
بازه 2026-08-08 تا 2026-08-14 · ذخیره موقت ۱۵ دقیقه · channel-evidence-7d-v2
دیدم که برنداشت کسی نَعشَم از زمینخود نعشِ خود به شانه گرفتم، گریستم.- عفیف باختری
سخن اندک و مفید، چنان است که شمعی افروخته، شمعی ناافروخته را بوسه داد و برفت.... مولانا؛ فیه مافیهو شمس تبریز در مقالات:من کو؟ مرا خبر نیستاگر مرا بینی، سلام برسان...
سخن اندک و مفید، چنان است که شمعی افروخته، شمعی ناافروخته را بوسه داد و برفت....مولانا؛ فیه مافیه
یک روح مریض زودتر از میکروب آدم را میکشد.واکینگ دد - فصل ۴ - قسمت ۱۰به نقل از جان اشتاین بک
- حرف بزن، حرف بزن آنجلا، گور بابای معنا، تا وقتی حرف میزنی من تماماً نخواهم مُرد.- من آنقدر عاشق توام که انگار با تو در وداعی ابدی به سر میبرم. کلاریس لیسپکتور - دم حیات
Bomrani – Khareji | بمرانی - خارجیاگه جنگ تموم شد برو!
اَوّل دِلَم فِراقِ تو را سَرسَری گِرِفتوَ آن زَخمِ کوچکِ دِلَم آخَر جُذام شُد!• منزوی@armin_yusefi
خوندم: در من بُزیست که هیچ علفی به دهانش شیرین نمیآید.بُزِ عزیزم!روزی با هم چای خواهیم نوشید.قول میدهم برایت نعبلکی گلسرخی بیاورم.
خوندم:در من بُزیست که هیچ علفی به دهانش شیرین نمیآید.
اکتبر ۱۹۴۹:«به هیچکاری نمیتوانم علاقمند بشوم و اصلاً مسائلی برایم پیش آمده که گفتن و یا نوشتنش هم احمقانه به نظرم میآید. فقط میدانم که خسته هستم و هیچ چارهای هم ندارم و یا دارم امّا حوصله کوچکترین اقدام حتی تکان دادن سر انگشت را هم ندارم.»- از نامهی صادق هدایت به حسن شهیدنورایی.
با کبریت هم روشن کنی، عذابوجدانِ قطعی درختها رو میگیری.بدبختی
هوا روشن شده. کبریتت رو نگاه دار برای سیگارت عزیزم.با کبریت هم روشن کنی، عذابوجدانِ قطعی درختها رو میگیری.
بهقول احمدرضا: کبریت زدی. من برای این روشنایی محدود گریستم.هوا روشن شده. کبریتت رو نگاه دار برای سیگارت عزیزم.
بهقول احمدرضا: کبریت زدی. من برای این روشنایی محدود گریستم.
جای خالی آدمها در عکسها نمیافتد برادر؟
حالا که اینچنین است، میروم واکینگدِد ببینم. نروم واکینگدِد ببینم چه کنم؟!
یه جا دیگه میگه هر چه خیال نکوست عشق هیولای اوست. مازوخیسم
مولانا میگه گر چنینی، گر چنانی، جان مایی، جان مایی..یه جا دیگه میگه هر چه خیال نکوست عشق هیولای اوست.
مولانا میگه گر چنینی، گر چنانی، جان مایی، جان مایی..
دارم فیلم صدای سقوط (۲۰۲۵) رو میبینم. یه جاش میگه وقتی یک کلمه رو مدام تکرار میکنی، معنیش رو از دست میده.
آبانماه سال نود خورشیدی بود. قرار بود مردم اجرایی از امیر معبِد ببینند؛ هنرمندی که به چیدمانها و اجراهای تکاندهنده و هنر بدن (بادی آرت) شهرت داشت. اما هیچکس انتظار نداشت او را با چشمانی بسته، بر سکویی سفید و آغشته به خون، ایستاده بر تکهای یخ ببیند؛ یخی که دستگاهی بهعمد آن را ذوب میکرد. چهار محافظ اطراف او ایستاده بودند و اجازه نزدیک شدن به کسی نمیدادند و آمبولانسی نیز پشت درِ «گالری محسن» در انتظار بود.امیر معبِد نام این اجرای تعاملی را «کشتزار» گذاشته بود؛ تجربهای زنده از مواجهه با رویدادی پیشبینیناپذیر.@armin_yusefiآبانماه سال نود خورشیدی بود. قرار بود مردم اجرایی از امیر معبِد ببینند؛ هنرمندی که به چیدمانها و اجراهای تکاندهنده و هنر بدن (بادی آرت) شهرت داشت. اما هیچکس انتظار نداشت او را با چشمانی بسته، بر سکویی سفید و آغشته به خون، ایستاده بر تکهای یخ ببیند؛ یخی که دستگاهی بهعمد آن را ذوب میکرد. چهار محافظ اطراف او ایستاده بودند و اجازه نزدیک شدن به کسی نمیدادند و آمبولانسی نیز پشت درِ «گالری محسن» در انتظار بود.امیر معبِد نام این اجرای تعاملی را «کشتزار» گذاشته بود؛ تجربهای زنده از مواجهه با رویدادی پیشبینیناپذیر.@armin_yusefi
بهقول سید:ساده بودیم و سخت بر ما رفتخوب بودیم و زندگی بد شدآنکه باید به دادمان برسدآمد و از کنارمان رد شد!#سیدمهدی_موسوی
امروز دیگه نباید برم توئیتر، چون ممکنه زیاد به دیگران نفرت بپراکنم.
من اگر گوزن بودم، رعشههای قلبم را بر شاخهایم میانداختم و باد کوهستان را مینواختم تا این موسیقی به غاری پنهان در اوج قله برسد و همانجا تا همیشه پنهان شود.
پا میشم. لباس میپوشم. خودم رو بهزور میکشم از این گودال بیرون که برم یه گالریایچیزی ببینم و دلم روشن شه. همین که از در رد میشم، انگار سنگینی دنیا میافته روی پاهام؛ فلج میشم. میرم نون میخرم که لباسپوشیدن رو حروم نکرده باشم. برمیگردم و میبینم که گودال عمیقتر شده. خودم رو پرت میکنم توش؛ اون تهتوهاش که تا چشم کار میکنه تاریکیه.
«احمق مردا که دل در این جهان بندد، که نعمتی بدهد و زشت بازستاند.» - تاریخ بیهقی؛ بر دار کردن حسنک.این هم ماجرای ما بوده انگار. نعمتها بدادیم و زشتها بازستاندیم. اصلاً انگار آدم باید خوب باشه و دهنش سرویس شه تا باور کنه که هرچه بیشتر باشی، باهات بدتر میکنن
«احمق مردا که دل در این جهان بندد، که نعمتی بدهد و زشت بازستاند.»- تاریخ بیهقی؛ بر دار کردن حسنک.
ماهیِ خونیخون من که میجهد به شقیقههام وُسرم حوضچهی خیالت میشود.
کلمهی اندوه بیگمان برای بیانِ شکنجههای تحملناپذیری که هردم جانم را میفشرد نارساست. این شکنجههای روحی ناگهان به ما روی میآورند. بروز آنها بستگی به چگونگی زمان دارد؛ نخست همهچیز به روی ما میخندد و ما به روی همهچیز میخندیم، ولی لحظهای بعد ناگهان بخارِ دودآسایی از تهِ جانمان برمیخیزد و میانِ خواهشهایمان و زندگی حایل میشود، صفحهی کبودی میسازد که ما را از جهانِ خارج جدا میکند، چنانکه دیگر گرما و عشق و رنگ و موسیقی آن، مانند نوری که بشکند تنها بهصورت مجرد و بههمآمیختهای به ما میرسد. میفهمیم، ولی متأثر نمیشویم و کوشش نومیدانهی ما برای درهمشکستن صفحهی حایلِ روح، ما را به انواع جنایات، کشتن یا خودکشی میکشاند... ایزابل - آندره ژید
در گلوی ساعتِ شنی گیر کرد زمان.